لوگوی حمایت از همبستگی مردم لر"
تبليغاتX
"کد لوگوی حمایت از همبستگی مردم لر" کلنچی

خاطره ای از اعطای نمادین شمشیر علیمردان خان به دکتر محسن رضایی

از قهرمانان واقعی تا شمشیرهای چینی

دوازده فروردین فرصتی دست داد تا بار دیگر روستاهای «سادات حسینی» را در شمال شرقی ایذه ، جایی که مظلومترین قربانیان سدسازی در بن بست و انزوای ناخواسته جغرافیایی رها شده اند ببینم.

کوه سفید پوش «منگشت» که هنوز برفهای زمستان را به گُرده دارد و بلوطهای لخت و عور و کمتر شکوفه داده ی «بَلگوش» با گیاهان تازه روییده ای که سراسر روستای«سرطوف» را پوشانده اند و دریاچه ی آرام کارون3 که به بغضی فروخورده می ماند، چشم اندازهای دل انگیز این سفر آرام و بی دغدغه اند.

 کنار دریاچه و میان خانه های ویران شده ی ساحل کارون در آبادی «حوض گل شاهپوری ها» قدم می زدم ، که دو تن از اهالی ده سر می رسند و سلام می کنند و شروع به تعارف و عید مبارکی؛

-  سلام عیدِنوت موارِک، (لهجه شان قدری به بهمئی نزدیک است) سرصحبت را  باز می کنند و  از مشکلات رفت و آمد به آنسوی دریاچه می گویند و شرح اینکه از زمان آبگیری کارون 3 و زیر آب رفتن پل «گدار شهپیر» زندگی مردم سخت شده است، نمی دانم از کجا فهمیده اند که دستی در نوشتن دارم .

می گویم چشم آقاجان حتمن پیگیر می شوم. بیایید اهواز وقت می گیرم تا با مسئولین شرکت آب و نیرو صحبت کنید، آنکه مسن تر است می گوید: ما وقت ملاقات نمی خواهیم بجای آن فقط در روزنامه تان دو کلمه بنویسید که12000 نفر مردم منطقه «سادات حسینی» پُل ندارند و پای منگشت و کوه بلگوش گیر افتاده اند، می گویم آقا نوشتن من چه فایده ای دارد؟ جواب می دهد: هیچ اما دستکم دلمان خوش می شود به اینکه یک عده صدای مان را شنیدند و شاید هم  اینجوری حرفهای مان در تاریخ ثبت شد .

دلم نمی خواهد دوباره از کارون3 بنویسم: می گویم آقایان اگر شما با مسئولین شرکت آب و نیرو جلسه ی رو در رو بگذارید بهتر جواب می گیرید. جواب می دهد:« آب و نیرو گوشش بدهکار نیست، از همان سال اول که پل رفت زیر آب قرار بود یک پل دیگر بسازند، اما نساخت نماینده ی شهر هم برای ما کاری نمی کند» و با دست به روستایی که در امتداد رودخانه قرار دارد اشاره می کند و می گوید:  آنجا را می بینی آقا، آنجا روستای« گور پرویز» است و آن خانه ای که پشت درخت هاست منزل «سیدعلی اکبر» است که پسرش 8سال وزیر آقای خاتمی بود *همین آقا که از گوشت و پوست مردم آبادی خودمان بود وقتی وزیر شد و همانروزها هم سد افتتاح گردید و آب آمد و پلِ «گدار شهپیر» و خانه ها و زمینهای کشاورزی مردم را به زیر آب برد، هرچه رفتیم پیشش و پیام دادیم ونامه نگاری کردیم، کاری نکرد درحالیکه همین آقای وزیر  وقتی محصل بود و شیراز درس می خواند مردم آبادی پول می گذاشتند سر هم می فرستادند برای خرجی اش.

می پرسم کدام وزیر؟ می گوید: آقای سید صفدر حسینی وزیر سابق کار، هنوز هم پدرش توی همین آبادی است، اما جاده های «دِه» را نگاه کن پر است از چاله چوله و جوانهای ما از بیکاری می روند عسلویه، اینجا قبلن همه کشاورز بودند نعمت فراوان بود ولی سدکارون3 را که زدند زمینهای مردم رفت زیر آب، زمینهایی که 12 ماه زیر آب بودند را به  قیمت مفت از مردم گرفتند، کار زمونه رو میببینی مردم منطقه ی سادات (حسینی) درست همانوقتی بیکار شدند، که یکی از بچه های همین آبادی وزیر کار ایران بود، آنهم وزیری که خرج تحصیلش را مردم آبادی داده بودند.!

-  چرا مگه خدای ناکرده سید علی اکبر خودش فقیر بود؟

نه آقا آنوقتها اتحاد و برادری بین بختیاری خوب بود رسم بود که هر بچه ای که درس می خواند و می رفت دانشگاه همه ی فامیلهاش کمکش می کردن مردم افتخار می کردن که بچه ی فامیلشون پیشرفت می کنه، اون آقا که از برکت دسترنج مردم بالا رفت کاری برای مان نکرد، حالا شما ما را حواله می دهی به مسئولینی که نمی دانند «سادات حسینی» کجاست؟

از میان صحبتهاشان معلوم می شود که یکی از این دو مرد دوست و همبازی کودکی سید صفدر حسینی وزیر سابق کار است و دومی که 10 سالی از او جوانتر و همینقدر از من پیرتر است، مردی است چهارشانه و تنومند که جز همان سلام اولین هنوز چیزی نگفته و لب به سخن نگشوده خاله زاده اوست، مرد مسن تر به حرفهایش ادامه می دهد.

وقتی«صفدر» وزیر بود چند بار گفتم: صفدر، بقیه ی خوزستان و خاک بختیاری پیشکش خودت، اما مردم سادات حسینی در قضیه ی سد مظلوم ماندند زمینهای مردم رفت، سرمایه شان از دستشان رفت، چیز اضافه ای نمی خواهند حق خودشان را می خواهند ، هرچه خدا و رسول گفته می خواهند، اقلن یک پلی بزن که آن تعداد مردمی که خانه ها شان زیر آب نرفته بتوانند زندگی عادی خودشان را بکنند، ناسلامتی عضو رجال مملکت هستی یک جاده ی درست و حسابی بکش، جلوی خانه خودتان را آسفالت کن پیر مرد گناه دارد، آدم آبرومندی است مردم از او انتظار دارند دلشان می خواهد، بچه ی آبادی خودشان کاری برای «ده» بکند، تو با برکت مردم همین ده وزیر شده ای،  بخرجش نرفت تا دوره ی صدارتش هم تمام شد حالا بعضی وقتها که می آید آبادی مردم از سر حیاپایی راهشان را کج می کنند تا با صفدر رو در رو نشوند ، خیلی بغض تو دلشان هست اما نمی خواهند چیزی بگویند بیشتر بخاطر سیدعلی اکبر سکوت می کنند چون دیگر کار از کار گذشته

صحبتهای مرد ادامه دارد و هوا تاریک شده است و من خاموش از کوچه های تنگ آبادی به دنبال دو مرد به سمت «ده» می روم تا به اقامتگاهم برسم، هوا مطبوع و شب زیبایی است، چند لحظه ای جز صدای برخورد پاهایمان با زمین و  صدای شلوغ قورباغه های کناره ی کارون چیزی به گوش نمی رسد که صدای پیامکی می آید باز می کنم نوشته است:

اعطای شمشیر علیمردان خان بختیاری به دکتر محسن رضایی؛ خبرهای تکمیلی در سایت تابناک!

 این چندمین پیامکی است که در این چند روز موضوع این شمشیر را متذکر می شود ارسال کننده پیامک دوستی فرهنگی، است اهل مطالعه ی فلسفه و تاریخ و ساکن اصفهان، لحضاتی بعد همان شماره تماس می گیرد و پس از احوالپرسی صحبت شمشیر را پیش می کشد و برنامه ی اهدای آنرا سطحی و مضحک و کاسبکارانه می خواند، توصیه اش به من این است که اگر با نزدیکان آقای رضایی ارتباط دارم از او بخواهم که از این حرکت نسنجیده و پیش بینی نشده که به قول او  توسط «محفلی خاص» صورت گرفته تبری بجوید و این موضوع را رسمن اعلام کند.

جملاتش خیلی آرام و شمرده شمرده ادا می شوند اما خالی از طعنه نیستند و مانند تازیانه فرود می آیند، منکه با او آشنایی دیرینه ای دارم حدس می زنم که چه خشم انباشته ای پشت این لحن بظاهر آرامش نهفته است، برای عوض کردن صحبت، بار دیگر  نوروز را تبریک می گویم و آشتی جویانه سراغ پسرهای دوقلویش را می گیرم و از او می خواهم که سفری به خوزستان بیاید. بی توجه و قدری عصبی می گوید: آقایان حضرات آسماری چرا خودتون را عقل کل می دونید و بی صلاح و مصلحت همه ی مقدسات بختیاری را فدای سیاست بازی تان می کنین، همه ی کارها درست شده بود الا همین شمشیر علیمردان روی زمین مانده بود؟ آیا هرکس یکدست چوقا و دبیت پوشید و راه افتاد اینطرف و آنطرف و چند نفر را یکجا جمع کرد، می تواند داعیه ی همه چیز بختیاری را بکند؟ فکر می کنید آن جمعیتی که در پای آسماری جمع شدند برای پرستش شما آمده بودند؟ یا برای دیدن فرهنگ بختیاری؟ چرا خودتان را ریشخند می کنید و آبروی آقای رضایی را هم می برید؟

 می گویم استاد عزیز ببخشید گویا سوء تفاهم شده، اولن آنکه  آن  گروه«آسماری» که شمشیر را به آقای رضایی داده است یک آسماری جدید دیگری است و ظاهرن متعلق به یکی از ارگان های شهر مسجدسلیمان است و اسم کامل آنها «آسماری نشینان» است و نام گروه ما «آسماری بخیتاری» است و موسسه ی است که با بودجه ی مردمی اداره می شود و فعالیت مان هم در سطح کشور است و مطلقن کار سیاسی نمی کنیم و آن عده هم اگرچه برادرهای ماهستند اما با ما فرق دارند و اگر ایرادی به کارشان وارد است، مسئولیت عملشان به عهده ی خودشان است .

لحنش کمی تند می شود و می گوید: این مسخره بازی ها و نان از سفره ی همدیگر دزدیدن ها را کنار بگذارید ، یکی عده  تان می شوید «گروه آسماری» آن یکی می شود بدل قبلی، و بعد با هم تبانی می کنید و یک آهن قراضه ای را سرهم می کنید و آقای رضایی از همه جا بی خبر را می کشانید توی برنامه تان و برای پست و ریاست و خودشیرینی خودتان می گویید «بگیر این هم شمشیر علیمردانخان مال شما!» و آن آقا را در کار انجام شده قرار می دهید ،  اسم خودتان را هم می گذارید آدم فرهنگی زرنگ، چند روز بعد هم لابدخیلی اتفاقی  همین اهدا کنندگان شمشیر پست و مقام می گیرند و یکشبه دستخط وزیر برای استخدام شان می رسد! می گویم برادر عزیز ما دوست هستیم قدری مهربانتر باش می گوید لعنت به هرچه دغلباز دورو است اگر بفکر آبروی خودتان نیستید بفکر آبروی مردم باشید و تلفن قطع می شود!.

 دو مرد روستایی همه ی قضیه را می شنوند، مرد جوانتر که تا بحال سکوت کرده بود با لحنی پر تشویش می پرسد: کدام علیمردان خان همو که براش می خونن شمشیر علیمردون طلای بی غش؟ میگم آره نظر شما چیه؟ می پرسد: شمشیر را کی بش داده، دولت؟ می گم نه یک عده ای از مردم چند روز پیش در مراسمی در مسجدسلیمان شمشیری را به آقای رضایی داده اند و حالا همه جا بحثش افتاده که صلاحیت این آقایان اهدا کننده چقدر بوده و آیا خود آقای رضایی از قبل در جریان این مراسم بوده و بخواست خودش اینکار انجام شده یا میزبانان مراسم بدون هماهنگی این کار را کرده اند؟ حالا چون تشابه اسمی وجود دارد خیلی ها به ما انتقاد می کنند بعضی ها هم ناراضی اند، میگه شمشیر خان کجا بود؟ می گم شمشیرش نمادینه، می گه: شمشیرش واقعی نیست، می گم نه خودشمشیر علیمردان که نیست یک چیزی هست مثل شمشیر بدلی و دوباره می پرسم نظر شما چیه؟ آه سردی می کشد و می گوید: البته که هیشکی دستش به شمشیر خان نمی رسه، می پرسم چرا مگه شما از محل شمشیر واقعی اطلاع داری؟ میگه آره و ادامه می دهد، می دونی طلای بی غش یعنی چه؟ می گم معلومه یعنی طلای خالص ، می گه نه نفهمیدی یعنی نیت خالص یعنی علیمردان خان نیتش خالص بود ، همه کاراش بخاطر مردم بود، بخاطر لر های گرسنه آن زمان بود، ندیدی چطور می گفت مو لر بلیط خوروم هف سال چوپونم، منظورش این بود که اهل سیاست و دوز و کلک نیستم حق مردم را می خواهم، به ایی خاطر مردم دوستش داشتن، سر حرفش هم موند با شاه جنگید تا سرش رو داد به باد. هیشکی هم نمی دونه گورش کجاست، حتا نذاشتن خونواده اش هم جنازه اش رو ببینه، و ازحرکت  می ایستد و خیره به دریاچه میخواند :

سر تنگ تادم تنگ تانک و زره پوش

مابین شال و قوا خین ازنه جوش

کنی تیپ کنی سپاه کنی فراشم؟

ره بدین دام و ددوم بیان سرلاشم

میگویم بنظر شما محسن رضایی کم برای مردم زحمت کشید؟ نیتش خالص نبود؟ لایق شمشیر  علیمردون نبود این ها چه حرفیه که می زنی؟

این آقای محسن رضایی خیلی به گردن مردم ایران حق داره به گردن همه ی مردم حق داره، اما قضیه اش اصلن شبیه علیمردان خان نیست، اونهایی که این کار رو کردن حتمن خان رو نمی شناختن، آقای رضایی نبایست قبول کنه، می دونی شیر علیمردون حکم ایلخانی چالنگ رو داشت اما طرف مردم رو گرفت و با شاه جنگید؟ این آقای رضایی هم با همه ی زحماتی که کشید بازهم بدهکاره به بختیاری،

-  چرا مگه بختیاری برای محسن رضایی چکارکرد؟

ـ  درسته که محسن رضایی روی لیاقت خودش پیشرفت کرد و بختیاری براش کاری نکرد اما اعتبار ش، لیاقتش و آبرومندیش را مدیون این آب و خاکه ، مدیون بختیاری بودنشه، بنظرت اگه رضایی بچه عشایر نبود اینقدر جونسختی می کشید؟ و فرمانده می شد؟ درسته که رضایی مثل برادرش با رای مردم بختیاری بالا نرفت اما او سهم مردم ما از انقلاب بود، سهم خوزستان ، سهم بختیاری و سهم عشایر، وضع خوزستان رو ببین. ندیدی امام گفت عشایر ذخیره ی انقلابند، پس اگه غفلتی هم در حق عشایر رفت اون رو هم باید بنویسن بحساب رضایی؟ همی علیمردون خان مگه شهید عشایر نبود که با شاه جنگید؟ کسی می شناسش ؟ کی می بایست معرفی اش کنه؟ مگه نه اینکه ما عشایر هم تو انقلاب بودیم هم توی جنگ؟پس چرا حالا جوونای مسجدسلیمون و سادات حسینی و ایذه می رن عسلویه دنبال کار ؟ این همه نعمتی که خدا به این مردم داده تا کی باید معطل بمونه؟ مگه برادر رضایی سه دوره نماینده نبود؟ مگر بجز به اعتبار محسن رضایی رای آورد؟ چکار کرد برا مردم ؟ مگه همی دیروز مردم تو سدگتوندعلیا مثل ما آواره و بی نصیب نشدن؟ برادر آقای رضایی که به احترام او از مردم رای گرفت چکار کرد براشون؟ اصلن از اینهمه سدی که توخاک بختیاری زدن چرا سهم روستایی و عشایر باید دربدری و آوارگی باشه ؟ هیچ می دونی چندتا سد توخاک بختیاری هست و چقدر برق از این سدها تولید میشه؟ هیچ می دونی خدا با رودخونه ی کارون چه ثروتی داده به این مردم؟ جای زمینهای حاصلخیز سادات حسینی چرا سهمی از درآمد برق کارون3برامون نگرفتن؟ ما شرعن شریک این سد هستیم. چرا ما رو تو همین سد مشغول نکردن تا آواره نشیم ولایت غریب، چرا وقتی آبنیرو با مردم خوب تا نکرد، امیدوار از مردم حمایت نمی کنه؟ مگه امیدوار معاون مجلس نیست؟مگه همه چیز تو دست مجلس نیست؟ می دونی سالی چندتا آدم تو مسجدسلیمون خودش رو می کشه؟ خداپدر دولت رو بیامرزه ، اگه همی چند تومن یارانه رو نمی داد خدا می دونه چقدر آدم دیگه تا بحال از نداری خودشون رو می کشتن؟ برو سمت «شلاو دشتگل» ببینی چند تا روستا هستن که هنوز نه برق دارن نه آب و نه جاده؟ می دونی 50ساله که اونجا سد زدند؟ اما مردم هنوز برق ندارن؟ برو«هلایگون» و «کوله جاز» و«بلیتی» ببین چقدر روستایی و عشایر آواره شدن؟ نظام که نمی خواد عشایر آواره باشن، نظام می خواد عدالت باشه نمونه اش همین یارانه،که اقلن پول قند و چایی و آرد مردمی که آب و برق و جاده ندارن رو تامین می کنه تو تهران و اون بالا کی می دونه اینجا چه خبره؟ فقط اونایی می دونن که اهل اینجان  امثال صفدر حسینی ها و امیدوار رضایی ها می دونن که کاری نمی کنن، می افتن دنبال استقلال و پرسپولیس و سیاست، بپرس ببین نماینده ی مسجدسلیمون و ایذه سالی چند بار میان شهراشون؟ نشنیدی مردم مسجدسلیمون وقتی فهمیدن رضایی رفته تهران کاندید شده چقدر شادی کردن؟  درد اینه که مسئولین و نماینده های ما اونقدری که مسئولین دیگرجاها برا منطقه شون تلاش می کنن فعالیت ندارن، ما اینقدر بی نام و نشانیم که مجری اخبار ورزشی میشه شخصیت سیاسی مون و کلی رای میاره، من اگه هزار شمشیرعلیمردون خانی داشتم یه چوب خشک هم دست کسی نمی دادم، عینک می دادم بشون با یه چراغ توری تا دور و بر خودشون رو خوب ببینن.

اینجای صحبت که می رسد می خواهم تا قدری از آقای رضایی دفاع کنم اما هرچه می گردم جوابی ندارم ، دوباره تلفن زنگ می خورد، همان دوست فرهنگی است و اینبار با لحنی آرام پوزش می خواهد من خوشحالم از اینکه سرم گرم تلفن می شود و راه فراری باز شد تا  از حرفهای جاندار همصحبت قبلی ام بگریزم ، به محل اقامت رسیده ام از هردو خداحافظی می کنم و منطق دو روستایی را از ذهن می گذرانم..

هرگز فکر نمی کردم که در این روستاهای دور سطح آگاهی مردم اینقدر بالا باشد.

 

+ نوشته شده توسط saman در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 9:19 |

 

سپاس از قاسم رزمجو که هرگز نمی میرد

 

همین حالا هم که این سطور را می نویسم هنوز هم باورم نمی شود که آقای رزمجو معلم ادبیات سال چهارم من و دوست نزدیک سالهای بعد از آنم مرده است و دیگر نیست، جمعه ی دیروز هم که در میان اجتماع 5-6هزار نفری مردم شوشتر و جلکان عکس شاد و خندان رزمجو را روی دست تشییع کنندگان می دیدم باورم نمی شد که آن تن با شکوه و لبهای همیشه خندان قاسم رزمجو فرو افتاده و اکنون همانی است که بر دستان جمعیت تکبیر گو تشییع می شود.

دبیرستان شهدای شوشتر 1375آقای رزمجو معلم خوش قد و قواره و با هیمنه ای بود که لب به خنده داشت و لابه لای درس ادبیات سعی می کرد از احوال دانش آموزانش بی اطلاع نباشد شیوه ی درس دادنش این بود که کلاس را به بچه ها می سپرد و خودش نقش یک دانش آموز را بازی می کرد. دقایق پایانی درس اغلب آخر کلاس میان بچه ها می نشست و پای صحبتهای مختلف را پیش می کشید، همه را به اسم کوچک صدا می زد و در رفتارش صمیمتی بود که از دیگر معلمها کمتر بروز می کرد. خیلی علاقه داشت به آنکه بچه ها در فن بیان موفق باشند. 

من بدبین و دیر باور و دوستدار ادبیات از شیوه ی اداره کلاس او ناخشنود بودم و مشکوک به کارهایش ، یکی دو ماه اول به معلم تازه که به راحتی با همه ارتباط می گرفت و در دوستی و احترامش به بچه ها تفاوتی میان درسخوان و درسنخوان قایل نمی شد روی خوش نشان ندادم، اما رزمجو که حوصله اش زیاد بود و بنا به علاقه و تجربه اش، آدمها را خوب می شناخت خیلی طول نکشید که رگ خواب من را هم به دست آورد و همسایگی و رفت و آمدهای خانوادگی و علایق مشترک مان در ادبیات حماسی و فولکلور ما را به هم نزدیک کرد. امتحانات سال آخر دبیرستان که تمام شد، ما به دوری از همشاگردی هایی که چندین سال با هم بودیم عادت نکرده بودیم اغلب در خیابان اصلی شهر قدم می زدیم و عجیب آنکه قاسم رزمجو هم همان موقعها به هزار بهانه  سر و کله اش پیدا می شد و در پرسه زدنهای بی هدف بعد از ظهرهای ما شریک می شد، بچه ها به شوخی می گفتند به ما عادت کرده است، و بدجنس ترهایشان چیزهای بدتر می گفتند، گاهی می شنید و می خندید. 

 یکبار دلسوزانه گفتم آقا خوب نیست معلم محترمی مثل شما عصرها همگام باما جغله ها توی بازار بگردد، مردم حرف در می آورند، خندید و گفت نگران نباش مردم مرا می شناسند.

اغلب بچه ها را بنا به استعدادی که در آنها سراغ داشت به پیشرفت توصیه می کرد .

نصیحتهایش آزار دهنده نبود اغلب تلاش می کرد تا به نگاه آدم جهت بدهد و اعتراف میکنم که به نگاه من جهت داد.

توصیه اش به من این بود که موسیقی را یاد بگیرم و به دانشگاه ملی بروم، می گفت موسیقی زبان مشترک همه ی انسانهاست.

  چندسالی طول کشید تا فهمیدم که همگامی اش در آن قدم زدنهای بعد از ظهر  برای آن بود که از عاقبت دیپلمه هایی که بعد از ۱۲سال درس خواندن بدون برنامه و یکدفعه میان جامعه رها می شدند  بیمناک بود.

 خدمت سربازی و دوری از شوشتر بعد از آن کار و بارهای دیگر مانع از آن نشد که احترام و علاقه ام به رزمجو کم شود.هرچند دیر یه دیر یکدیگر را می دیدیم.

 این آخری ها گاه گداری در دانشگاه شوشتر هم دیگر را می دیدیم، موهای سرش سفید شده بود اما همچنان ارتباطش را با جوانترها حفظ می کرد و با دانشجوهایش دوست بود.احتمالن چیزهای خوبی را در جوانی اش بجاگذاشته بود و به این دلیل همیشه گریز می زد به جوانی و صف دانش آموزان و دانشجوها

سه ماه پیش که خبر سکته و بستری شدنش را از حسین غلامی شنیده و برای عیادتی که موفق به آن نشدم به بیمارستان مهر اهواز رفتم  اصلن به ذهنم خطور نمی کرد که عاقبت این بیماری مرگ زودهنگام قاسم رزمجو باشد. چند هفته قبل از بستری شدنش در راهروی دانشگاه مقاله «ردپای بز درخت آسوریک» را برای اظهار نظر به او داده بودم و قرار گذاشتیم که شبی را در کنار هم بگذرانیم.

عصر پنج شنبه پیامکی کوتاه از شماره ای ناشناس حسابی قرین کلافگی ام کرد؛

تشییع جنازه ی قاسم رزمجو

جمعه ۲ عصر ،جنت مکان*

 ۱۵سال پیش را بیاد می آرم موضوع انشاء این بود که  اگر در جزیره ای دور افتاده گرفتار بودید و من در انشایم شهر شوشتر را به جزیره ای دور افتاده تشبیه کرده و در  آن جملات تندی آورده بودم .

خواندن انشاء که تمام شد رزمجو متفکرانه گفت انشایت خوب بود اما به من قول بده که در زندگی آینده ات هیچگاه به سیاست ورود نکنی پرسیدم چرا ؟ گفت: چون نخستین چیزی را که از آدم می گیرد صداقت است و ادامه داد که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش .

خرداد ۷۶ سخنرانی کوتاهی  انجام دادمُ پایین که آمدم رزمجو را دیدم انتظار داشتم تشویقم کند اما با نگرانی گفت:  می دانم نصیحت های من بی فایده است چون جذبه های سیاست برای تو بسیار است اما  روزی را می بینم که ا زهمه چیز دلزده شوی مثل آل احمد.

حالا آن معلم ناصح ده روز مانده به بهار و در ساعتی که سیمین دانشور هم از دنیا رفت مرده است و دیگر نیست. ُ باورم نمی شود و نمی خواستم آن یاد زنده و آن لبهای پرخنده را از دست رفته بدانم، دنبال بهانه ای هستم تا به مراسم تشییع نروم، جمعه برنامه همایش شاهنامه خوانی بختیاری است و بی حضور من که مهمانهایی را برای اجرا به آن دعوت کرده ام ممکن است نظم کارها به هم بخورد، جاده یی شلوغ شوشتر- اهواز در عصرهای جمعه و عیب مکانیکی کوچک ماشین بهانه های نرفتن من و مقاومت پنهانی دلم برای نپذیرفتن مرگ رزمجو است.

 دلم به از دست دادن آخرین وداع راضی نمی شود ، از دیشب تا بحال خبر را از خواهرهایم پنهان کرده ام (سارا و مریم )- که روزی آنها هم شاگردی اش را کرده بودند و بخشی از آن دوستی خانوادگی ما مدیون همکلاسی بچه های رزمجو و خواهر برادرهای من بود. را خبر میکنم و با هم راه می افتیم به سمت شوشتر.

  دریغ که در این هوای خوش جنت مکان که هرکس در پی گلگشت در طبیعت است ما برای خاکسپاری آمده ایم.

 میان جمعیت سوگوار همه جور آدم آمده هست از مردم عادی، کشاورز و کاسب و دانشجو و استاد دانشگاه، تا نماینده ی شهر و صدا به صدا نمی رسد و جای پارک ماشین نیست به جز چند نفر از فرهنگیان بازنشسته ی شوشتر و خانواده و برادر رزمجو اغلب جمعیت را نمی شناسم جرات نزدیک رفتن و تسلی دادن به خانواده اش را ندارم.  

دکتر امام دوست قدیمی استاد پشت بلندگو برخی خصایل رزمجو را بر می شمرد: قاسم نمونه ی کاملی از اصالت قومی ، آگاهی اجتماعی ، مردمداری، شرافت کاری و آزادگی بود ...دوباره چشمم به عکس روی دستهای مردم می افتد هنوز هم فقدان معلم سالهای دور را باور نمی کنم .

 تکبیر نماز میت را می دهند اما صدای شیون زنها هنوز هم قطع نشده است صدای ناباور زنی که میگوید: قاسم بین جمعیت نیستی؟ به گوش می رسد.

 دلم برای مهرداد و نریمان که آن سالها پسرهای عزیز دردانه ای بودند و همیشه همراه پدر و حالا در این مصیبت بزرگ نمی دانند سرهاشان را بر شانه ی چه کسی بگذارند می سوزد.

یاد آخرین کلاس درس با رزمجو می افتم؛ چند روز مانده به شروع امتحانات نهایی بعضی از بچه های کلاس چهارم که درس عروض و قافیه را خوب یاد نگرفته بودند، درخواست کلاس جبرانی  داشتند، مدیریت با برگزاری کلاس جبرانی مخالفت کرد چون در راهروهای دبیرستان برای برگزاری امتحانات صندلی چیده بودند و امکان برگزاری کلاس جبرانی در دبیرستان نبود .

 رزمجو دبیر ادبیات پیشنهاد داد که کلاس را توی یکی از سالنهای مقام صاحب، ( امامزاده ی نزدیک دبیرستان) برگزار شود.

جمعه ی آنروز همه ی بچه های هر دو کلاس چهارم ادبیات آمده بودند..

آقای «رزمجو» که از دیدن همه ما تعجب کرده بود  پرسید یعنی هیچکدامتان درس عروض وقافیه را یاد نگرفته اید، یکی از بچه ها بلند شد و گفت : «درس معلم گر بود زمزمه محبتی ، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را ُ آقا می دانی که ما اهل درس نیستیم،بیشتر برای دیدن خودتان آمده ایم».

 

 *جنت مکان زادگاه ابوالقاسم رزمجو در نزدیکی شوشتر

 

سامان فرجی بیرگانی

جمعه بیستم اسفند

 

+ نوشته شده توسط saman در شنبه بیستم اسفند 1390 و ساعت 18:19 |

 

 

+ نوشته شده توسط saman در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت 13:32 |

میلاد میداوودی دانش آموخته ی مکتب بهمن

 

گوئیا اسب چوبی من است

که از حوالی کوچه سم می کوبد

آه اگر بگذاری پای در رکابش

 سپید خواهم تاخت در میان اینهمه سیاه *

در بزرگترین رویداد سالانه ی فوتبال ایران، که به شکست 2-3 استقلال، در مقابل پرسپولیس ده نفره منتهی شد و در شبی که همه ی استقلالی های تا آستانه پیروزی آمده، شکست خورده و دست خالی به خانه بازگشتند، میلاد میداوودی جوان سبزه رو و درشت استخوان مسجدسلیمانی، تنها استقلالی پیروز میدان باقی ماند. میداوودی در این رویارویی، بازی درخشان و قابل قبولی از خود نشان داد، اما حتا اگر او یکی از دو گل این بازی را به ثمر نرسانده بود و در به ثمر رساندن گل دوم  نیز موثر  واقع نمی شد،  بازهم میداوودی در کنار فوتبال آن روز خود بازی بزرگتری را رقم زد که تا سال ها نام او را حداقل در سرزمینی که از آنجا برخواسته است، جاودان خواهد کرد.

همه ی ماجرا این است که میداوودی پس از به ثمر رساندن نخستین گل بازی به رسم معمول فوتبالیستها پیراهن خود را بالا زد تا  با نشان دادن عباراتی که بر  جامه ی دوم خود نوشته شده بود، گل خود را به "آنهایی که بیش از همه دوستشان داشت"، تقدیم کند. روی پیراهن میداوودی نوشته بود: « m.i.s / بیاد مسعود بختياري / كوگ تاراز».

چرا مسعود بختیاری و چرا کوگ تاراز؟ «مسعود بختیاری» نام استعاری معلمی ساده  بود که سال ها در مدارس شهر اهواز به تدریس اشتغال داشت، و در 1385 درگذشت. «مسعود بختیاری» یا همان «بهمن علائدین» همزمان یک خواننده ی محلی بود که خواندن آهنگهایی را به فارسی و لری در کارنامه ی خود داشت اما بیشتر شهرت و محبوبیت این معلم محجوب به دلیل آهنگ های فولکلور او به گویش لری بختیاری است. 

بهمن علائدین (مسعود بختیاری) در زمان حیات خود شخصیت شناخته شده ای بود، اما هیچکس تا پیش از مرگ او  برآورد دقیقی از محبوبیت و مقبولیت او نداشت. انعکاس بی سابقه ای که خبر مرگ بهمن علائدین در جنوب غرب ایران داشت و خیلی زود به سراسر کشور و خارج از کشور در قالب ده ها بزرگداشت و مجلس سوگواری تسری یافت، نشان داد که علائدین فراتر از یک خواننده ی خوش صدا، شخصیتی راهبردی و رهبری بی عنوان بود که اصرار و توصیه او بر خودباوری و پای فشاری بر ریشه های اصیل فرهنگی، طرفداران فراوانی یافته است.

علائدین در طول زندگی خود هرگز در ورطه های پر جذبه ی اقتصاد و سیاست گام ننهاد. تدریس ادبیات فارسی، دنیای موسیقی و تجربه شخصی او از عشق، تنها وادی هایی بود که در آنها به سر برد و سرانجام در حالیکه بسیاری از کارهای او در نوبت اخذ مجوز و در مسیر حرکت لاک پشتی و بوروکراسی اداره ی ارشاد باقی مانده بود، در 60 سالگی و خیلی پیش از آنچه احتمال داده می شد، دنیای فانی را بدرود و در کرج - هزاران کیلومتر دورتر از زادگاه خود - به خاک سپرده شد.

تأثر شدید جامعه از مرگ بهمن علائدین نشان داد که مخاطب آوازهای او، تنها محدود به عشایر کوچرو بختیاری نیست، بلکه دایره ی وسیعی از نوع انسان را با هر گویش و نگرشی در بر می گیرد. جهانی که بهمن علائدین (مسعود بختیاری) در آهنگهای خود به تصویر می کشد، یادآور یک جامعه ی کوچ نشین، همراه با مولفه ها و عناصر فرهنگی ریز و درشت متعلق به آن است. اقبال عمومی مردم به داستان های فولکلور، آداب زندگی عشایری، عاشقانه ها و حماسه های قومی و نوستالوژی های دیگری که بهمن، در آهنگهای خود از آنها سخن به میان آورده بود، تضادی واقعی با جامعه و زندگی شهری داشت، اما با این حال مخاطبان اصلی پیام بهمن همان شهرنشینان منکوب شده ی امروز و عشایر آزاد دیروز بودنذ. مسعود بختیاری در یک نگاه فراتر، در کارهای هنری خود، همه ی ابعاد مدرنیسم توتالیتر قرن بیستم را به چالش کشید. ابتکار او در جلا بخشیدن دوباره به عناصر فرهنگ بومی و به اوج رساندن موسیقی محلی بختیاری، راه و نگرشی نو را در پیش روی شهرنشینان سرخورده از مدرنیسم و دور شده از ریشه های انسانی خود متذکر می شد.  

تدبیر علائدین در تئوری پاسداشت و بازسازی هویت بومی که اصلی ترین آموزه ی «مکتب بهمن» و درونمایه ی اصلی آوازهای او بود، توانست در دوره ای کوتاه بی آنکه به تعالی علمی وابستگان فرهنگی خود لطمه ای وارد کند، تأمل عمومی را در "به يکباره غلطیدن در ورطه ی ظواهر مدرنیسم" خواستار و متذکر شود.

اما علی رغم همه ی شهرت و محبوبیت این خواننده ی مردمی، متولیان فرهنگی استان استقبالی از هنر ارزشمند او نداشتند و دوستداران بهمن علائدین، در زمان حیات او هیچگاه صدای خواننده ی محبوب خود را از رسانه ملی نشنیدند. صدای شگفت انگیز مسعود بختیاری قرین بی مهری و بی توجهی کسانی شد که وظیفه داشتند سالانه میلیاردها ریال از بودجه بیت المال را با روشهای آزمایش و خطا صرف مبارزه با شبیخون فرهنگی کنند و نكردند. غافل از آنکه این معلم بی ادعا با شناخت دقیقی که از مخاطبین خود داشت توانست در مدت دو دهه با اصرار بر موسیقی و گویش بختیاری و با استفاده از همان مصالح سنتی، قالب ذهنی جدید و نگرشی بومگرا را برای مقابله با فرهنگ وارداتی غرب بکار گیرد.

روش علائدین البته کاربردی ترین و مهمترین سد فرهنگی در مقابله با فرهنگ بیگانه در سراسر خطه ای بود که گویشوران آن صدای او را درک می کردند. خطه ای که ساکنان در حال له شدن در زیر دست و پای صنایع بزرگ نفت و انرژی، مدرنیسم و فرهنگ وارداتی غرب، در بیش از نیم قرن گذشته ی خود بر هیچ صدای مشترکی به اجماع نرسیده بودند.

اصرار بهمن در پایستن بر داشته های بومی، از مقوله ی شعر و موسیقی فراتر رفت؛ علائدین به مثابه ی یک سردار فرهنگی گمنام ، صادقانه از مولفه های هویت و عناصر فرهنگی خود دفاع کرد. آموزه های او راهی را نشان داد که در کمتر از چند سال پس از مرگش، رنسانس فرهنگی و اجتماعی بختیاری مطالبه و تبیین شد. از این رو وقتی نمود پیروزی های این مکتب در موفقیت جوانان آن اندک اندک، آشکار شد، تحليلگران اجتماعي لقب "معمار فرهنگی" را برای بهمن علائدین در نظر گرفتند.

 حرکت نمادین میلاد میداوودی را نیز می بایست در ادامه ی همان مسیر جهش فرهنگی و اجتماعی دانست که راه آن را بهمن علائدین در آوازهای خود نشان می داد. حرکتی که متأثر از شوک مرگ بهمن علائدین در پنج سال گذشته در خوزستان آغاز و رفته رفته در جغرافیایی وسیعتر ادامه یافت.

میداوودی با به ثمر رساندن گل پیروزی بخش استقلال از برندهای معمول همقطاران خود که اغلب در چنین مواقعی بکار می گرفتند فاصله گرفت.  

در یک نگاه ساده، میداوودی گل خود را در آن شب به همشهریان و مسعود بختیاری تقدیم کرد اما او در اصل با متذکر شدن نام شهر زادگاهش (m.i.s)، و عناصر فرهنگی بومی سرزمین خود همچون «کوه تاراز» و «کوگ (كبك)» پیامی تازه به پایتخت نشینانی که به تعریف و تعیین معیارهای خودخواسته عادات کرده بودند، فرستاد. پیراهن میلاد میداوودی پس از به ثمر رساندن گل استقلال و در شبی که همه ی چشم ها به جعبه ی جادویی تلوزیون دوخته شده بود، بالا رفت، تا قرائت نام مسعود بختیاری را به آنهایی که در انکار تأثیر شگرف این نام کوشیده اند، تحمیل کند و تلنگری باشد برای تیزبینانی که فهم آنها را تنها اشارتی کافی است.

بهمن علائدین و شهر مسجدسلیمان این روزها بیش از هر زمان دیگری در مظان انکار و بی مهری قرار گرفته اند. میداوودی با اشاره به این دو واژه نشانی خاستگاه خود و مکتبی که پیروزی و خودباوری را در آن آموخته است، یادآور شد. تا به همه ی همشهریانش و جوانان شهرستانی دیگر این نوید را بدهد که با تکیه بر داشته ها و توان خود می توانند به پیروزی های بزرگ دست پیدا کنند.

 

*شعر از محمدعلی قیصرنیا

+ نوشته شده توسط saman در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 18:33 |

 

+ نوشته شده توسط saman در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 18:29 |

ای جوون وختت نبی کارد به خوره دات

کی برید سنگ لحد به کد و بالات

 

مرگ احمد رضایی و قضاوت جامعه ایرانی

 

«قرار بود ما بریم بجنگیم شما از بچه هامون مراقبت کنید، وجدانتون رو قاضی کنید کدوممون کم فروشی کرد»؟ آنهایی که فیلم مهجور و کمتر نمایش داده شده ی «موج مرده» ساخته ابراهیم حاتمی کیا را دیده اند این دیالوگ عمیق و تاثر برانگیز را خیلی خوب بخاطر می آورند. «حاج راشد» از سرداران جنگ تحمیلی و فرمانده ی یکی از یگانهای نیروی دریایی مستقر در خلیج فارس است که شخصیتی آرمانخواه و جسور دارد،علیرغم گذشت ده سال از انهدام هواپیمای ایرباس توسط ناو آمریکایی وینسنس، او مترصد حمله به این ناو است و اغلب اوقات خود را در پایگاه نظامی می گذراند. نوع نگاه حاج راشد به مسئله ی امنیت و دفاع ملی در میان فرماندهان او طرفداران چندانی ندارد، از طرفی حضور کمرنگ حاج راشد در کنار خانواده، بر شکاف تربیتی و عاطفی میان او و فرزندش حبیب، تاثیر عمیقی گذاشته است.

حاج راشد با دغدغه های بزرگ ملی در آستانه بازنشستگی و از دست دادن فرصت انتقام گیری از ناو وینسنس قرار گرفته است، در همین ایام حبیب فرزند او به همراه دختری از بومیان جزیره، هنگام فرار از کشور توسط گارد ساحلی دستگیر می شود. حاج راشد در بررسی اطاق حبیب بیکباره متوجه سالها غفلت خود از خانواده و فاصله زیاد خود با فرزندش می شود، خروج غیر قانونی و دستگیری پسر حاج راشد نقطه ای منفی در کارنامه ی این فرمانده پرغرور به حساب می آید و فرصت مواخذه و حذف او برای رقبایش فراهم می شود؛

در سکانسی از این فیلم مامور امنیتی با طعنه به او می گوید: «کمی هم از آقازاده ات بگو حاجی!»
و او جواب می دهد: «قرار بود ما بریم بجنگیم شما از بچه ها مون مراقبت کنید وجدانتون رو قاضی کنید کدوممون کم فروشی کردیم»؟

فیلم «موج مرده» با موضوع ایجاد شکاف فکری و فاصله ی بنیادین نسلهای متفاوت جامعه ی ایران در سال 1379 و دو سال پس از واقعه خروج فرزند 17ساله ی محسن رضایی (احمد) از کشور و سخنان او در رسانه های بیگانه بر علیه نظام ساخته شد. کارگردان ارتباط موضوع این فیلم و آن واقعه را هرگز صراحتن اعلام نکرد، اما با ساخت این فیلم بر واقعیت تامل بر انگیز مطالبات نسل نادیده شده ای که حداقل های زندگی عادی خود، نظیر کانون گرم خانواده و ارتباط مستمر پدر و پسر را در پشت قابهای بزرگ نام و عکس پدران و مشغله های بزرگتر جامعه قربانی دیدند انگشت گذارد.

احمد رضایی پس از آن واقعه با عفو و اغماض به کشور بازگشت، دوباره خارج شد و سرانجام با مرگی غیر طبیعی و بر اثر بریدگی مچ دست در روز چهارشنبه بیستم آبان در یکی از هتل های شهر دبی درگذشت. مرگ مشکوک فرزند ارشد محسن رضایی در شرایط کنونی بین المللی آنقدرها هم که با سردی و دودلی جامعه رسانه ای ما مواجه شده است موضوع بی اهمیتی نیست. محسن رضایی مهمترین فرمانده ی سپاه پاسداران و مشهور ترین فرمانده ی در قید حیات جنگ تحمیلی است، جنگی که امروز گروه های سیاسی و افراد بسیاری تلاش دارند تا با نشان دادن آورده ی بیشتری از افتخارات آن، سهمی افزونتر از رقیب را به نام خود ثبت نمایند. سهام سیاسی این جنگ از آن رو که سخت ترین و خالصانه ترین آزمون لیاقت و وفاداری افراد و جریانات فکری و سیاسی به مردم ایران بشمار می رود حایز اهمیت است. جنگی که ما با هر دیدگاه و از هر جناح فکری که بدان بنگریم به آن مدیون هستیم و قهرمانان و حتا گمنام ترین سربازان آن شایسته ی ستایش و تکریمند. قهرمانانی که پرداختن به مشغله هایی که آن را تکلیف می دانستند فرصت در کنار خانواده بودن را از آنها بازستاند.

بر خلاف رسانه های رسمی اما خبر مرگ احمد رضایی بازتاب گسترده ای را در محافل مختلف در پی داشت و انعکاس سریع آن خیلی زود گمانه زنی ها و تحلیل های متفاوت و متضادی را بر انگیخت. سوی دیگر سکه پدیده ی آقازادگی و پیشرفت آنهایی که با آسانسور روابط پدران خود یکشبه بر بالای برج شهرت و نعمت نشستند، احمد رضایی ها هستند که غافل شدن از آنها منتج به فرو افتادن و تالم و اندوه جامعه شد.

رگهای دست احمد رضایی چه به دست تروریستهای موساد و سیا و چه به دست هرکس دیگری ولو شخص خود او بریده شده باشد. او قربانی تعلل و تردیدی شد که ما در شناخت و پاسخ به مطالبات نسل جوانمان به آن دچار شده ایم. فارغ از آنکه دوستداران یا منتقدان محسن رضایی چه جمعیتی از آراء و نظرات جریانات فکری را به خود اختصاص داده باشند و قاتل یا قاتلان فرزند او چه کسی باشد، بازتاب مرگ غیر طبیعی یک جوان ایرانی در کشور نه چندان دوست امارات در میان توده های مردم توام با احساس دلسوزی و ترحم بود شاید به این دلیل مهم که احمد رضایی را می بایست نماینده و نمود نسلی از  دانست که افتخارات نا آورده شان محصول غفلت وکم بودن فضای بروز استعدادهایی شد که هرگز مجال نمود نیافت بازخورد عمومی این مرگ در جامعه نقطه آغاز قضاوت ماست ، مردم واقعه مرگ احمد رضایی را از شخصیت خود او و حتی شخصیت سیاسی پدرش جدا کردند.

احمد رضایی مدلی کوچک از سرمایه های انسانی و داشته های ماست، جوانمرگ های بسیاری از این دست در خانواده های ایرانی وجود دارد که نیازمند توجه و توجیه اند. احمد رضایی هم یکی دیگر  از بچه های این آب و خاک است که پرداختن به مسایلی به ظاهر مهمتر ما را از آنها غافل کرده است. نمونه های احمد رضایی و پدر و خانواده ی او خشتهای صدر و ذیل بنای این جامعه را تشکیل می دهند، نه بر احمد و نه بر محسن رضایی می توان خرده ای گرفت چرا که او راه جوانی خود را پیمود و دیگری مشغله و تکلیف از پرداختن به مهمات زندگی و انتظارات خانواده نگه اش می داشت، شبهایی که  امثال رضایی ها و همرزمان او می توانستند به همنشینی با خانواده هاشان بگذرانند، دور ازخانه بیدار ماندند بخاطر ما که در خانه مان خوابیده بودیم.

محسن و هم احمد رضایی هر دو قربانی اهمیت موضوعاتی شده اند، که خواسته و ناخواسته بر سر راهشان قرار گرفت. آن مسایل مهم هنوز هم بر زمین باقی مانده اند و غفلت از احمد رضایی ها بازهم در این جامعه قربانی می گیرد. لذا هر دو  در این قضیه مستحق دلسوزی و همدردی اند، جفای به آنها جفا به همه ی آنهایی است که ازما دفاع کرده اند و طعنه بر هر یک نشان دهنده ی ناسپاسی و عاری بودن از حس انساندوستانه نسبت به جامعه است.

+ نوشته شده توسط saman در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 15:28 |

 

          ریز گردهای "رسانه ای" بر چهره توسعه خوزستان  

 

برای برخواستن ما مردم خوزستان از خواب خوشی که به آن گرفتار شده ایم تنها کافی است غبار از روی چند واژه بگیریم و جور دیگری قضایا را ببینیم.

هنگام احداث طرح های انتقال آب از سرشاخه کارون نوشتند با احداث تونل کوهرنگ ۳ از خروج و هدر رفتن میلیونها متر مکعب آب به خلیج فارس جلوگیری شد، برای طرح قمرود، که آب سرشاخه دز را به چند کیلومتری تهران می برد گفتند، «با تلاش شبانه روزی ... تامین آب شیرین قم صورت گرفت». وقتی سد کارون ۴ افتتاح شد، نوشتند آبی پاک برای سرزمینی عطشناک. (گفتنی است با احداث این سد کنترل خوزستان بر کارون از دست رفت). در گتوند علیا با آنهمه هیاهو چیزی جز معادن نمک و شوری کارون نصیب نشد. حتما فردا هم که طرح بهشت آباد انجام شد باید هورا بکشیم که بیابانهای کویر لوت به مزارع برنج تبدیل شده اند.

شرکتهای انحصاری سدسازی با احداث هر پروژه که حالا دیگر اغلب به عوارض نامطلوب آن در تشدید بیکاری و حاشیه نشینی و تخریب محیط زیست واقف شده اند، تبلیغ می کنند که با احداث فلان سد از سیلابهای مخرب رودخانه کارون جلوگیری به عمل آمد و هزاران هکتار از اراضی کشاورزی به زیر کشت رفت! یا فلان مقدار بر ارتفاع سدها افزوده شد. رسانه ها و مطبوعات ما هم عینا این دستاوردهای به ظاهر ملی را تیتر می کنند و به به و چه چه؟ یک شیر پاک خورده ای بپرسد کدام آب مازاد؟ کدام سیلاب؟ کدام رودخانه؟ رودخانه ها را که مثل گوشت قربانی از هر جایش دلتان خواست بریده اید و برده اید اصفهان، قم، یزد،رمان، کاشان و گلپایگان و هنوز هم دارید می برید. یک شیر پاک خورده ی دیگری بپرسد آقایان رکوردهای هر سد در تخریب مرتع و غرق کردن درختها و روستاها و آوارگی مردم را هم مقایسه و اعلام کنید! کسی هم پیدا شود و در صداو سیمای خوزستان اعلام کند با ساخت این سدهای عظیم نخلستانهای آبادان و اروند خشک شده اند و عشایر و روستایی بالادست کارون حاشیه نشین شهرها شدند و این جوی عفنی که از میانه ی اهواز می گذرد دیگر توان سیراب کردن ۵ میلیون مردم کناره ی خود را ندارد، چه رسد به آنکه زمینی را به زیر کشت آبی ببرد یا سیل و سیلاب راه بیاندازد.

علی رغم همه تلاشهایی که می شود یک اشکال بزرگ در کار اطلاع رسانی مشکلات خوزستان وجود دارد. این اشکال از صدا و سیمای استان گرفته تا رسانه های نوشتاری و مطبوعات و سایتهای دیجیتالی در همه جا مشهود است.

«استان زرخیز خوزستان»، اصطلاح و تعارفی است که رسانه ی ملی به ما داده است، احتمالا خیلی از هم استانی های ما با این عنوان خوشحال می شوند و بادی به غبغب می اندارند اما من احتمال می دهم همین واژه ی استان زرخیز بوده که وسوسه ی اختلاس کنندگان ۳۰۰۰ میلیاردی و شهرام جزایری ها و... را برای ما به ارمغان آورد. ما سرمان را با چند کلاه رسانه ای و عنوان دلخوشکنک خوش می کنیم و این در حالیست که سایر استانها بیش از آتچه ما از استان خودمان بهره مند می شویم، منتفع اند. 

دنبال مقصر نگردید نه توطئه بیگانه در کار است و نه کسی با ما لج کرده. مشکل اینجاست که خودمان نمی توانیم از پس مشکلاتمان بر بیاییم. این کلمه «خودمان» شامل من و شما و همه نمایندگان و ارباب رسانه و اصحاب قلم و ابزار استیفای حقوق مان هم می شود. روی سخنم با شخص خاصی نیست و منکر خیرخواهی و تلاش نخبگان استان هم نیستم. راهکاری را پیشنهاد می دهم و در ابتدا خواهان تامل در همین چند واژه ام.

اگر ما با همین چند واژه ای که از زمان جنگ به این سو دلمان را خوش کرده است، مانند «استان زرخیز» و «هدر رفتن آب شیرین به دریا» و «مهار سیلاب» و «توسعه کشاورزی بر اثر سدسازی»، تکلیفمان روشن شد، آن وقت چشممان بینا و گوشمان شنواتر می شود و نمایندگان ما هم مثل نمایندگان و مسئولین سایر استانها بیشتر مشغله های خود را برای این استان مظلوم خواهند گذاشت. آنوقت ما هم می توانیم از آدمهای متنفذ پایتخت نشین این استان بخواهیم تا از طریق امکانات رسانه ای قدری ملاحظه هم استانی هایشان را بکنند.

بنظر می رسد ما برای توسعه ابتدا باید تکلیفمان را با این کلمات روشن کنیم، تاثیر بد این کلمات که مثل غباری مانع از دیدن حقایق می شود به اندازه ی همان ریزگردهایی که اهواز مرکز خوزستان را به عنوان آلوده ترین شهر جهان معرفی کرده است. این کلمات، برای سلامت فکری و ادامه حیات ما خطر آفرین است. کافی است هنگام ادای این کلمات، قدری تامل کنیم. بعد یک جریان رسانه ای بومی را تقویت کنیم که خواهان بازنگری در روند توسعه استان است.

راستی یادمان نرود ما در این راه تنها نیستیم. رئیس سازمان صداوسیمای کشور و مالک سایت تابناک بزرگترین رسانه دیجیتالی فارسی زبان ایران، هر دو خوزستانی اند و هیچکدامشان هم آدمهای بی ادعایی نیستند؛ هر چند تا بحال این دو رسانه در خدمت ما نبوده اند. تکلیف صدا و سیما که روشن است اما از تابناک انتظار بیشتری می رفت.

+ نوشته شده توسط saman در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 و ساعت 14:12 |

خدایا برای روزی که ستمگر به پشیمانی انگشت به دهان میگزد به تو پناه می برم ُ خدایا برای روزی که گناه در چهره ها نمایان و موها ریسمان پاها می شود از تو امان می خواهم و ایمنی می جویم.

 

 

سخنی با سازندگان سد «گتوندعلیا»

 

 

به رغم همه ی حرف و حدیثها  و نگرانی های مردم و نخبه گان خوزستان سرانجام در اولین روزهای مردادماه امسال آبگیری سد گتوند آغاز شد. بعد از آبگیری سد، منکه طی چهارسال گذشته در مذمت نحوه ی تعامل این«پروژه» بسیار گفته، بطوریکه به عنوان یکی از منتقدان آن در میان غریبه و آشنا انگشت نما شدم، همواره در خانه و محل کار با این سئوال مواجه می شدم که «سد گتوندآبگیری شد و حالا چه می شود؟»

خبرهای بسیاری مربوط به نمکهای سد گتوند، ریزش دیوار حایل،  تعطیلی پروژه و... همچنان در صدراخبار استان است و هر از گاهی تماس یا پرسش دوستی در خصوص آنها غافل از آنکه از فردای افتتاح پروژه من به دنبال زندگی خود رفتم و خبرهای گتوند از آنجا به بعد برای من جالب نبود.  

خبرها حاکی از آن بود که پس از بستن دریچه های سد و بالا آمد دریاچه  فشار هیدرولیکی آب بخشهایی از دیوار حایل را که قرار بود میان کوه های نمکی و رودخانه نقش عایق را ایجاد کند فرو ریخت، دیواری که در در ابتدا دیوار بتنی خوانده می شد و بعد «پتوی رسی» نام گرفت. اسباب شرمندگی گردید در محافل می شنیدم: «هر بچه ی مدرسه ای می داند که فرق معنایی دیوار بتنی تا «پتو» زمین تا آسمان است. دیوار بتنی چیزی  در حد یک «سد» تمام عیا راست اما تا بحال هیچ کس نشنیده که یک پتو مانع از نفوذ آب بشود. اگر فلان مدیر سد بجای کارهای مختلف اقتصادی خارج از وقت اداره و احداث ....و استخدام همشهری ها قدری بیشتر دقت و تدبیر داشت و این پروژه ملی را سرسری نمی گرفت، یا اگر کارگاه استحصال نمک امبل را از سال 1385 تعطیل نمی کردند تا بحال حجم عظیمی از نمک از مخزن خارج می شد و اینهمه پول بیت المال به هدر نمی رفت» اما هیچکدام از این مباحث دیگر برای من جالب نبود دوستان غافل از آنکه در ماجرای مخالفت من با سد گتوند ذهن و قلب من برای روستاییان و عشایر بی پناهی در تلاطم بود که بارها حضور غریبانه ی و لحن پرسشگر آنها را در شهر های شوشتر و اهواز و مسجدسلیمان دیده بودم زنها و مردهایی با رخت و کلاهی متفاوت از سر و لباس مردم شهر، مندرس، دودزده و اصیل تنپوشهای مرد و زن بختیاری که دستمایه ی ریشخند اهل شهر و دم دستی ترین ابزار برای ارضاء میل تفاخر آنهایی که می خواهند تا با ابراز دوری و فاصله ی خود از آنها حدود پیشرفت و مرتبه ی اجتماعی شان را به اثبات برسانند. همه ی تلاطم من برای آوارگی و سرگردانی آنهایی  بود که وقتی برای رفتن به «دواخانه» و «کمیته امداد» به شهر می آیند آدرس هیچ جا را بلد نیستند، لهجه شان نشانه ی دهاتی بودن و عقب افتادگی است در شوشتر و دزفول «خورزِمار» و در اهواز «چراغعلی» خوانده می شوند.

 حالا که آب دریاچه بالا آمده و روستاها یکی یکی به زیر آب می روند و بسیاری از این مردم در شهر و حاشیه روستاهای دیگر ماوا گرفته اند هراس من برای تعارض میان مهمانان ناخوانده ی خود به میل خویش نیامده و میزبانان نخواسته مهمان راه به جایی نبرده و آنچه نمی بایست بوقوع پیوسته است لذا نمک و غیر آن را به اهلش واگذاردم .

تا اینکه چند روز پیش خبری در ابعاد وسیع مبنی بر طرح اتهاماتی از سوی مجریان سد به منتقدان پروژه منتشر شد. تلفن شروع به زنگ خوردن کرد و ماجرای سد گتوند که گویی چون خونی ناحق هرگز از زندگی من دست بردار نیست موضوع گفتگوها و ناخشنودی دوستان و انتظار آنکه سخنی بگویم. اما ترجیح من سکوت بود و در جواب آنها که اصراربه ادای پاسخی در خورداشتند، می گفتم: مردم و حضرات وزارت نیرو خود بهتر از هرکس می دانند که موج عظیم منتقدان سدگتوند اتفاقی و از سر وسوسه ی خناس در مقابل این نمودار خودبینی و لجاجت به صف درنیامده اند. لذا سخن گفتن من جز افزودن گره ای بر کار فرو بسته ی مجریان آن کاری از پیش نخواهد برد و مرا به رغم همه دلخونی ام از این طرح به هر روی به حکم سرشاخ شدن چندین ساله با مجریان آن الفتی از سر عادت در کار آمده است و نهانی نظری با آنها در میان و افتاده و افتاده را  لت زدن خلاف جوانمردی می دانم.

اما تحذیر عزیزی خیرخواه که :«در صورت سکوت و مدافعه ننمودن، بیم است که  متهمی تان منتهی به مجرمیت شود» بر آنم داشت تا ناگزیر ساکت ننشینم.

 خبر این بود که اخیرن «معنوی فر» معاون اجرایی سد گتوند منتقدان این پروژه را کسانی کم دانش با اطلاعات سطحی خوانده که ساکن منطقه نبوده و جوسازي ها عليه اين پروژه به اين علت است كه برخي نتوانسته اند بهره اي از اين بابت ببرند. (نقل به مضمون) لذا منکه بسیاری از منتقدان پروژه سدگتوند را که صاحبنظران علمی و فرهنگی و سرمایه های اجتماعی و وجدانهای بیدار جامعه خوزستان می باشند را در ذهنم مرور کردم تا صحت گفته های این مدیر سدگتوند را بسنجم و فرد سودجو و کم دانشی که مورد نظر ایشان است را پیدا کنم هرچه فکر کردم چیزی دستگیرم نشد فلذا اسامی منتقدان اصلی پروژه را فهرست می کنم تا خود جناب «معنوی فر» یا شما خوانندگان عزیز در یافتن فرد کم دانش و اخاذ مرا یاری دهید.

 منتقدان سد گتوند چه کسانی هستند:

1.      دکتر محمد جواد عبدالهی عضو هیات علمی زمین شناسی دانشگاه چمران (منتقد فنی)

2.      دکتر کلانتری عضو هیات علمی دانشگاه چمران (منتقدفنی)

3.      دکتر غفار پور بختیار معاونت پژوهشی دانشگاه آزاد شوشتر (منتقد ابعاد فرهنگی)

4.      مهندس خادمی معاونت استانداری خوزستان (منتقد ابعاد اجتماعی)

5.      مهندس غلامرضا فروغی نیا سردبیر روزنامه صبح کارون (منتقد اجتماعی)

6.      مهندس محمد درویش فعال سرشناس مسایل زیست محیطی (منتقد زیست محیطی)

7.      مجتبی گهستونی (منتقد مسایل حوزه میراث فرهنگی)

8.      مهندس محسن حیدری مدیر مسئول خبرگزاری بختیاری (منتقد فنی و اجتماعی)

9.      دکتر سلاجقه رییس جنگلها و مراتع کل کشور (منتقد ابعاد زیست محیطی)

10.    انجمن مهندسین آب استان ( منتقدان فنی پروژه)

11.     اهالی آبماهیک در بالا دست سد و کشاورزان گتوند و عقیلی در پایین دست که  یا خانه وزندگی و همه هستی شان با بهایی ناچیز به زیر دریاچه رفته و سرگردان شده اند، یا آب غظلت یافته ی اخیر را به یاد زلالترین جایگاه رود تحمل و مزه مزه می کنند.

12.    سر آخر بنده ی حقیر سامان فرجی بیرگانی که نه دکترایی دارم و نه مدرکی و نه پست و ریاستی و نه ساکن منطقه ام و نه به زعم حضرات سد گتوند دستاویز محکمی برای انتقاد.

لذا فکر کردم ممکن است یکی از مخاطب سخن ایشان خود من باشم لذا چون خصوصیات فرد کم خرد و نادان و متهم به امیال پنهان را جز در خود ندیدم و به زبان خود اقرار و اعتراف می کنم که  دانش من از همه عزیزانی که ذکر آنها به شماره و تفصیل رفت کمتر و اطلاعات من سطحی تر  و به رغم همه ی تلاشهایی که در تبیین نظراتم داشتم پنهانی امیالم برای زحمتکشان این پروژه از همه مکتوم تر است.

تنها چون تجربه ی اجتماعی ام در خصوص سرنوشت آوارگان سد کارون3 و تحقیقات مختصری که در مورد سرنوشت آوارگان سد های «دز» و «شهید عباسپور» از دهه چهل به این سو درخوزستان داشته ام قدری غره شده و مرا به این باور خام  رساند که ممکن است به همان اندازه که جای خالی مدیران بزرگ و بلندنظر بر مسند برخی پروژه های ملی هویداست، جای خالی مطالعات اجتماعی و ملاحضات مردمدارانه نیز در ساختن سدهای پیاپی در خوزستان وجود داشته باشد .

زیستن در میان مردم به من آموخت که  فهمی ناچیز در شرکتهای سدساز از بافت فرهنگی و هویتی مردم حوزه ی پروژه های ملی توام با نگاهی یکجانبه و اعتماد به نفس خود فریبنده ای وجود دارد، که به وجود آنها صدای مظلومیت مردم قربانی را در پس تبلیغات پرهیاهوی سدسازی در دوهه ی اخیر گم کرده است و روستاییان و عشایر بی پناه حوزه ی زاگرس میانی را نا خواسته به سمت حاشیه شهرها و روستاهای جنوبی خوزستان می راند.

لذا اعلام نمودم سدسازی مکرر بر رودهای استان پدیده ای اجتماعی به نام  «پدیده ی سدزدگی» همعرض با «سیل زدگی» و «زلزله زدگی» بوجود آورده که ماحصل آن تعارض فرهنگی، فقر،اعتیاد، افسردگی و بیکاری، میل به خودکشی است.

 من این جراحت اجتماعی را به دلیل نوع کار و دغدغه ی خود در حاشیه ی بسیاری از شهرهای استان دیدم. وظیفه ی خود دانستم که زنگ خطر را به صدا در آورده و آن را به گوش متولیان استان و شرکتهای «سدساز» برسانم سعی نمودم راهکاری برای  برون رفت از این وضعیت ارایه نمایم. نظراتم را کتبن نوشتم و طی جلسه ای هم که با حضور جناب شیبانی مجری پروژه و اعوان و انصار و سایر زحمتکشان سد گتوند داشتم رسمن و شفاهن راهکارهایی را برای بهبود وضعیت مردم ارایه نمودم.

اما متاسفانه واکنشی که از سوی برخی از مدیران شرکت آب و نیرو به عنوان مجری پروژه های سدسازی کشور  انجام شد، از منظر من نتوانست بدیهیات یک آداب اجتماعی معمول را هم در شمول خود بیاورد. در مواردی مورد عتاب، استهزاء و دخالت در امور غیر مربوط قرار گرفتم و در بهترین شرایط برداشتی دگرگونه از طرح این دغدغه ها شد، برخی از این مدیران برای برباد دادن جوانی و در معرض خطر گرفتن آزادی ام اظهار دلسوزی نموده و توصیه به خاموشی نمودند.

اما  برخلاف عدم استقبال حضرات آبنیرو ، خوشبختانه مجموع گزارشات و مقالات اینجانب در خصوص مشکلات اجتماعی سدسازی مورد توجه بخشی از نخبه گان قرار گرفت مقاله «سدزدگی پدیده ای اجتماعی» در چهارمین جشنواره منطقه ای مطبوعات جنوب به عنوان مقاله برتر حوزه ی اجتماعی برگزیده شد و تعدادی از اساتید جامعه شناسی استان بنا بر لطف و احساس مسئولیتی که داشتند راجع به آن سئوال نموده، پسندیده و مبحث فوق را در دروس دانشگاهی مورد تدریس قرار دادند.

نمونه ی ناشنیده ماندن و نبود روحیه شنوندگی در بزرگترین شرکت سدساز کشور نیز همین مبحث «سدزدگی» بود، جالب است بدانید پس از سالها تلاش تعبیر و فهمی که برادران آب و نیرو از تعریف پدیده ی«سدزدگی» داشتند آن بود که «سدزدگی» همعرض با غربزدگی یا «مصرف زدگی» است؛ قدری عامیانه تر معنای استنباطی آنها از این کلمه آن بود که من دسته ای از صنعتگران کشور یا سیاست حاکم بر وزارت نیرو را دچار تب «سدسازی» قلمداد نموده و آنها را «سدزده» نامیده ام.

 حال آنکه تعریف من از پدیده ی «سدزدگی» شامل مردمی می شد که براثر صنعت سدسازی مانند زلزله زدگان و سیل زدگان، زندگی عادی خود را از دست داده وآرامش روزمره، معیشت و جغرافیای محل سکونتشان دستخوش تحولاتی ناخواسته می شود. نتیجه آنکه انسجام جامعه ی آنها دچار اخلال و آسیبهایی جدی می شود.

بطوریکه امکان بازسازی جامعه پیشین را برای همیشه از دست داده و به دلیل نوع ارتباط با طبیعت و محیط پیشین دچار عوارض مختلفی می شوند. 

بارها میان روستاهای مبدا و مقصد مهاجرت آوارگان سد گتوند رفت و آمد نموده شبها را درمیان آنها به صبح رسانده و... با نوشتن مقالات، تهیه عکس، گزارش و برگزاری جلسات رو در رو و حتی ساخت فیلم مستند، سعی نمودم تا خطری که از کنار این وضعیت و نارضایتی متعاقب آن متوجه مردم منطقه و حتی امنیت ملی کشور می شود را بیان نموده و گوشزد نمایم. از کارشناسان آب و نیرو دعوت نموده تا با من به میان مردم آمده و این دغدغه ها را عینن ببینند سعی نمودم معضلات خانواده ای که عنصری از یک جامعه ی دامدار است را وقتی مجبور به هجرت و زیستن در  ب جامعه ای کشاورز می شود را تشریح  نمایم.

 دریغ که حضرات شرکت آب و نیرو به طرزی فاحش از انتقادات اینجانب دچار بدفهمی شده، لذا بجای درمان خطر با علامت هشدار خطر به ستیزه برخواستند، در مواردی این دغدغه ها را به ریشخند گرفته و اتهاماتی نظیر تشویش اذهان عمومی، تحریک مردم، سودجویی ، بی سوادی و... را متوجه حقیر کردند.

تماس های مکرر معدودی از ایشان با جراید استانی و ملی و آنانیکه ابزار باز نشر سخنان مرا داشتند حکایت از در پوستین افتادن ناروای بنده ی حقیر توسط جماعتی کثیر داشت لذا منکه به زعم خود جز به حکم وظیفه ی اخلاقی و ایفای تعهد به مردمی که از میان آن ها برخواسته بودم قدم در این راه ننهاده تنها دلخوشی ام آن  بود که هشداری به نابینای چاه در راه داده باشم.

اما چون «دم گرم من در آتش سرد آنها نمی گرفت»  فلذا «دریغ دیدم کلمه حق گفتن با ایشان» فلذا سکوت کرده و تا امروز که اتهام برخی مدیران سد را شنیدم دم برنیاوردم.

به این باور رسیدم که تنها کاری که می توان انجام داد ثبت این مناقشه در تاریخ و مستندسازی آن تا روزی است که میان منتقد اجتماعی بومگرا و مدیران تکنوکرات باد به غبغب انداخته و کم حوصله شرکتهایی که خودپسندی و متکلم وحده بودن بخشی از نظام اداری شان است فهم و احترامی متقابل بوجود بیاید. لذا چون محال میدانم در این ماه مقدس عرایض اخیر  مدیر کهنه کار مذکور شرکت آب ونیرو بهتانی از سر بغض باشد یا خدای ناکرده سخنی است که در شمول ناشسته زبانی و ناسنجیده روانی باشدُ از مدیرعامل محترم شرکت آب و نیرو می خواهم بجای دعوت از روزنامه نگاران مرکزنشین که به دلیل بعد مسافت از جزییات این پروژه بی اطلاعند، با دعوت از منتقدان شناخته شده ی سدگتوند که  هر یک از کم و کیف بخشی از آن پروژه مطلعند صحت گفته های شرکت متبوع خود و بطلان ادعای مدعیان را عملن اثبات کنند و فی المجلس به معرفی هرکس که با امیال شخصی و غرض ورزی و... این پروژه مشهور ملی را با مشکل مواجه می کند فرد و افراد مورد نظر را به دادگاه صالحه معرفی نمایند . تا هم به اخلاق عمومی و هم با گواهی این افراد به تمهیدات شما بیهوده بودن نگرانی ها و دغدغه های بوجود آمده به ثبوت رسد.

+ نوشته شده توسط saman در شنبه پنجم شهریور 1390 و ساعت 12:31 |

 

«حدمن به ایما اگوین بی فرهنگ»

 

دیواره ی عظیم اشترانکوه در شرق شهر« دورود»،  قله ای شناخته شده برای کوهنوردان ایران است. طبیعت زیبای دامنه های دو سوی این کوه، تابستان و بهار پذیرای جمعیت زیادی از گردشگران داخلی و خارجی است.

منطقه گردشگری «دره تخت»، دریاچه ی افسانه ای «گهر»، روستای تاریخی «کمندون» و پدیده ی طبیعی «تونل برفی» که این دو تای آخری پس از ساخت سد کمندون به زیر آب رفته و مدفون می شوند، تنها بخشی از زیبایی های دامنه اشترانکوه هستند، غیر از اینها صعود به خود «قله» نیز تجربه ای بیادماندنی است .

«تیون» یکی از اصلی ترین راههای صعود به اشترانکوه ست، مردم این روستا، بختیاری و شغل اغلب آنها باغداری است، عشایر اطراف روستا هم از حاجی وندهای چهارلنگ هستند، کمپ اول کوهنوردان در ارتفاع کمی بالاتر از «ده» قرار دارد.

چشمه «گُل گُل»

 چشمه «گل گل» در فاصله دویست متری جان پناه «کمپ دوم» است و ما برای رسیدن به آن از مقصد نخستین خود روستای تیان (تیون) 4 ساعت کوه پیمایی کرده ایم. آب چشمه گل گل به رود «مار بره» یکی از شعب اصلی «دز» می ریزد و به احتمال یکی از نخستین سرچشمه های این رود است.

 کوله پشتی ها را رها می کنیم و در فاصله ی نزدیکی از «جان پناه» راه کوتاه چشمه را پی می گیریم.

 گروه های بسیاری از سراسر کشور آمده اند و گویشهای مختلفی از درون خیمه های رنگارنگی که دراطراف چشمه قرار گرفته اند به گوش می رسد.

سر و روی را به آب «چشمه» می شوییم و تن گرم و خسته را با سردی آن تازه می کنیم.

دقایقی را به پرسیدن حال و روز کوهنوردانی که از نقاط مختلف ایران به اینجا آمده اند می گذرانیم. بوی گیاهان وحشی اطراف چشمه و صدای پرندگان، سرخوشی مطبوعی را پس از کوه پیمایی می دهد .

چشم در اطراف طبیعت می گردانم. با تعجب چوپانی را می بینم که در ارتفاعی بالاتر از ما ایستاده است. و بعد صدای زنگوله های گله بزی که به چرا آورده شده اند .

برای ما که این مسیر پر مشقت را با زحمت بسیار تا اینجای کوه آمده بودیم دیدن  این «گله» در ارتفاع 2500متری کمی عجیب می نماید. تعجب ما وقتی بیشتر شد که

چند دقیقه بعد دسته ای دختر نوجوان را دیدیم که با مشکهای چرمی و بشکه های آب در اطراف چشمه جمع شدند سرو وضع آنها مشخص می کرد که از عشایر بختیاری  هستند. با شرم نزدیک چشمه می ایستند و با حالتی نا خشنود به ما نگاه می کنند. نگاهشان متوجه یکی ازکوهنوردان است که گویا برای کاهش درد و خستگی پاها را درون آب چشمه قرار داده است.یکی  دیگر از همراهان متوجه می شود و از اومی خواهد پاها را از چشمه بیرون بگذاردتا دخترها آب بردارند، با دلخوری پاها را بیرون کشید .  یکی یکی به چشمه نزدیک می شوند و مشغول برداشتن آب، «وارگه» های عشایر در ارتفاع پایین تری از چشمه قرار دارد. و جوی آبی که روان می شود، از کنار وارگه ها می گذرد اما چون مشتاقان «اشترانکوه» «آبِ روان» را آلوده می کنند. دخترها برای برداشتن آب مجبورند تا سرِ چشمه بالا بیایند .

نزدیک می روم و سر صحبت را باز می کنم می پرسم

-(چِ کَسین؟)

- «حاجی ون» (حاجی وند)

 معلوم می شود که آب لوله کشی ندارند؛ زمستان را در حوالی دزفول می گذرانند و تابستانها به اشترانکوه می آیند.* یکی از دخترها با فاصله ای بسیار زیباتر از دیگران است با پوستی ظریف، که طراوت آن در زیر این آفتاب تیز عجیب می نماید. در گرماگرم سوالات من کوچکترین آنها که دختری سبزه رو و ریزنقش است نگاه معنی داری به همنورد دیگری که این بار  سر و رویش را در آب چشمه می شست، می اندازد و می گوید؛ بعضی بچه های «مال» از خوردن آب آلوده بیمار شده اند. آشتی جویانه می گویم نیمه شبها که دیگر کسی اطراف چشمه نیست تا پایش را در آب بگذارد می توانید آب پاک بردارید و این همه راه را بالا نیایید. صدایی از پشت سر می گوید: « شَو وُ رو مَندِه سی مون؟ نِصم شَو هم که اِیایم سَر «جو» پُر زِکف صاوینه» ! صدای همان چوپانی است که قدری بالاتر گله ی بزها را به چرا آورده بود، ظاهرن تا به حال ما را می پایید و  وقتی صحبت با دخترها را قدری طولانی دیده به هواداری خود را پایین رسانده است. بیست سه چهار ساله  است و ساعت مچی سنگینی با بند فلزی به دست دارد، با چشمهای شکاکش  براندازمان می کند و نیم نگاهی به دخترها که حالا دیگر مشکها و قمقمه هایشان پر شده است می اندازد.

با خود می گویم به احتمال نظر کرده ای میان دخترها دارد . دسته دخترها به راه می افتد، دختر ریز نقش هنوز نتوانسته ظرف آبش را بردارد سعی می کند تا بشکه ی 20لیتری پر آب را به دوش بگذارد، چوپان به دختر کمک می کند و بشکه را روی دوشش می گذارد . بار دخترک برای آدمی به سن و سال من هم سنگین می نماید، اما به هر زحمتی که هست بشکه را می برد .

مردی با  لهجه خراسانی دلسوزانه می گوید چقدر برای مردم مشقت درست کردیم.

همراهان چای را آماده کرده اند چوپان را می نشانیم و دعوت به همنشینی و صرف چای، اینجا جای بحث نیست و ما گریخته از شهر و بحث و مسئله پناه آورده به طبیعتیم تا یادمان نرودکه هنوز چشمه ها می جوشند و گلها بیرون می آیند .

سر صحبت را باز می کند طبع خشن اولین از سرش افتاده است و گرم گفتگو می شود؛ از کسانی می گوید که فصل بهار برای جمع آوری گیاهان دارویی از یزد و اصفهان به اشترانکوه می آیند،از من «بلوتوث» می خواهد، عادت و سرگرمی جدید چوپانها. تازه یخ های ارتباط مان آب شده و منتظر سرد شدن چای هستیم که ناگهان از جا بر می خیزد و با کوهنوردی که پاها را در چشمه گذاشته است وارد بگو مگو می شود، همراهان کوهنورد که آدم های متشخصی می نمایند، قصد توجیه دارند و برای چوپان دلیل می آورند که پای رفیق شان زخمی شده و ورم کرده، چوپان رضایت نمی دهد و شاکی  است که اتفاقن پای رفیقشان زخمی است و خون از آن می رود نباید آن را در چشمه بگذارد، چرا آب جوی را آلوده می کنید؟ ترکه را بلند می کند و من شتابزده از پشت نگه اش می دارم تاآن را فرو نیاورد، اعضای گروه که پاسفتی اش را می بینند شروع به دست انداختن او می کنند یک عده پشتیبان چوپان و عده ای دیگر مدافع رفیق خود می شوند، پاهای زخمی هنوز درچشمه است یکی دیگر شروع به عکاسی می کند و چوپان که عصبی شده است رو می کند به عکاس و به لری می گوید «حدمَن حالا هم تیَ خوتون به اِیما اِگوین بی فرهنگ» و چون عصبانی شده است زبانش کمی می گیرد، شلیک خنده حضار بلند می شود.

 

+ نوشته شده توسط saman در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 16:34 |

 

یادی از لرستان قزوین و «احد چگنی»

 

برای من که این روزها خیلی به بالا رفتن سن و سالم فکر می کنم و حساب موهای سپیدم از شماره بیرون می رود نوروز نشانه ی آن است که سالی دیگر گذشت و خواه ناخواه دهه چهارم زندگی را باید پذیرفت. 

دوم نوروز روستای رهدار بازهم میعادگاه شعر لری است. اگرچه به جمعیت هرساله  افزوده شده اما گویا به همان میزان حواشی و دردسرهای این جشنواره خودجوش  بیشتر شده است.

 بعضی همکلاس های قدیمی – بچه های لور – آسماری و خیلی از آشنا و غریبه را می توان اینجا دید.

برنامه آغاز شده است و تعارفات مجری های هرساله هم . من و ابراهیم  خدایی روی تخته سنگهای رو به جایگاه نشسته ایم و گرم صحبت شاعر بعدی را به جایگاه می خوانند: احدچگنی شاعری از لرستان کوچک قزوین.  هر دو نیم خیز می شویم جای تحسین دارد احد چگنی این همه راه آمده است؟ اما هرچه منتظر می مانیم احد بالا نیامد . مجری عذر خواهی می کند و می گوید گویا هنوز در راه است .

یاد پاییز امسال می افتم که دست تقدیر مرا به قزوین کشانده بود و در کارم گره ای که به دندان او گشوده می شد. خسته از برودت برخورد اهالی تهران، که چند روزی مهمان ناگزیر مسافرخانه هایشان بودم ،در یکی از خیابانهای اصلی قزوین  با احد چگنی روبرو می شوم . من و ابراهیم که راه بلد من است و دوست احد، شام در رستوران قیطاسوند که از لرهای قزوین است و بعد از آن که دعوت می شویم به مراسم «ارزان پرزان»* برادر کوچک «احد» در روستای زوار در جاده قزوین- زنجان (مرز جنوبی لرستان قزوین) و زادگاه و خانه پدری در آن است.

خانه پدر «احد» شگفت زده مان می کند اولین چیز لباسهای سنتی لری که مادربه تن دارد به گمانم دیگر اهالی لرستان هم این رخت و سربندهای قدیمی را فراموش کرده اند. بعد مهمانخانه بزرگ پدر که ردیف ردیف مردان تنومند با لهجه و چهره و آداب معاشرت لری - دستهای زمخت هر یک که به احترام ما برخاسته  و به گرمی می فشردمان حکایت رنجی داشت که لرهای اینجا هم مثل اکثر برادرهای خود برای امرار معاش می برند.   دستهایی که پر بود از محبتی که بی دریغ عرضه می شد .

بالای مجلس پدر «احد» است ما را کنار خود می نشاند و دور تا دور برادر ها و برادر زاده ها و عموزاده انگار نه انگار که ما در دویست کیلومتری تهران پایتخت دودزده و سرد و دلگیر و در حاشیه جنوبی البرز هستیم. غربت راه را فراموش می کنم یک لحضه از شوق جمع صمیمی لرهای قزوین اشک توی چشمهایم جمع می شود .

پدر«احد» اهل مجلس را که خویشاوندان نزدیکش هستند معرفی می کند. همه نگاه ها به من و ابراهیم که کوچکترین های این مجلسیم اما به نام لربزرگ معرفی شده ایم  و خوشحالی اهل مجلس از حضور ما در آن جمع .

  پدر احد آدم دنیا دیده ای است شهرهای لرستان و بختیاری را خوب می شناسد مختصری از تاریخ حضور طوایف لر در قزوین را می گوید و از بیش از ۱۴۰ روستای لرنشین شمال من از باورهایشان می پرسم . تفاوت چندانی با باورهای ما ندارد اما نکات جالبی هست که یادداشت می کنم.

 از جمع صمیمی آنها احساس قدرت و غرور می کنم آنقدر که  سر شوخی را باز می کنم و می گویم که شما هرچه بکنید چون بلوط نمی خورید در لر بودن تان جای شک هست...

توی جشنواره «بنه وار» وقتی احد چگنی را می خوانند. فرصت را مغتنم می بینم و قصدم این است تا به جبران محبت سال پیش او را به خانه ببرم تماس می گیرم، آن سوی خط صدای «احد» و صدای بلندگوی مسجد در هم پیچیده است. می گویم احد جان دیروز توی جشنواره بنه وار ندیدمتان اگر خوزستان هستید به خانه ما سر بزنید. بریده بریده می گوید که نتوانستم بیایم پدرم فوت کرده است انشاء ا... فرصتی دیگر خدمت می رسم .

تسلیت می گویم و توی یادداشتهای پراکنده ام دنبال داستانی که همان شب از پدر احد در مورد اعتقاد لرهای قزوین به «مار» نوشته بودم می گردم  پیدایش نمی کنم. 

گنجینه ای دیگر از فرهنگ شفاهی ما و پدری که در دامان خود احد چگنی را  پروریده است به زیر خاک رفت . 

 

*ارزان پرزان یا «نامه نویسون» مراسمی است نزد لرهای قزوین به این کیفیت که خویشاوندان نزدیک داماد یک هفته پیش از جشن عروسی به منظور تقسیم کارها و مشورت در مورد دعوت کردن از مهمان ها در خانه پدر داماد گردهم می آیند . پس از توافق برسر اینکه چه کسانی به جشن عروسی دعوت شوند اولین دعوتنامه را به بزرگ مجلس سپرده تا به دست خود بنویسد و مابقی دعوتنامه ها توسط اهل مجلس نوشته شده و چای و شیرینی میان اهل مجلس تقسیم می شود  .

+ نوشته شده توسط saman در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 12:40 |
      
 
 
               
                             از کتاب «ریشه های کهن تر بلوط» سامان فرجی بیرگانی

           ردپای «بز» منظومه درخت آسوریک           

                       در کوه های لرستان

                                

 

بقعه «شاهزاده احمد» که از بقاع مشهور و متبرک نزد مردم سراسر لرستان است، در شمال بخش«الوارگرمسیری» اندیمشک و در منطقه «بالاگریوه» واقع شده است. این مکان مذهبی مجموعه هویتی وسیعی، از باورها، داستانها و نامجاهایی را به خود اختصاص داده که هریک می تواند محل تامل و پژوهش های مردم شناسی بسیاری باشد. «بزِ یَه یَه احمد» یکی از داستان های حول این بقعه و شاید مشهورترین آن ها باشد.

افسانه اینگونه آغاز می شود که «شاهزاده احمد» صاحب بزی بود که به امر الهی بی آنکه با جنس نر آمیزش داشته باشد همواره دارای پستانهای پرشیر بود و شیر فراوان آن به مصرف مردم تهیدست می رسید .

این «بز» در نزدیکی محل کنونی بقعه و درکنار جایی که امروز به چشمه «بزگه» موسوم است نگهداری می شد و سه حیوان پلنگ، گرگ و سگ آن را نگهبانی می دادند. روزی چند نفر به قصد ربودن به بز نزدیک می شوند. و بز تلاش می کند تا با سخن گفتن آنها را از عواقب این کار بر حذر دارد.

 سارقان، (که در داستان «کافر» خوانده می شوند) سخن گفتن «بز» را جادوی «شاهزاده احمد» می خوانند و بی اعتنا به سخنان «بز»، آن را ربوده و در جایی موسوم به «بَردِگُردالا» سر می برند، خونی که از گلوی «بز مقدس» بر زمین می ریزد سنگ را می شکافد و وقتی به قصد بریان کردن قلوه های «بز» را بیرون آوردند، قلوه ها به سنگ تبدیل می شود.با کشته شدن بز همزمان چشمه ای از دل کوه  بیرون می زند که نقش پستان های بز بر آن است.

 (تخته سنگی به نام «بَرد گُردالا» ( معنی کلمه به  لری = سنگ قلوه ها) در جنوب محل کنونی بقعه شاهزاده احمد وجود دارد که محل کشته شدن «بز» خوانده می شود. همچنین در نزدیک این محل آثاری از آنچه شکافته شدن سنگ پنداشته می شود وجود دارد که حالت شکافتگی از آن قابل تصور است).

 چشمه «بُزگَه» محلی است مورد احترام زائران بقعه «شاهزاده احمد». پس از طی مسیری کمتر از یک ساعت پیاده روی و عبور از دره ای با شیب تند، در ارتفاع میانی کوه «اَو نِگون» در آفتاب نشین مقابل بقعه می توان به آن رسید. زوار این چشمه به قصد شفا از آن آب برمی دارند.

 در مسیر چشمه چندین جا سلامگاه وکِل هایی (کِل = سنگچین عمودی) دیده می شد. پرچم سبزی هم در نزدیکی چشمه افراشته شده که نشانه ای برای یافتن راه توسط زوار است. به باور اهالی نقش پستانهای «بز شاهزاده احمد» بر این چشمه دیده می شود اما آنچه به چشم می خورد سنگی است قندیل گونه در فرو رفتگی کم عمق و غار مانند کوه که اثر سالها تراوش آب از آن، سطح سنگ را به شکل مخروطی واژگون در آورده است.چکیدن آب از نوک این مخروط تداعی کننده حالت پستان شیردهنده بز بوده است . کمی پایین تر از چشمه نیز حوضچه ای سنگی کنده شده که آب چشمه هنگام عبور در آن جمع می شد و برداشت و استفاده از آن را تسهیل می کرد. (هنگام دیدار ما (بهمن 88) به دلیل خشکسالی چشمه خشکیده بود).

افسانه بز «یه یه احمد» و کشته شدن آن توسط کافران داستانی است با شناسه های سراسر مذهبی که اهالی منطقه اعتقادات بسیار عمیقی نسبت به آن دارند.

منطقه «بالاگریوه یکی از کانون های مهم «کاسی» هاست. قوم باستانی «کاسی» ها در اوایل هزاره دوم قبل از میلاد سلسله ای را در زاگرس بنا نهادند و تا زمان هفتمین پادشاه خود به نام «آگوم دوم» در کوه های غرب ایران بسر بردند. پس از آن با هدف گسترش محدوده قدرت خویش به سمت دشت های «میان دورود» (بین النهرین) سرازیر شدند.

قدیمی ترین مراجعی که در آنها ذکر قوم «کاسی» به میان آمده، متون مربوط به ۲۴00 ق.م است که متعلق به عهد «پوزوراینشوشیناک» است. همچنین گزارش هایی مربوط به عهد پسر «حمورابی»، «سمسو -ایلون» ۱۷۴۹ - ۱۷۱۱ ق.م از عقب راندن حملات قشون قوم «کاسی» سخن به میان آمده است.

در گزارش نظامی مربوط به نهمین سال پادشاهی «سمسوایلون» آمده است: «شاه سمسوایلون سپاه کاسی را شکست داد» این نخستین و مهمترین اشاره ای است که در متون بابلی به حضور قدرت نوظهور «کاسی ها» شده است. این گزارش چگونگی ورود قوم کاسی به عصر تاریخی در میان دورود (بین النهرین) را نشان می دهد. از این زمان به بعد در مدت ۱۵۰ سال، (حدود ۱۵۹۵ ق.م) بابل در معرض نفوذ صلح جویانه این قوم بود که در جست وجوی شغل جدید به عنوان کشاورز به دشت سرازیر می شدند. سلطه طولانی زاگرس نشینان قوم «کاسی» بر میان دورود که در مدت ۴۳۸ سال به طول انجامید سرانجام از سوی عیلامی ها در سال ۱۱۵۷ ق.م خاتمه یافت. «کاسی» ها اساساً مردمی اهل عمل بودند که مدیرانی لایق را پرورش دادند حضور آنها در بابل چند دستاورد مهم را برای تمدن های بین النهرین رقم زد نخست اصلاح تقویم که تا پیش از آنان تقویم بابلی به شکل جانشین سازی نظامی بود که سال های دوران پادشاهی هر شاه از نخستین سال نو پس از تاج گذاری و با ارقام شمارش می شد، مانند (سال های اول، دوم و... فلان پادشاه) که با جایگزین کردن نظام تاریخ گذاری سالنامه ای توسط آن ها دگرگون شد. نوآوری دیگر قوم کاسی «کودورو» است. در زبان «اکدی»، کودورو به معنی مرز است و عبارت بود از سنگ های یادمان کوچکی که اغلب سنگ های مرزی خوانده شده اند اما آنها در واقع سند مالکیت زمین ها بودند. (مصاحبه دکتر همایون حاتمیان- روزنامه ایران –منصور محرابی فرد) (هنوز هم این نوع مرزبندی در زاگرس وجود دارد «کِل» در گویش لری به سنگچین های عمودی گفته می شود که حدود مرزهای طوایف و... را نشان می دهد و در سراسر مناطق لر نشین استفاده می شود.)

درباره «بز» و سابقه نمادین آن می توان این بحث را مطرح کرد که این حیوان از لحاظ بیتولوژی و با توجه به اسناد موجود از قدیمی ترین نمادهای شناخته شده در تاریخ بشری است (رک رفیع فر  1381اب) با استناد به نمونه های بدست آمده از مناطق مختلف ایران تصویر «بز» نشان دهنده اهمیت فوق العاده این حیوان و همچنین جایگاه مهم آن در باور و اساطیر مردمان گذشته بوده است.

 

 باید در نظر داشته باشیم که در فلات ایران هرچه از تاریخ ورود آریاییها فاصله گرفته و به عقب می رویم حیوان بز اهمیت و جایگاه پررنگ تری پیدا می کند و به همین میزان نقش های نمادین این جانور در آثار پیش از آریایی بیشتر می شود. تصویر این حیوان را در قالب های مختلف (مجسمه، نقاشی، کنده کاری) از اوایل دوران نوسنگی تا امروز می توان مشاهده کرد. نقش این حیوان علاوه بر صخره های مناطق مختلف و دیواره ی غارها از جمله (غار میر ملاس) لرستان، بر ظروف سفالی و به صورت نقاشی(سیلک، شوش، برنزهای لرستان،گنج دره،آسیاب،سراب و می توان مشاهده کرد) ..*

 بز در اساطیر ایران باستان نمادآب و آبادانی و فراوانی و هم چنین نماد جنس نر بوده است.  نقش این حیوان را، علاوه بر بقایای آثار پیش از تاریخ، برآثار دوران ماد و هخامنشی و مهمتر از همه در مفرغ های هزاره ی اول (ق م) در لرستان می توان مشاهده کرد. در این دوره بز نگهبان ماه در نظر گرفته شده است(صمدی 49:1367).

دربین النهرین بز (انکی) خدای آب بوده است (Schmandt-besserat1997) و همچنین میترا را با تصویر یک جفت گاو نر و نقش بزکوهی نمایش داده اند.

بی شک تکرار نقش «بز» در مفرغ های لرستان ریشه در باورهای آئینی مردم کوه نشین غرب ایران به این موجود داشته است.

«بز» حیوان مقدس اقوام پیش از آریایی است و این موضوع در دست ساخته های برنزی و مفرغی و سنگ نگاره ی غارهای لرستان و کوه های بختیاری به خوبی نمایان است.نقشی که تا به امروز هم حضور تامل برانگیز خود را در اغلب دستبافته های این اقیم حفظ کرده و استمرار داده است.

 اما پس ورود آریاییها رفته رفته جایگاه تقدسی «بز» با حیوان «گاو» جایگزین می شود. به عبارت دیگر هرچه از دوره جوامع شکارگر و دامدار به سمت دوران تاریخی کشاورزی به پیش می رویم جایگاه «بز» کمرنگتر و نقش «گاو» که ابزار شخم زدن و لازمه ی کشاورزی است فزونی می گیرد.

کشاورزی آموزه ی اصلی «زردشت» در فلات ایران است. لذا در این آیین که همواره تاکید برکشاورزی و آباد کردن زمین دارد «گاو» جانوری مقدس شمرده می شود.

 فریدون پادشاه اساطیری ایران که وارث فره ایزدی است وحاکمیت پادشاه انیرانی و اهریمنی (ضحاک) را در سرزمین ایران پایان می دهد پروریده ی ماده گاوی مقدس (پرمایه) است. گرزه ی «گاوروی» او که همچون درفش کاویان ابزار و سمبلی دیگر از انقلاب باستانی ایرانیان برعلیه بیگان گان است با نقش این گاو اساطیری زینت داده شده *

« از آبتین تا جمشید هشت تن واسطه بوده اند و همه را نام «اثفیان» بوده و شهرت «سرخ گاو» و «زرد گاو» و «سیاه گاو»* *

 رابطه ی «بز» شاهزاده احمد و منظومه درخت آسوریک

 منظومه «درخت آسوریک» *که ازمشهورترین آثار مکتوب بازمانده ایران باستان و به زبان پهلوی اشکانی است شرح مناظره ی حیوان «بز» و درخت «نخل» است. در تحلیل این منظومه کهن، گروهی از محققان «نخل» را نماد جامعه کشاورزی و «بز» را نماد جامعه شهری دانسته اند.

 برخی دیگر از اندیشمندان این مناظره را نمونه ونماد مناقشه های دینی زردشتیان وهمسایگان غربی خود یعنی آسوریان دانسته اند، براین اساس «بز» نماد جامعه زردشتی ایران و «نخل» نماد دین چند گونه پرستی آسوریان است.

باید در نظر داشته باشیم که با ورود آریاییها همزمان با رونق گرفتن کشاورزی است. در این زمان دو اتفاق نژادی و اجتماعی توام با یکدیگر در غرب ایران رخ می دهد. آریاییها جایگزین «کاسی» ها - عیلامیها و پس از آن الیمائیدها می شوند و همزمان کشاورزی نسبت به دامداری و شکار اهمیت پیدا می کند . قوت اندیشه های آریایی توام با دوران ترویج کشاورزی و تقدس «گاو» و پایین آمدن انسان شکارگر و دامدار از کوه و روی آوری به دشتهاست. (همزمان با حاکمان آریایی ماد – هخامنش و اشکانی) به همین دلیل جایگاه حیوان «گاو» که در خدمت کشاورزی بود ارتقاع یافت لذا «بز» که عنصر زندگی دوره ی پیش از کشاورزی است تنزل پیدا کرد.

مناقشه میان کشاورز یکجانشین و دامدار کوچ رو از همان دوران آغاز شد و زد و خوردها و جنگ ها و مفاخره هایی را بوجود آورد. که به احتمال منظومه درخت آسوریک شرح خلاصه ای از این مناظرات است. درخت «نخل» همچون حیوان«گاو» نمادی از جامعه کشاورزی است.

 «بز» و «نخل» هر دو دارای اشتراکات و تفاوتهایی بودند.از  آنجایی  که هر دو قوت روزمره انسان را فراهم می کنند فصلی مشترک دارند و نقطه ی افتراق آن ها در جایی است که هریک متعلق به دو جامعه و دو شیوه زندگی متفاوت بوده است. تهیه غذا در دنیای باستان از چنان اهمیتی برخوردار بود که در جهان بینی و باور مردمان تاثیر مستقیم داشت. لذا مناظره ی بز و نخل ریشه در مناقشه ای طبیعی بود.  «بز» اگر چه در سراسر فلات ایران جایگاه تقدس خود را از دست داد، اما همچنان اهمیت و موقعیت خود را نزد دامداران وشکارگران زاگرس حفظ کرد. کوه های بختیاری و لرستان مامن و چراگاه انواع بزهای وحشی و اهلی بود.«بز» نسبت به سایر دام ها حیوانی قانع است عشایر ساکن کوه های غربی ایران به جبر اقلیم ناهموار و دره های عمیق و کوه های بلند همچنان «بز» را که در خدمت ایننوع  معیشت بود عزیز می داشتند. شاید از همین روست که در منطقه صعب العبور و کوهستانی «بالاگریوه» بز مقدس «شاهزاده احمد» هنوز مورد حرمت اهالی است و نقش پستان های او بر چشمه «بزگه» محل زیارت مردم و آب تراویده از آن حاجت دهنده تلقی می شود.

آنچه از متن منظومه «درخت آسوریک» بر می آید آن است که موقعیت جغرافیایی «درخت آسوریک» و محل مناقشه ی این دو موجود در سرزمین کنونی عراق و دشت های غربی زاگرس است:

 «آسوریک درختی است در«سورستان» زمین بنش خشک و بَرَش شیرین»( منظومه درخت آسوریک)

 «سورستان» یکی از استان های ایران باستان است که حدود تقریبی آن، کشور امروزین عراق را در برمی گیرد. سورستان به هر روی جایی است در دشت آنچنانکه رویشگاه «نخلِ» منظومه آسوریک نیز

پژوهشگران در خصوص جایگاه و موطن «بز» که سوی دیگر این مناظره است سکوت اختیار کرده اند. اما خود منظومه نشانه های این موطن را می دهد هنگامی که «بز» مفاخره های خود را برای «نخل» بر می شمرد می خوانیم:

 «بد‌ان که من د‌ر کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم . د‌ر حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبید‌ه ‌شد‌ه‌ای و توان رفتن ند‌اری»(منظومه درخت آسوریک)

موطن «بز» در کوه است و نخل در دشت، جایگاه «بز» علی القائده می بایست در نزدیکترین اقلیم کوهستانی قلمرو فرهنگ ایرانی به کشور سورستان(رویشگاه نخل) تصور شود. کوههای زاگرس نزدیکترین اقلیم کوهستانی به «سورستان» زمین بوده است. در منظومه «درخت آسوریک» بز که نماد جامعه دامدار کوچنده است، نخل را که نماد جامعه کشاورز و یکجا نشین است را تحقیر می کند.

«بز» منظومه درخت آسوریک متعلق به جامعه ای کوه نشین و کوچ رو در شرق سورستان و عراق امروزین است . وقتی که در ادامه این منظومه از زبان «بز» می خوانیم:

 «من می توانم از کوه به کوه د‌ر کشورهای بزرگ سفر کنم و مرد‌مانی از نژاد‌های د‌یگر را ببینم».(منظومه درخت آسوریک)

 درمی یابیم که یکی دیگر از خصوصیات جامعه ای که بز آن متعلق است سفر و جابه جایی در کوهستانی با «چشمه های پاک» و «گیاهان خوشبو» است.

 به باوراین قلم «بز» منظومه درخت آسوریک را می بایست نماد جامعه کوچنده ُ شکارگرو دامدارپیش از ورود آریایی در اقلیم لرستان و«نخل» را نماد جامعه کشاورز دانست.

 قدری دقیق تر می توان این مناقشه را متعلق به دوران مواجه «کاسی» های دامدارِکوچ نشین با کشاورزانِ یکجانشین دشت های بین النهرین قلمداد کرد. استمرار اختلاف دامداران کوچ نشین و  یکجانشینان از دلیل بقاء این منظومه تا به امروز است و اینکه امروز متن این مناظره به زبان پهلوی اشکانی به دست ما رسیده است را از آن رو دانست که شرح این تضاد کهن میان دو جامعه همواره برزبان مردم جاری بود و در دوره های بعد  به زبان اشکانی ثبت شده است.

نمونه های متاخرتر یا دگرگون شده ی این مناظره ی کهن را در اشعار فولکلوری چون «دارجَنگه» در لرستان و مثنوی «رز و میش» در بختیاری جستجو کرد ***

جالب آنکه هنوز هم عشایر غرب ایران شیوه زندگی کوچ نشینی خود را بر زندگی کشاورزان مفاخره آمیز می دانند. نگارنده موارد بسیاری از این نوع مناظرات را میان عشایر دامدار و کشاورزان مشاهده کرده ام. عشایر بختیاری در مفاخره های خود خوردن آب سرد و استفاده از گیاهان خوشبو را دلیل تفوق خود بر یکجا نشینان می دانند و کشاورزان آبادی های چهارمحال را با القابی همچون «کوت کَش» (=کود کش) (یعنی کسی که کود حیوانی را به منظور باروری اراضی کشاورزی به دوش می کشد) نامیده و ساکنان یکجا نشین روستاهای خوزستان را «گرمسیری» می خواندند.

ای «چَویل» تو بو مَده دل زتو سیره

عزیزِ برف اَو خَورُم به گرمسیره

 ای گیاه خوشبوی «چویل» (رویشگاه چویل در کوه های مرتفع است) عطر خود را پراکنده مکن که دل من از بوی خوش تو سیر است زیرا عزیز من که همواره آب سرد برفها را می نوشید در گرمسیر مانده است. (گرمسیر نماد غربت و در اقلیمی دور از طبیعت موطن اصلی بودن است). این شعر فولکلور که از آوازهای «برزگری» بختیاری است هنوز هم حامل آن مفاخره های کهن است و مناظره ی بز و درخت آسوریک را به یاد می آورد.

با دقت در این شعر استمرار سه عنصر مفاخره آمیزی که در منظومه درخت آسوریک میان «بز» و درخت نخل می گذرد را مشاهده می کنیم. نخست «گیاه خوشبو» دوم «آب گوارا» و سوم تحقیر گرمسیر (محل روییدن نخل- نماد کشاورزی و یکجانشینی)

جامعه ای عشایری در کوهستانهای غرب ایران با کوه های بلند گیاهان خوشبو و چشمه های پاک که «بز» منظومه آسوریک از آن به عنوان سرزمین خود یاد می کند و در نزدیکترین فاصله مکانی با رویشگاه نخل است جز کوه های غرب زاگرس وموطن باستانی «کاسی» ها جای دیگری نمی تواند باشد.

 «بز» درخت آسوریک  به دلیل مشخصه های جغرافیایی و اقتضائات تاریخی و نشانه های هویتی که در متن منظومه بدان اشاره دارد با بز «شاهزاده احمد» قرابت بسیار دارد. اما این موضوع بدان معنا نیست که «بز» «یه یه احمد» مشخصا سوی دیگر مناظره ی «درخت آسوریک» است آنچه مورد نظر است آن است که دقت در داستان بز «یه یه احمد» و تقدس این موجود در باور مردم غرب ایران از دوران کاسی ها تا به امروز در تحلیل این منظومه محل تامل است .**** و بعید نیست که بزی که در منظومه «درخت آسوریک» به مناظره با «نخل» بر می خیزد نقشی نمادین برای مردم این خطه در مقابل ساکنان دشت های بین النهرین داشته است. منظومه آسوریک به احتمال بسیار سندی مبتنی بر مناقشه ی دینی – قومی و هویتی تمدن دامدار، کوچ رو و کوه نشین غرب ایران با تمدن کشاورزِ و یکجانشین ساکن بین النهرین بوده است.

 

Eygum 1992 Broman-Morales and Smith 1990*

*- سورستان, هو الاسم الذي أطلقه الساسانيون الفرس قديما على جزء من شمال بلاد الرافدين سوريا ومنطقة جنوب بلاد الرافدين اليوم بالعراق

**حماسه سرایی در ایران – ذبیح ا... صفا /464. و «تاریخ گزیده» حمدا... مستوفی /83

*** «دارجنگه» مناظره ای به گویش لکی است سروده ی سید نوشاد ابوالوفایی میان شاعر و درخت «بلوط» .(رجوع کنید به مقاله «دارجنگه» نوشته مهدی ویس کرمی)

****منظومه «رز و میش» جزو دروس مکتبخانه های قدیم در بختیاری بوده است حکایت میشی است که از قحط سالی و مرگ جان به در می برد و در تاکستانی با درخت انگور به مناظره بر می خیزد. قالب این مناظره مثنوی و به زبان فارسی است و شباهت بسیار با منظومه درخت آسوریک دارد.

 

*****درفاصله چند کیلومتری بقعه «شاهزاده احمد» در پای دژ«قلعه شاداب» منطقه «شهیون» دزفول سنگ قبرهایی با طرح بز و درخت نخل وجود دارد. همچنین نمونه های دیگری از این سنگها را در روستای «شَوی» سردشت دزفول می توان مشاهده کرد.

                                 

Image Hosted by Free picture image hosting at www.iranxm.com 

بردبالاسر ـ روستای پامنار- شهیون-مجتبی گهستونی

 

 بردبالاسر ـ گورستان روستای پامنار- شهیون-مجتبی گهستونی

 فهرست منابع:

بهار-محمدتقی-سبك‌شناسي‌– تهران – امير كبير - چاپ دوم -1337

حمداله مستوفی ،تاریخ گزیده- به اهتمام عبدالحسین نوایی ، چاپ سوم ، امیر کبیر ، 1364.

 صفا - ذبیح الله-حماسه سرایی در ایران - انتشارات: خودکار 1324

http://ar.wikipediaدانشنامه اینترنتی ویکپدیا

 

+ نوشته شده توسط saman در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 15:9 |

 به انگشت های بریده

مردم روستای گاودانه

                                                                                                                                                                 

 

بررسی داستان های بومی «شهرام گراوندی»

«لوزی های خزان زده»

روایتی از ویرانی های دور دست

 

سامان فرجی بیرگانی

«یوزپلنگ از پشت بوته های بلند جاز بیرون می پرد و با گامهای چابک و بلند به مادیان نزدیک می شود. یوزپلنگ به کمر مادیان می جهد. مادیان مثل آوار می ریزد. گرد و خاک به هوا بر می خیزد. چیزی معلوم نیست صدای خرناسه یوزپلنگ و شیهه دردناک مادیان در هم قاطی شده است. پیرمرد به خودش می پیچد. صدای گنجشکها قطع می شود. صدای ویز ویز دنباله دار «گازرکی» هم که بغل گوشش یکریز ناله می کرد ناگهان خاموش می شود. آفتاب بی رحمانه می تابد». (لوزی های خزان زده صفحه ۵۳)

 «شهرام گراوندی» خالق این تصاویر جاندار است. او در داستانهای اقلیمی خود خواننده را تا دورترین روستاهای ایران جایی که هنوز انسان و طبیعت برای زیستن بر کره خاکی در رقابت و جدال با یکدیگرند می برد.

مجموعه داستان «لوزی های خزان زده» از آن رو اهمیت دارد که نویسنده آن در ۱۴قصه  کتاب، راه جویی های متفاوتی را تجربه کرده است.  هفت داستان نخستین، کارهایی در حد داستان کوتاه های متداول داستان نویسان امروزین ایران است و  نسبت به مجموعه ۷ داستان بعدی که در فضاهای بومی سیر می کنند، از قوت بیشتری برخوردارند. داستان شگفت انگیز«تنهایی روح یک سرباز» را می توان برای نام بردن از «گراوندی» به عنوان نویسنده ای متمایز در ادبیات ایران مورد استناد قرار داد.

 اما گذشته از ارزشهای فنی و ادبی ۷ داستان بخش اول کتاب، که نویسنده آن را به داستانهای «آزاد» خود اختصاص  داده است، آنچه بیشتر حایز اهمیت می نماید، ۷ قصه دیگری است که در بخش داستانهای «بومی» مجموعه «لوزی های خزان زده» آورده شده اند.

از آخرین باری که داستان نویسان جغرافیایی که این قصه ها به آن منسوب اند، کارهای خود را  انتشار داده اند، نزدیک به سه دهه می گذرد . لذا ظهور و انتشار این هفت قصه در بی صدایی ادبیات بومی و خطه ای جنوب را می توان یک اتفاق تلقی کرد.

شاهد ما آنکه علی رغم ۳سالی که از انتشار این مجموعه می گذرد، هنوز کسی به تکرار کارهایی نظیر آنچه «گراوندی» «در لوزی های خزان زده» به طبع رسانده اقدام نکرده است، هر چند متاسفانه آنطور که از شهرام گراوندی انتظار نمی رفت،  همه این داستانها قوی و یکدست نیستند و کاستی هایی به چشم می خورد. قصه ها در مقام مقایسه با یکدیگر، از نوعی فراز و فرود در نگارش و کیفیت رنج می برند. راه خرده گیری بر این هفت قصه هموار است، اما با توجه به سایر کارهای «گراوندی» نمی توان این کاستی ها را نشانه ناتوانی او در نویسندگی دانست، به احتمال، جدی تلقی نکردن و یا سهل انگاری کار دلیلی بر وجود برخی اشکالات است.

 به طور مثال وقتی آغاز موفق نخستین  داستان بومی کتاب را با نثر و جنس روایت داستان «شش گلوله شیشه ای سبز پرنور» مقایسه می کنیم، نوعی شتابزده گی و اصرار به روایت داستانی می بینیم که گاه زبان نویسنده را در حد یک حکایت عامیانه پایین می آورد. «نرگس از روشن خاموش شدن آنها فهمید گلوله ها خیلی هم گلوله نیستند؛ و بعد از نفس زدن شدید و چرخیدن آنها به دورش و کشیده شدن پوست نرم بدن ها به سر و صورتش و لمس زبان پهن و چسبناکی که به گونه ها و پیشانی اش کشیده می شد فهمید چه اشتباهی کرده است....ماده پلنگ و توله هایش صبح زود از «تو» بیرون زدند

در داستان نخستین این مجموعه از کلماتی فارسی استفاده شده که در قصه های بعدی معادل «لری» آنها به کار رفته است. مثل کلمه اتاق که در قصه های بعدی با کلمه لری «تو» جایگزین می شود و کلمه خانه که جای خود را به «حوش» می دهد. سهل انگاری هایی از این دست در جاهای دیگر هم به چشم می خورد: «گلابتون زن جوان عبدلی را با سن و سالی پانزده و شونزده شوهرش داده بودند». که می توانست «پانزده» و «شانزده» یا «پونزده» و «شونزده» استفاده شود.

گذشته از اینگونه موارد ریز که ممکن است انگشت نهادن بر آنها کمی سخت گیرانه جلوه کند. خرده ای که می توان بر کار «گراوندی» گرفت پانویس نشدن برخی عبارات لری است که در صورت انجام آنها به فهم بهتر داستان توسط خوانندگان کمک می کرد. عباراتی مانند «کلو آل برده» یا «خانه چولش» و...


شهرام گراوندی


 با اینهمه داستانهای گراوندی مشخصه هایی دارد که کار او را قابل تامل می نماید.

او اگرچه به طور دقیق جغرافیای داستانهای خود را مشخص نمی کند، اما با نشانه هایی اقلیم مورد نظر خود را می نمایاند در این قصه ها، اسامی نقش مهمی را به عهده دارند نویسنده  با نام بردن از گیاهانی نظیر«بلوط»،«گینه»،«کُنار»،«جاز»،«خیارگرگ»،«روناس»«بَن»، «بهمن» و «بریزه» و جانورانی چون «مادیان»، «یوزپلنگ»، «کل کلات»،«توره»،«سگ گرگ»،«گرگراک»،«مورچه شتری»، «گازرک» و «گودیم» حدود حغرافیایی مورد نظر خود را ترسیم می نماید. همچنین است ذکر بازی های محلی «تَپ تَپ گُروسَگ» و «الُختر» وآلات موسیقی (ساز و دهل) و نوازندگان خاص آنها (تشمال ها)

دسته ای دیگر از اسامی نیز کار انتقال مفاهیم اعتقادی و مذهبی این اقلیم را به عهده دارند: «شاهزاده عبدا..»،«شاه روبند»،«کِل»،«مِله گرگ» و «لیکه سوز»

در نامگذاری شخصیتها هم نظم خاصی وجود دارد و پیغامی نهفته است. نامها برگرفته از باورهای مردم است و هردسته متعلق به نسلی از انسانها، آدمها سه دسته اند اول آدمهای مسن تر با اسامی خیر نسا، عبدلی(عبده علی)، حمدا...، خدامراد، خداکرم، مش گل زینَو، نازطلا، خدابس و ماه زینو. این اسامی عمومن دو بخشی و دارای مفاهیمی اقلیمی ترند. اسامی زنانه که از یک نام و چیزی ارزشمند ساخته شده اند. مثل «گل طلا»، «ماه زینو» و اسامی مردانه «عبده علی» و «خداکرم» که انتظار و امید انسان را از خدای خود بازگو می کند. دسته دیگر جوانترها با اسامی متجانس بختیار ، سهراب، علی یار، گلابتون، مَی تِی(مهدی) و«آساره» و دسته دیگر  نامهای کودکان است با اسامی محسن،ابرام، رضا، تقی و اکبر که نامهایی یک بخشی و اغلب مذهبی اند در این نامگذاری نیاز بشر به خداوند و اولیا او تغییر کرده و نام قهرمانان مذهبی مستقیمن استفاده می شود.

در تصویر سازی ها نیز ظرافتی در کار است و نویسنده در پس تشریح صحنه ها حرفهای دیگری هم برای گفتن نهفته دارد.

 مثلن وقتی تصویر لحظه از هم دریدن مادیان را تشریح می کند و از ساکت شدن یکباره گنجشک ها و «گازرک» و تابش بی رحمانه آفتاب می گوید، با سکوت «گنجشک» و«گازرک»، القائ بیشتر حس خطر  در صحنه هراس آور مرگ در نظر است.- در عالم واقع نیز هنگام بروز خطراتی از این دست طبیعت در سکوتی محض فرو می رود- همچنین عبارت «تابش بی رحمانه آفتاب»، مطلق بودن قدرت غالب را بهتر تداعی می کند و همزمان تاییدی است بر جبر حاکم بر داستان. وقتی که می آورد: «گرگراکی» روی سینه تخته سنگی بزرگ، روبه آفتاب خیز برداشته است و دندانهای آفتاب را می شمرد» علاوه بر تداعی کردن تصویری از دشت، گریزی هم به باور مردم در مورد این جانور زده است:

 «گرگراک» مارمولک صحرایی درشتی است که به دلیل خونسرد بودن همواره ناگزیر است تا بدن خود را در آفتاب گرم کند، لذا به آن «آفتاب پرست» هم می گویند و چون این حیوان سر خود را به عقب و جلو می برد طوریکه حالت شمردن را تداعی می کند، در گویش لری به آن «دِندونشمار» هم می گویند. «گرگراک ها» (دندان شمارها) در هنگام مواجه با انسان در حالیکه به آدمی خیره می شوند، بنا به عادت طبیعی سرخود را تکان می دهند. لذا باور برآن است که دندان شمارها با شمردن دندان آدمی عمر او را تخمین می زنند . به همین وقتی مردم با این جانور مواجه می شدند دست خود را جلوی دهان می گرفتند تا دندانهای آنها توسط «دندانشمار» شمرده نشده و مرگ آنها رقم نخورد . لذا هنگامیکه نویسنده از «گرگراکی» یاد می کند که دندانهای آفتاب را می شمرد، علاوه بر به تصویر در آوردن صحنه ای از دشت، پیش گویی مرگ را نیز در نظر دارد . مرگی که اتفاقن لحظاتی بعد و برای مادیان و پیر مرد رقم می خورد. گراوندی با سود بردن از چنین عناصری تصاویر خود را ترسیم و داستان را به پیش می برد.

در این قصه ها جدال انسان و حیوان در زیست بومی مشترک به عمد تاکید و تکرار می شود تا خواننده اقلیم خاص داستان و وضعیت انسان را در این اقلیم دریابد. مرگ همواره حضوری پررنگ دارد. مرگ یا پایان ماجرای قصه ها ست  و یا موضوع محوری آن.

اغلب نیز این مرگ توسط حمله درندگان یا نیش مار و عقرب (گودیم) رقم می خورد.

«بن در غروب قرمز» حکایت زنی است که هر روز بر گور شوهر خود که از نیش مار مرده است مویه می کند و مصایب زندگی اش را بر می شمرد.

در داستان «شش گلوله شیشه ای سبز پرنور»، ابتدا «گاوِ» خانواده را پلنگ از هم می درد. پس از آن «عسکر» برادر دیگر از نیش «مار» جان می دهد. در ادامه گرگها به نرگس و پدربزرگ حمله می کنند و  نرگس و پدر بزرگ اگرچه از شر حمله آنها جان به در می برند اما «دیزه» الاغ آنها طعمه گرگ می شود و در آخر نیش «مار» جان پدر بزرگ را می گیرد. در قصه ی دیگر یوزپلنگ «مادیان» و پیرمرد را در مزرعه خود از هم می درد. داستان «باد در آبادی ماه» با آن شروع موفق و جاندار حکایت روستاییان بی پناهی است که مورد حمله«سگ هار» روستا قرار می گیرند و هنگامی که اهالی با کمک یکدیگر سگ هار را که دو کودک و یک زن را کشته از بین می برند، این بار مورد حمله «پلنگ» قرار می گیرند. گویی گریزی از این جدال همیشگی انسان و طبیعت نیست. داستان «تریاکی» هم درست در لحظه ای که می توانست پایانی خوش را رقم زند به ناگواری می رسد . «علی یار» بازیار زورمند آبادی که توسط فروشنده دوره گرد دچار اعتیاد شده است، ابتدا توسط کدخدا وادار به ترک می شود. اما در روزی که انتظار می رفت سلامتی خود را بازیافته باشد و اهل آبادی می روند تا او را از «پستو» بیرون بیاورند بار دیگر «مرگ» این تقدیر حاکم بر داستان  های گراوندی تکرار می شود:

«حیدر در چوبی را که کدخدا با زنجیر بسته بود باز کرد. همین که در را باز کرد، زنگ آشنایی تنش را لرزاند. ناگهان مار بزرگی از لای پاهایش بیرون جهید و توی دست و پای کدخدا پرید.....همه در رفتند و کدخدا که کلاه سیاهش توی خاک و خل افتاده بود و سربرهنه اش برق می زد، رنگ به صورت اش نمانده بود. زنگی مار توی سوراخ دیواری فرو رفت و غیب شد.. جای نیش مار روی گردن علی یار پیدا بود».( صفحه۹۳)

اما گذشته از مرگ هایی که در جدال با طبیعت رقم می خورند سه مرگ دیگر نیز اتفاق می افتد که قابل تامل اند:  نخست مرگ مشکوک «صفر کلو» در قصه «اسب چوبی»

 این مرگ که حتی خود نویسنده نیز اصراری بر عیان نمودن آن ندارد ریشه در سنتی کهن دارد که  بنا بر آن برخی قتل های ناگزیر خانوادگی در جوامع روستایی  هرگز آشکار نمی شوند، قتل هایی که در وقوع آنها عدالتی در کار نیست اما مصلحت یا ضرورتی که ظاهری منطقی دارد، وقوع آنها را توجیه می کند. «صفر کلو» جوان بالغی است که جنون مادرزاد دارد و همه اهل آبادی بر دیوانگی اش صحه می گذارند. او مناسبات دنیای عقلا را نمی داند و از بخت بدِ «عبدلی» چند وقتی است که «گلابتون» زن نوجوان او  را برای بازی کودکانه خود انتخاب کرده و گاه و بی گاه به  خانه اش سر می زند .

در مِیل «صفر» به بازی با «گلابتون» هیچ نظر سوء و خواهش مردانه ای در کار نیست . همه اهل آبادی و «عبدلی» و «کدخدا» هم این را می دانند. اما با اینهمه باز هم در عرف مردم روستا نمی توان تعریفی مناسب برای خواهش کودکانه «صفر کلو» در همبازی شدن با زن جوان پیدا کرد. «دولو مهری» مادر پیر«صفر کلو» هم نمی تواند تا  مانع «صفر» شود. لذا «عبدلی» که آبروی خود را در خطر می بیند در حالتی از جنون در حالیکه می داند «گلابتون» و «صفر» هر دو بی گناه اند، زن خود را تا حد مرگ تازیانه می زند و چون از همه جا نومید می شود قصد مهاجرت از آبادی می کند. کدخدا دخالت می کند:

«صفر گفت به شاه روبند اسب مو از اسبای خودتم بهتره کدخدا مو می خواستم اسبم بدم به گلابتون که ایی «عبدلی» نذاشت. کدخدا توی گوش «عبدلی» که خشکش زده بود پچ پچی کرد و «عبدلی» سر را تکان داد. «کدخدا» گفت خیلی خوب اسبته بده به مو تا بدیمش «گلابتون») .... .هنوز غروب نشده بود که با لیک «دولو مهری» همه اهالی به طرف حوش او دویدند. «صفر» زیر پتو باد کرده بود و نفس نمی کشید».(لوزی های خزان زده – اسب چوبی – صفحه 85

 مرگ «ابرام» در قصه «گلبرگهای آفتابگردان» هم قابل تامل است. عامل این مرگ هراس از نفرینی است که فروریختن «کِل» «دولو مرواری» و دزدیدن چغاله های باغ او در پی می : «ابرام» کودکی است که از چغاله دزدی خود و  ویران کردن«کِل»** «دولو مرواری» توسط یکی دیگر از همسالان خود شدیدن احساس گناه می کند. این احساس گناه آنقدر قوی است که ابرام را دچار دلپیچه ای کشنده می کند و در آخر از این درد جان می دهد .

 مرگ سوم، کشته شدن برادر بزرگ خانواده است در دوران سربازی در قصه «شش گلوله سبز پرنور»، این  مرگ که ویژه ترین نوع مرگهای این مجموعه است از آنجا که بلایی تازه است که بر بلایای قدیمی و سنتی مردم  افزوده شده، حایز اهمیت است.

در مجموع  هفت قصه بومی خبری ازخدمات عمومی، بهداشت، آب و برق نیست، خبری از حکومت و دولت و قوانین ملی هم وجود ندارد. قانون و محکمه و درمان و درد را اهالی به قدر وسع خود چاره جویی می کنند. این خلاء اعتراض گونه حکمروایی ملی، دور از دسترس و بکر بودن اقلیم هایی را نمایان می کند که  قصه ها در آنها جریان دارند.

رابطه داستانها با دنیای مدرن بیرون از خود، تنها درچند جا  به صورت گذرا  اشاره شده است و این رابطه هم دستاوردی جز افزون شدن مصیبتی بر مصایب مردم ندارد : «برادر بزرگم که سرباز بود و فقط چند ماه مانده بود که به خانه بیاید و دنبال سور و سات عروسی اش بودیم، گم و گور شد. گم گور. بی نام و نشان. تا روزی که دو تا سرباز به آبادی آمدند و با پرس و جو به «حوش» ما رسیدند و بقچه ای جمع و جور به اندازه بقچه های مادر بزرگم تحویل مان دادند و گفتند همه تن و بدن علیمراد همین است. یعنی تمام و چرا؟! گفتند توی درگیری لب مرز قاچاکش ها او را گرفتند وزنده زنده آتیش زدند.».

 «کدخدا» تنها نماینده نوعی قانون محلی است که توسط اهالی پذیرفته می شود . نقش او در دو داستان این مجموعه به شیوه ای خاص معرفی شده. کدخدا در داستان «تریاکی» علیه فروشنده دوره گرد که جوان زور مند آبادی را به اعتیاد کشانده وارد عمل می شود. اعمال حاکمیت کدخدا حالت همان میانجیگری ریش سفیدی است که نتیجه کارش نه برقراری عدالت که  فصل دعاوی ولو به هر نحو ممکن است. «کدخدا» از سر خیرخواهی اقدام به اعمال حکم می کند اما دخالت او هیچگاه به سر انجامی خوش نمی انجامد. در داستان «اسب چوبی» تدبیر او  به مرگ «صفر کلو» منتهی می شود و در قصه «تریاکی» که پس از راندن عامل اعتیاد جوان سهل انگاری اش به مرگ همان جوان می انجامد. دو سربازی که جنازه سوخته علیمراد را می آورند و فروشنده دوره گرد تنها آدمهایی هستند که از دنیای بیرون به این اقلیم وارد می شوند آنها تنها تجربه ی رابطه مردم این اقلیم با دنیای مدرن هستند. رابطه ای که هردو نکبت به بار می آورند. دنیایی که سهم اهالی از امکانات عمومی آن آنقدر ناچیز است که جدال پایان نا پذیر شخصیتها با طبیعت دشوارش همواره به مغلوبه شدن انسان می انجامد، رهاورد این ارتباط اعتیاد یکی از جوانان و کشته شدن یکی دیگر از آنها در مرزهایی دور است.

قدر مسلم اقلیم این قصه ها در خاک بختیاری است اما می توان ویژگی های مصایب آن را به اغلب سرزمین های لر نشین تعمیم داد، اما آنگونه که انتظار می رفت و رسم معمول قصه های گستره ی خطه این داستان ها چه در بخش ادبیات فولکلور و چه در آثار کلاسیک و متاخر تر است، در قصه ها نه نشان از حماسه ای است و نه شکوهی متذکر می گردد.

نویسنده در نخستین تصاویر این مجموعه، به صراحت از فروریختن شکوهی یاد می کند که گریزی از آن نیست، و در گام اول تکلیف مخاطب را با حماسه روشن می کند؛ مادیان و سوار (پیرمرد) بی آنکه از خود توان مقاومت داشته باشند توسط یوزپلنگ دریده می شوند و نویسنده به این اشاره آشکار و مختصر از نمادهایی که خبر و نشانی از حماسه ای در گذشته نه چندان دور داشته باشند می گذرد.

مالکان بزرگ حضور ندارند و خان های قدرتمند نیز، خبری از ایلات کوچ رو و جوامع عشایری که اغلب در همسایگی این اجتماع اند و همسایگی آنها توام با زد و خورد است هم وجود ندارد. روابط اعضا با یکدیگر ساده و تعریف شده اند. جامعه ای کشاورزی با خرده مالکانی که معیشت شان وابسته به باغداری و دامداری مختصری است.

«گراوندی» در زمانی مردم این اقلیم را ترسیم می کند که از اسب حماسه به زیر آمده اند و پس از فروپاشی نظامهای محکم ایلی در حالی که هنوز دست به گریبان مشکلات کهن خود هستند، مصایب تازه ای را هم تجربه می کنند. جامعه ای فقیر، مفلوک و بی قهرمان که اجزای آن در تهاجم درندگان، طبیعت، فقر و جهل و انواع بلایای دیگر آسیب پذیرند و  نومیدانه به بقاء خود چنگ می زنند. مصایب تازه عبارتند از اعتیاد-سربازی رفتن و کارگری «می تی» (مهدی) در شهر که نبود او در کنار خانواده، به ربوده شدن فرزندش توسط «پستونی» سگ هار آبادی منتهی می شود.«تیمور از لای جمعیت گفت ایی حرفا برا می تیِ بدبخت بچه نمی شه ! بیچاره داره تو شهر جون می کنه، اینجا جلو چش ما یه سگ بچه اشو بُرده وُ خورده!»

 در سراسر داستانها تقدیرگرایی و دیدگاه «زروانی» حاکم است: مردم تسلیم محض جبر حاکم بر زندگی خویش اند. وقتی در داستان نخست، یوزپلنگ به مادیان و پیر مرد حمله ور می شود (با اینکه «پیر مرد» حمله یوزپلنگ را در خواب دیده) اما مقاومتی از خود نشان نمی دهد و «اسب» و «سوار» هر دو قدرت مطلق را گردن نهاده و تن به نابودی می دهند. قصه «شش گلوله سبز پرنور» اوج حکمروایی نگرش تقدیر گرایانه است. در این قصه پس از وقوع نخستین بلا پدر بزرگ می گوید «همه چی خراب می شه» ....و «پدر بزرگ دو دستی می زند توی سر  و  می گوید شروع شد» وقتی عسکر را مار می زند ملای دعانویس می گوید «زهر این مار دوا ندارد». هیچ کس در مقابل این ویرانی ها قد علم نمی کند:  حتی مادر که یکروز صبح دست بچه ها را می گیرد و به باغ پدری می برد سرانجام خوشی در پی نمی آورد و مانع از وقوع مصیبت نیست. این گریز مادرانه که تنها نشانه نبرد با تقدیر است و البته آن هم که نه ستیزه ای با وضع موجود که فرار از آن است .  با کشته شدن پدر بزرگ توسط نیش مار بی فایده بودن گریز از این بلایا را تاکید و تایید می کند.

«لوزی های خزان زده» روایتی از ویرانی های دور دست ماست ویرانی هایی که اگرچه  خود محصول آنیم و امروز فاصله زیادی از آنها گرفته ایم اما در تسریع آنها بی تقصیر هم نیستیم.

 

 

*شهرام گراوندی شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار متولد ۱۳۵۵ باغ ملک-  خوزستان

** کِل سنگچین عمودی که جنبه تقدسی دارد و نسبت به موضوعی که به یاد آن افراشته می شود شناسانیده می شود عمومن در اطراف بقاع متبرکه به چشم می خورد و هنگام افراشتن آن ذکر خوانده می شود. فرو ریختن کِل های مقدس را گناه و مستوجب عقوبت می دانند.

 

+ نوشته شده توسط saman در جمعه دوازدهم آذر 1389 و ساعت 17:0 |

 

 سامان فرجی بیرگانی

 

 شادمانیهای مشترک آن سال

 

سال هزار و سیصد و هفتاد و شش برای ما ایرانی ها که همواره سر بربالین فخر گذشته، آینده و حال مان را از دست داده ایم سال پر خاطره ای بود. شادی دور از باور پیروزی سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری و غرور ناباور راهیابی تیم ملی به مسابقات جام جهانی،  شادمانی های مشترک آن سال بودند. شادمانی هایی که برای بسیاری از همنسلان و همعصران من تجربه ای تازه بود و یاداوری آن روزها هنوز به رغم گذشت سالیان شعفی کودکانه در روح من می دواند .  

خداداد عزیزی غزال تیزپای فوتبال ایران و محمد خاتمی سیدی که صمیمانه لبخند می زد قهرمانان محبوب آن سال بودند، تصاویر آنها بی هیچ جبر و مصلحت اندیشی، برمغازه ها واتو موبیلها و خلوت ترین خلوت حریم مردم نصب می شد، در پیروزی شان هیچ توصیه ای مردم را به خیابان نیاورد . پیروزی آنها پیروزی ملت بود و همه به یکباره و ناگزیر خود را در میان مردم دیدند.

 اگر چه، چند سال بعد بار دیگر محمد خاتمی به ریاست جمهوری برگزیده شد و باز هم تیم ملی به جام جهانی راه یافت  اما هیچگاه شادمانی های سال هفتاد و شش تکرار نشد.

لبخند برآمده از احترام خاتمی و گریز دیر هنگام خداداد، بهانه های کوچکی بودند که سینه های مردم را تا سال بعد- که سید محبوب، بر کرسی صدارت نشست و تیم ملی  به پاریس رفت- از غرور و اعتماد به نفس پر می کرد.  وهمین بهانه های کوچک کافی بود تا مردم باور کنند اگر بخواهند می توانند و  همین بهانه ها بود که برای نخستین بارتجربه ی نادر عضوی از یک ملت بودن را برای من رقم زد.تجربه ای که پس از آن دیگر تکرار نشد و من مردمان پس از آن را نه مردمان پیروز و شادکام سال هفتاد وشش، بی هیچ رنگ و انگ و نژاد و تعصب که توده هایی خفته بر بستر غرور و تجاهل خودی و غیر خودی و چپ و راست وترک وتازیک و مرکز و پیرامون دیدم .

چه رمزی بود میان گریز دیرهنگام خداداد و لبخند خاتمی که به رغم گذشت سالیانی هنوز "همچو نقشی کز ازل بوده است "در روح و خاطره ی این ملت نشسته و از جنس هم می نماید و از یادشان نمی روند.

کشاکش  کشنده  ای پیش از هشتم  آذر  برفوتبال ما گذشت ، کشاکشی از جنس همان ابر و باد و مه و خورشید و فلکی که دست در دست هم نهاده بودند تا در دوم خرداد از میانه خواست غالب و واقعیت جامعه همه را به سمتی  می برد تا "علی اکبر ناطق نوری"  رییس جمهوری ایران باشد و استرالیا آخرین مسافر جام جهانی 

 غافل از آنکه لجاجتی در  اخلاق انسان ایرانی است که به رغم مصلحت جویی های از سر جبر و زیرکی های حاکی از ادب یا ترس،  سر آخر ناکامی مدعی را به هر نحو بی اعتنا به سود و زیان خود رقم می زند. 

 
+ نوشته شده توسط saman در سه شنبه نهم آذر 1389 و ساعت 10:5 |

                  

 

در جستجوی «بهرام حیدری»    

 

زمستان ۱۳۸۷من و «محمد بخشی» از «عقیلی» شوشتر می گذشتیم. برای استراحتی کوتاه نزدیک بقعه امامزاده «محمد ابن زید» توقف کردیم که خیلی اتفاقی با دکتر «غفار پور بختیار» روبرو شدیم، که آن روز برای شرکت در مراسمی به آنجا آمده بود.

 برای آنکه دشت زیبای عقیلی را بهتر ببینم روی کُپه خاکی که میان چند قبر قدیمی بود ایستادم. می دانستم که «عقیلی» حوادث بسیاری از تاریخ بختیاری را به سینه دارد. فرصت را مغتنم دیدم و پرسیدم: دکتر منطقه «دویت خان کشته»* کجای عقیلی است؟ دکتر خندید با دست بالای تپه ها و جاده ایی که به سمت «اَمبل» می رود را نشان داد و گفت: «آنطرفها، اما قبر «ا...قلی» و «دویت خان» درست زیر پایت است» نگاه کردم روی خرابه های یک آرامگاه ایستاده بودم. 

شنیده بودم که ا...قلی (قاتل - پسرخوانده) و داوودخان (مقتول - پدرخوانده) در کنار هم به خاک سپرده شده اند اما نمی دانستم کجا! «کوشک» مشترک** هر دو فرو ریخته بود. شرمزده فاتحه ای بر گور آن دو خواندیم .

هنوز از گورستان فاصله نگرفته بودیم که مرد جا افتاده ای که گویا ما را زیر نظر داشت به طرفمان آمد و پرسید صاحب قبر را می شناختید ؟ همانقدر که می دانستیم گفتیم.

مرد موقر داستان را از اول گفت چند بیت از اشعار  آن را برایمان خواند و از گردش زمانه نالید که زندگی ما همه عبرتی است برای همدیگر

که خدون ترکالکی غیرت منی چند 

لاش اسپید دویت خان مند به سر تنگ 

که خدون ترکالکی غیرت ندارن

لاش اسپید دویت خان نیرن بیارن***

چار و هفت چاره ام نکِرد با حونه میرزا

کُشتمه ا...قلی وی منجزی زا

سر آخر گفت سالها پیش نویسنده ای به نام «بهرام حیدری» قسمتی از این داستان را نوشته و در کتابی منتشر کرده است.

 نام «بهرام حیدری» را بار اول بود که می شنیدم، اسم کتاب را پرسیدم انگار نوک زبانش باشد زود گفت «به خدا که می کشم هر کی کشتم»

نوروز امسال  نسخه ای از آن را پیدا کردم. داستان «ا...قلی» و «داوود خان بهداروند» پس از گذشت نزدیک به دو قرن هنوز هم شنیدن دارد. 

هیچ چیز جز سر و لباس مان عوض نشده و هنوز هم هرکدام به نوعی نقش یکی از شخصیت های این داستان را بازی می کنیم. برشی از برادرکشی های بی پایان ما

مجذوب شخصیت نویسنده بزرگ این داستان واقعی شدم که چه استادانه و جاندار تصویرهای ماندگاری را از برادرکشی های ناگزیر و اجتناب ناپذیر بختیاری به تصویر کشیده است. تعصبات درون گروهی و همچشمی های عادت گونه که سالها جنگ داخلی و عقب ماندگی  را درپی داشت و امروز هم در قالب اشکالی مختلف وجود و ادامه دارد.   

 «بهرام حیدری» معلم سپاهی دانش روستاهای هنوز هم محروم و فراموش شده بختیاری، با قلم آشنای خود حماسه های تراژیک و جانگداز منطقه را برای ما که همه شاگرد مدرسه تاریخیم به تحریر آورد تا ناگزیر «تَن بُر»، «ا...قلی»، «محمود خان» و «داوود خان» نشویم.

 سراغ نویسنده درد آشنایی را که نزدیک به چهل سال پیش روستاها و سیاه چادر های بختیاری را در می نوردید تا بازگوی مصایب آنها باشد از خیلی ها گرفتم. از فرهنگیان بازنشسته مسجدسلیمان تا شاعران و نویسندگان امروز «رضا بختیاری اصل» -ُ «منصور محرابی» و....به «شهرام گراوندی» نویسنده و روزنامه نگار توانا رسیدم که داستانهایی در سیاق «حیدری» نوشته و گویا هنوز با او در ارتباط است. گفت که فقط می داند که سالهاست مقیم «سوئد» شده و در هفتادمین دهه عمر خود دل شکسته است. نوشته ای منحصر به فرد از «منوچهر آتشی» در نقد و تحلیل آثار او داشت که با سخاوت آن را در اختیار من گذاشت.

 «بهرام حیدری» همچون «صمد بهرنگی» نویسنده و معلمی درد آشنا بود که نگارش داستانهای مردمش را راهی برای برون رفت از دردهای اجتماعی و تاریخی قوم خود می دانست. نویسنده ای که امروز ما سخت به او ونگرش او محتاجیم. سرمایه ای که هست و از او بی اطلاعیم . مثل بیشتر داشته هامان.

 *(دوَیت خان کشته) نام کنونی محلی است که داوود خان  کشته می شود. حوادث این داستان اغلب  در منطقه عقیلی اتفاق می افتند.

** در نزاع های محلی که منجر به قتل می شود معمولن طرفین مقتول را در دو گورستان متفاوت و با فاصله زیاد به خاک می سپرند تا احتمال درگیری و انتقامجویی میان باز ماندگان آنها تا حد امکان کاهش یابد.  در  واقعه مذکور  اگرچه  «ا...قلی» و «داوودخان» قاتل و مقتول یکدیگرند اما به دلیل شدت علاقه ی آنها پیش از کشته شدن به دست یکدیگر ، در کنار هم به خاک سپرده شده اند. این موضوع پذیرش اجتناب ناپذیر بودن و احترام بازماندگان به نگرشی که موجب این نزاع شد را تایید می کند.

*** نقل است که مدعیان جانشینی «داوودخان» پس از رسیدن خبر کشته شدن او شتابزده و در هراس از جانشینی رقیب پیش از دفن «داوودخان» و «ا... قلی» در حالیکه هنوز  جنازهها در کوه بودند خود را به «دژ اسدخان»مقر خالی مانده حاکمیت «بهداروند» رساندند. این ابیات اگرچه در ظاهر کدخدایان روستای «ترکالکی»  (روستای نزدیک محل واقعه) را مخاطب قرار می دهد اما در اصل به مدعیان جانشینی داوودخان که از خویشاوندان او بودند اشاره دارد.

+ نوشته شده توسط saman در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 16:58 |

 

2009-04-08 داستان

روزی روزگاری

 

محمد حسین زاده

آ پیرعلی اصلا دندون به حرف نمیزد و از این بابت گاو پیشونی سفید بود بین غریبه و آشنا. هیچی هم جلودارش نبود. نه ببخشیدی نه ملاحظه ای، میگفت و میرفت.

– جوون فقط جوونا بختیاری، باقی را به حساب میار!

– آخه انصاف هم خوب چیزیه آ پیرعلی! تو از بقیه خلق خدا چی میدونی که جوون فقط جوون بختیاریه؟

می شنید اما برای حرف کسی تره هم خورد نمیکرد.

– این جور نگو مرد حسابی، خیلیا بهشون برمیخوره. اینهمه کارگر غیر لُر داریم توی شرکت نفت. از همه جا اومدن. مهمونن ناسلامتی!

– هرکی خوش نداره پوز بگذاره به آب رودخونه!

 سر توی خانه همه میکرد و دل به دل همه میداد. پسین های تابستان که تک گرما می شکست و نرمه بادی میوزید، زنش ماه طلا حیاط را رشو میکرد، چای دم میکرد و خرسک را می انداخت سایه درخت توت و دو تا بالش گرد با روکش گلدوزی شده تکیه میداد به تنه درخت. آ پیرعلی استکان چای کمرباریک را با دوتا هورت خالی میکرد توی گلو و به بالش ها تکیه میداد و نی هفت بند را از توی جلد مخملش درمیآورد.

خودش بود و ماه طلا که به شوخی دالو صدایش میکرد. هر سه دخترش را شوهر داده بود که حالا طرف های کوهرنگ و آن حدودها زندگی میکردند. هر چند وقت یکبار کاغذی میفرستادند و دعا سلامی. کاغذ و پاکت را دستش می گرفت و بلند صدا میزد «هوی ممد، میرزا ممد!» صدایش از بالای دیوار کوتاه خانه شرکتی میگذشت و می پیچید توی حیاط نقلی ما. جَلدی میرفتم روی چارپایه و سر و گردنم را می دادم آنطرف دیوار

– سلام آ پیرعلی

بجای جواب میگفت: «بدو بیو ئی طرف کاغذ ِ گل طلانه سی م بخون.»

 با لُر بودن خودش عشق میکرد آ پیرعلی!

– حالا سی چه هر سه دخترت را دادی به لُرها ؟

با رندی جواب میداد: « ای کاکام قسمت، قسمت خدا بید.» اما همه میدانستند که در و تخته را خودش جور کرده و از بیخ به نصیب و قسمت اعتقادی ندارد!

– نماز میخوانی آ پیرعلی؟

– نه بووم نماز نه. اما مو دلم صافه.

– هرکی نماز نخونه جاش هفت طبقه جهنمه آ پیرعلی.

– لابد تو جات به بهشته، منه گونی سه خطی!

هر جا شلوغ پلوغی بود انگار مویش را آتش زده باشند حاضر میشد. از همه چیز سر درمیآورد. اگر دعوا یا جر منجری راه می افتاد محال ممکن بود که بگذارد قضیه به پاسگاه و کلانتری بکشد. خودش سر و ته قضیه را هم میآورد. کدخدایی بود بدون روستا و رعیت.

– « صورت کاکاته ببوس هرچی هم بد بت گفت سی مو». بعد رو میکرد به آن یکی: « تو هم بیخودی گرت و خاک مکن! قباحت داره منه ئی همه عرب و عجم». ملاحظه پلاحظه توی کارش نبود اما کسی هم از حرفش ناراحت نمی شد.

از مدرسه که میآمدم می دیدم آ پیرعلی نشسته بود دم در پیش پدرم، سیگار هما بیضی میکشیدند و  گرم صحبت بودند. از دز (دزد) و دزبُرد ییلاق گرمسیر میگفتند. از میش و بز. از زنهای ارمنی که چقدر سفید بودند و از فرنگی ها که بوی سگ ماهی میدادند!

از اوو (آب) کوهرنگ که سرد بود مثل تگرگ. از همه چی!

تا میرسیدم و سلام میکردم، آ پیرعلی همیشه یه فرمونی بسته بندی و آماده برایم داشت « بوومی میرزا ممد ئی کاغذه سی م بخون/گُندت بوسیدم میرزا ممد ئی کاغذه سی م بنویس/ عزیزمی به رس! دالو چشم و چار درستی نداره. فتیله علاالدین سی س عوض کن تا تش ننهاده به هونه(خونه).»

یاد ندارم یک مرتبه گفته باشم نه. عین دایی بزرگم دوستش داشتم. وقت و بیوقت به پدرم میگفت:

– خدا بت داده حضرت عباس هم امضاس کرده! به پیشونی ممد ئی بینم که به بالا بالاها ئی رسه.

 بهار به دشت و صحرا بود که انتخابات مجلس پیش آمد و «خان» کاندید نمایندگی شد. روزی که از تهران میآمد مسجدسلیمان، دم دروازه نفتک دو تا طاق نصرت زده بودند و جمعیت ریخته بود عین مور و ملخ. مردم روی بلندی ها رفته بودند و چشم به جاده خالی داشتند که ناغافل صدای کل و گاله بلند شد و جمعیت جوشید طرف طاق نصرت ها. ماشین ها دوتا رامبلر سیاه رنگ بودند و یک جیب که پشت سر هم کشیدند کنار و ایستادند. تشمال شروع کرد به کارکردن. جلوی پای خان گوسفند قربانی شد. فرماندار خوشامد کوتاهی گفت، رئیس شهربانی سلام نظامی داد و عکاسها عکس گرفتند. خان جوان بود و بلند بالا با موی بلوطی صاف که با دقت رو به بالا شانه شده بود. کت و شلوار سرمه ای خوشرنگی تنش بود و عینک دودی به چشم داشت. او با یکی دو نفر کراواتی صحبت کوتاهی کرد بعد دستها را برای جمعیت بالای سر برد و جواب ابراز احساسات ها را داد. آنوقت برگشت سوار رامبلر دومی شد و همگی حرکت کردند بطرف شهر.

 فردایش توی محله چاربیشه منزل خدایا نمیدانم کی بود که مردم باز جمع شدند و خان آمد ایستاد توی ایوان و سخنرانی کرد. هوا خوش بود. آ پیرعلی دستم را توی دست داشت و هی پا به پا میکرد

– بوومی میرزا ممد هیچ نترس و محکم شعرته بخون.

– چه ترسی آ پیرعلی؟

واقعا هم نمی ترسیدم. توی دبستان نمایشنامه بازی کرده بودم. 21 آذر روی سن باشگاه نفت که پرده سینما هم بود جلو اونهمه کارمند و کارگر سخنرانی کرده بودم. کلاس سوم، معلم قرآن شرعیات مرا گذاشته بود پیشنماز بچه ها. چارشنبه ها زنگ دوم از کلاس میزدیم بیرون و زیر درخت کُنار حیاط مدرسه وضو گرفتن را یادمان میداد. بعد گالش های لاستیکی را از پا درمیآوردیم و به نماز می ایستادیم. پشت دیوار مدرسه کیش و کش غله ها بود وبع بع بز و میش که از سر دره رد میشدند. معلم آهسته میگفت و من بلند میخواندم و بچه ها پشت سرم توی دلشان میخواندند. همیشه موقع قنوت خنده ام میگرفت. انگار از روی کتابی بخوانی که هیچی تویش ننوشته باشند!

 - نه چه ترسی آ پیرعلی؟

– بارک الله!

توی کف زنهای حضار، سخنرانی خان تمام شد و تا آمدم بخودم بیایم آ پیرعلی مرا گذشته بود روی گردنش و راست ایستاده بود. جمعیت با دیدن یک پسر بچه که روی شانه های کسی بلند شده بود و کاغذی توی دست داشت ساکت شدند. من دیدم که بیرون حیاط و پشت موردها و روی اسفالت هم کلی آدم ایستاده بود. هیچ زنی توی جمعیت نبود.

هر بند شعر را که میخواندم مردم خود جوش شعاری میدادند: البته.. ایشالا.. شیر بختیاری.. نماینده مردم زنده باد. شعرخوانی من در میان کف و شعار بنفع خان تمام شد و آ پیرعلی گذاشتم زمین و کمر راست کرد. همین موقع خان از ایوان گذشت، دکمه کتش را بست و با لبخندی جلو آمد. اول گرم با آ پیرعلی دست داد و بعد آهسته خم شد مرا بوسید. پوست صورت خان سفید بود و سبیل هایش زرد و باریک، پشت لبش نشسته بودند. بنظرم چشمهایش هم رنگی بودند.

چند سال بعد نیمه های پائیز بود که خبر رسید طیاره خان در شمال سقوط کر ده و خان کشته شده. تَش افتاد به ولات! آ پیرعلی اتوبوسی دربست کرد و بیست سی نفر آدم را با خودش برداشت برد تهران. هنوز هیچی نشده شایع کردند که ساواک یا نمیدانم اشرف هواپیما را دستکاری کرده بودند. خان سالها بود خلبانی میکرد. از تهران به ایذه از ایذه به عقیلی و لالی و خدا میداند کجا.

 باغ و چمن دلباز منزل خان توی شمیران زیر آدم بود. از همه شهرهای جنوب آمده بودند. نوکرها سرگرم پذیرایی از مردم سیاهپوش بودند و تشمال بالای پله های ورودی ساختمان، ساز چپی میزد. برادرهای خان لباس فاخر بختیاری روی پیراهن سیاه پوشیده، پائین پله ها ایستاده بودند و جواب سر سلامتی مردم را میدادند. ماموران ساواک کراوات مشکی زده و توی مردم می لولیدند. توی این هین و بین و گریه و زاری یکی از ساواکیها آمد طرف آ پیرعلی و از او پرسید که چکاره خان است. جواب داد نوکر خان.

بعد مرد ساواکی با دلسوزی ادامه داد که خان مرد خوب و کارآمدی بود. اعلیحضرت به او لطف داشت و حالا این نقص فنی هواپیمایش باعث مصیب بزرگی شد برای همه ماها و … که آ پیرعلی دیگه طاقت نیاورده و بی گز و پینا حرفش را زده بود:

« به ئی گردنم پیانه خوتون کشتین حالا هم اویدین ببینین دنیا چه خَوَره!» مَرد را خودتان کشتید، حالا هم آمده اید برای خبرچینی.

خدا خیرداده آ پیرعلی اصلا دندان به حرف نمیزد و از فلک هم ترس نداشت.

 

 

 

ا

+ نوشته شده توسط saman در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 13:42 |
 

 

«تاملی بر واژه ی شیر سنگی»

بازخوانی «بردِشیر»

 (از کتاب ریشه های کهنتر بلوط - سامان فرجی بیرگانی)

«بَردِشیر» ها یا آنچه در فارسی به غلط به «شیرسنگی» ترجمه شده اند، نمادی از دلاوری، شجاعت و خصایص شیرگونه مرد متوفی بود، که بازماندگان به یاد و خاطره اش بر پا می داشتند. «بَرد» به معنای سنگ و « شیر» در این کلمه بیش از آنکه به پیکره تراش خورده حیوانی از سنگ دلالت کند، به خصایص شیرگونه و شخص متوفی اشارت داشت. کسره ی آخرکلمه «برد» ، تخصیص و انتساب سنگ مزار به متوفی را در نظر دارد. «بردشیر» «ترکیبب وصفی» ساخته شده از صفت و موصوف است. که نخستین مترجمان آن به فارسی به اشتباه آن را «ترکیبی اضافی» پنداشته و به شیر سنگی ترجمه کرده اند.  ترجمه دقیق این کلمه به فارسی عبارت است از سنگ مزاری که به «شیر» آرمیده در گور (مرد متوفی - شیرمرد) تعلق دارد.به تعبیر دیگر «برد شیر» نوعی سنگ گور مخصوص شیرمردان است.

برَدِشیری سَر خاکُم بِوَنین اَر مُردُم

تا نَگُن پشت َسرُم بَردِ مزارِس خو، نی (روشن سلیمانی)

سنگ گوری که مخصوص شیر مردان است برگور من قرار دهید.

 تا پس از مرگم نگویند سنگی که در خورمنز لت و شانم ساخته نشده است.

 در «گاگریو» هایی که در رثای درگذشته گان خوانده می شود، اغلب کلمه «شیر» یا «شیرِزرد» * در خطاب به متوفی استفاده می شد.

شیرُمِه شیر ِاشکِناد به تَنگِ زیری ...

دوش صُوا اَمرو پَسین چِر وَست به ایلی (شعر فولکلور)

شیرمرد من در مصاف با شیرمرد دیگری در تنگه پایین دست شکست خورد.

از صبح دیروز تا غروب امروز فغان در ایل به راه افتاده است.

میان خصایل نیکوی انسان خفته در گور و شیر تراش خورده از سنگ رابطه ای وجود داشت که این رابطه را بازماندگان با برپای داشتن سمبلی از شیر یادآور می شدند. در این کار صفات تهور، نجابت و نقش راهبردی متوفی در جامعه در نظر بود. خاطره ی حضور چنین انسانی با بر پایی سمبل «شیر» برای نسلهای بعد گوشزد می شد تا بازماندگان در هنگام لزوم با تکرار این خصایص، جامعه را از خمود و سستی و یکدستی مصون نگه دارند. نمادها در فرهنگ بشری به عنوان زبانی «قراردادی» برای ارتباط و انتقال مفاهیم بکار می رفتند . نمادها، رسانه ای کهن برای انتقال مفاهیم به حساب می آیند که معانی مورد نظر را با زبانی مشترک بیان می کردند. کارکرد نمادها ملبس کردن عناصر غیر مادی در هیئتی تجسم یافته بود.

آنچانکه در فرهنگهای کهن و اساطیری، برای هر یک از خصایص غیر مادی نمادی را بر می گزیدند، «بردشیر» ها نیز به عنوان نماد برترین خصایل انسانی (ازدیدگاه انسان بختیاری) و تنها برای کسانی که ویژگی های خاص و تعریف شده ای داشتند بکار گرفته می شد. بختیاری نیز چون سایر ملل دیرسال در ادامه همان سنت کهن برای مردانی که بزرگمنشی و سلحشوری وجه غالب شخصیت شان بود، از نماد شیر استفاده میکرد. (در فارسی به شخصی که خصایصی نزدیک به این صفات باشد، پهلوان می گویند.)درجامعه ای که سلحشوری و جوانمردی، نیکو ترین صفات مردان محسوب می شد، نمادی لازم بود تا آنکس که در زندگی خویش توانسته خود را به این معیارهای پسندیده جامعه نزدیک کند، از دیگران باز شناخته شود. این پیکره ی حیوانی که تبلور صفات والای انسانی جامعه بختیاری بود نه زینتی بر گور مردگان که هیبتی برای جامعه زندگان محسوب می شد. در گورستان هر طایفه و آبادی برپای بودن چنین نمادی مایه فخر و مباهات بود.

در نظر داشته باشیم که جامعه عشایری یک جامعه مکانیکی به حساب می آید و به همین دلیل خصلت فرد و جامعه جدایی ناپذیر است و هریک از آحاد جامعه صاحب شخصیت و موجودیت اند بنابراین شجاعت و ننگ یک نفر شجاعت وننگ جامعه محسوب می شد.(جامعه شناسی کاربردی عشایری- سیاوش محمودی)

هرکس که می توانست به این صفات دست یابد پاداش سلحشوری خود را از جامعه می گرفت. چیزی شبیه آنچه به عنوان مدال برای قهرمانان امروزین در نظر گرفته می شود.

لذا نظارت اجتماعی اجازه نمی داد تا هرکس به ترجیح و دلبخواه خود و از روی تفاخر بر گور عزیز از دست رفته اش این نماد را قرار دهد.

برای این امر نیز کنترل های اجتماعی وجود داشت که مهمترین دلیل پایین نگه داشتن جمعیت «بردشیر» ها بود . پذیرش اجتماعی یکی از مهمترین این کنترل ها بود .

اگر کسی می خواست به گزاف برگور کسان خود بردشیر بگذارد قانون نانوشته ای در عرف وجود داشت که شایستگی  شخص را تعیین می کرد. قضاوت عمومی مهم ترین عاملی بود که بر این کار نظارت داشت مبادرت به امری خلاف پذیرش جامعه سرزنش شدید را در پی داشت. کلمه «بس نی ونه» تحذیر و طنزی مودبانه و ظریف بود که در چنین شرایطی بکار می رفت. لذا هیچ طایفه ای بی گدار، سر و کار خود را با چنین قضاوتی نمی انداخت.

در زندگی ایلیاتی داستان زندگی هرکس از بدو تولد تا لحضه مرگ چون آینه ای مشخص و در برابر دیدگان جامعه آشکار بود. لذا کسی نمی توانست عزیز «درگذشته» خود را  خارق العاده یا چیزی فراتر از آنچه زیسته است جلوه دهد، یا داستانی خلاف واقع از او روایت کند. زندگی ها شفاف و سرگذشت متوفیان در قضاوتی موشکافانه قرار داشت.

این نظارت اجتماعی حتی در خصوص اشعاری که بر گور مردگان خوانده می شد صدق می کرد و بر «سرو» ها و «گاگریو» هایی که در مرگ آنها خوانده می شد دقت می شد تا نزدیک ترین ویژگی ها به شخص متوفی بازگفته شود. اگر کسی ادعایی بیش از شان و منزلت اجتماعی متوفی خود داشت مورد طعن قرار می گرفت.

«بردشیر» ها استفاده ای کاربردی هم داشت و عاملی برای بالا بردن اعتماد به نفس و روحیه بخشی به بازماندگان محسوب می شد و باورهایی در خصوص آنها به وجود آمده بود. در برخی موارد به بردشیرها سوگند یاد می شد مثلن شخص می گفت به بخت این «شیر» قسم یا به این شیر قسم می خورم (عمومن این سوگند در مواقعی که گوینده می خواست سوگند خود را با چاشنی تهدید به مخاطب القاء کند عنوان می شد و نوعی هشدار و تضمین به مخاطب و گوشزد آنکه تبار مشترکی با اشخاص سلحشور و جوانمردی همچون صاحب «بردشیر» دارد بکار می رفت) در موردی دیگر اگر کودک یا نوجوانی دچار ترس شدید می شد اعتقاد بر این بود  چنانچه از زیر «بردشیر» عبور داده شود موجب زایل شدن ترس او خواهد شد. نویسنده کتاب نماد در فرهنگ بختیاری هم ازباوری یاد می کند(نماد در فرهنگ بختیاری- حسین مددی انتشارات مهزیار ص ۷۶و کتاب «وار» نورعلی مرادی) که بنا بر آن چاله ای در کنار بردشیر حفر می شد و از شخص مبتلا به سیاه سرفه می خواستند تا برای شفا یافتن از آب آن چاله بنوشد. 

 

+ نوشته شده توسط saman در چهارشنبه هفتم مهر 1389 و ساعت 20:18 |

 

تشریح وضعیت انتقال منابع آبی در بالا دست حوزه آبریز کارون، دز  و کرخه و تاثیرات اجتماعی آن

 

آب، تقابل بهره مندان و محرومان در مرکز و غرب ایران

 

صاحب نظران منازعات قرن بیست و یکم را منازعه بر سر مسئله آب می دانند. هرچند مردم ایران همه در یک گستره جغرافیایی به عنوان هموطن هزاران سال است در کنار یکدیگر زندگی کرده و در غمها و شادیهای هم شریک بوده اند. اما در همین گستره رقابتهای منطقه ای هم وجود دارد که بر اساس آن هر نقطه از کشور تلاش می کند تا پیشرفت بیشتری از سایر مناطق داشته باشد. این رقابتها تا جایی که به حقوق دیگران تجاوز نشود قابل پذیرش و امری طبیعی است. اما فراتر از این حد اجحاف و نادیده گرفتن حق الناس محسوب می شود که در فرهنگ اسلامی و ایرانی مورد نکوهش است.

برداشت و انتقال آب از سرچشمه رودهای استان خوزستان در چند سال اخیر شتاب بیشتری به خود گرفته. نخبگان هرجامعه نسبت به مردم خود مسئولیت دارند تا آن ها را از تنگناهای موجود برهانند. نمایندگان خوزستان هم در حرکتی دیرهنگام و با تاخیری 20 ساله موضوع انتقال آب از سرچشمه رودهای استان را در مجلس شورای اسلامی به چالش کشیدند. نتیجه اینکه طرح های انتقال آب فقط نام خود را عوض کرد و برای اینکه حساسیت ها برانگیخته نشود تبلیغات و اخبار در مورد این پروژه ها کمتر انعکاس داده می شود. اما بحث انتقال آب در سطح بالاترین مقامات اجرایی کشور به طور جدی دنبال می شود.

 آقای «رحیمی» معاون اول رییس جمهور در سفر اخیر خود به کرمان به مردم این استان قول انتقال آب دامنه های زاگرس را داده است. انتقال آب از حوزه های آبریز رودهای دز و کارون به  انتقال آب دامنه های زاگرس تغییر نام داده . اجرای پروژه های انتقال آب از سر شاخه های رودها همچنان به قوت خود باقی است و این در حالیست که بسیاری از مردم و حتی مسئولین استان های مبدا از چگونگی وضعیت طرح های  بالادستی رودهای خود بی اطلاعند . به رغم همه سرو صداهایی که پروژه  های انتقال آب از سرچشمه ها به راه انداخت، هنوز گزارش جامعی که اطلاعات مستندی را ارایه دهد تهیه نشده و نوعی کلی گویی و بی خبری در میان مردم وجود دارد. متاسفانه صدا و سیمای استان خوزستان نیز با کم کاری در اطلاع رسانی به مردم و سکوت محض حلقه کم کاری های خود را با  در این مقوله مهم و حیاتی کامل کرد .

 مجموع موارد یاد شده صاحب این قلم را برآن داشت تا به اتفاق برخی فعالین اجتماعی خوزستان اقدام به تهیه گزارش مستقلی نماییم .در ماه های تیر و مرداد امسال تیمی از اعضای سازمان های غیر دولتی انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا، انجمن بوم و آب و آفتاب و گروه فرهنگی آسماری بختیاری باسفر به سرچشمه رودهای دز و کارون گزارش هایی را تهیه نمود که به تدریج این گزارشها در دسترس عموم قرار خواهد گرفت . در زمان تهیه این گزارش ها وجود برخی ممانعت های غیر قانونی و تنگ نظری ها ازسوی مجریان پروژه های ذکر شده ایجاد شد و از ارایه آمار و اطلاعاتی که مورد نیاز بود مضایقه گردید.

 در تهیه این گزارش سعی بر آن شده تا از اصطلاحات فنی و تخصصی کمتر استفاده شود تا به زبان فهم مردم نزدیک باشد. به دلیل نبود امکانات و دسترسی به برخی اطلاعات نقایصی در این گزارش وجود دارد که امید است خوانندگان از آن در گذرند.  این گزارش مختصر به مردم محروم خوزستان لرستان و چهارمحال و بختیاری تقدیم می شود.

حوزه آبریز «کارون»

سفر خود را از اهواز آغاز می کنیم .کارون پرآبترین رود ایران است که از زردکوه بختیاری سرچشمه می گیرد. رودی است که لقب تنها رودخانه  قابل کشتیرانی را هنوز هم به همراه دارد. اما در سایه بی خبری و نبود معیار و سنجشی معین کسی نمی داند که کارون دیگر آن رودخانه پرآبی نیست که قابل کشتیرانی باشد. احداث سدهای مکرر و پروژه های  انتقال آب از سرچشمه های کارون مدت هاست رمق این رودخانه را ستانده، طوری که کف قایقهای کوچک ماهیگیران به بستر رودخانه گیر می کند، شاهد ما آقای «اهوازی»  (یکی از قایق دارن  کنار «پل سفید» اهواز ) که عنوان می کند تا به حال چندین بار قایقش با اصابت سنگهای  بستر رود ترَک خورده و سوراخ شده است. برای دانستن میزان آب کارون همین قایقداران بهترین شاهد هستند ..

تاریخچه مختصر پروژه انتقال آب از کارون

 در زمان حکومت شاه عباس فکر انتقال آب از سر شاخه های کارون مطرح شد . دولت صفوی طبق توافقی با خلیل خان بختیاری طرح انتقال آب  را از رودخانه کوهرنگ آغاز کرد و هزاران تن از مردم ایل بختیاری برای ایجاد شکافی در کوه «کارکنان» که آب رودخانه کوهرنگ را به زاینده رود منتقل کند به مدت ۱۵سال به بیگاری گرفته شدند. با حمله عثمانی به ایران و نیاز به جنگجویان بختیاری کار ایجاد این شکاف متوقف شد. پس از مرگ شاه عباس طرح انتقال آب به مدت۳ قرن به فراموشی رفت. آثار سد «شاه» در محل تلاقی رودخانه های «کوهرنگ» و «شیخ علیخان»و شکاف ایجاد شده موسوم به برش «شاه» در شهرستان «چلگرد» و در نزدیکی تونل جدید موید این تلاش تاریخی برای انتقال آب به زاینده رود است.

الف)طرح های در حال بهره برداری

1. تونل اول کوهرنگ : در اواخر سالهای جنگ جهانی دوم بار دیگر مطالعات پروژه انتقال آب کوهرنگ توسط  کارشناسان آلمانی انجام گرفت. حفر تونل اول کوهرنگ از سال ۱۳۲۷ آغاز و تا سال ۱۳۳۳به طول انجامید . نخستین پروزه انتقال آب از سرچشمه های کارون شامل سدی انحرافی به ارتفاع ۱۰و طول ۷۰متر و احداث  ۲۸۰۰ متر تونل است که آب رودخانه کوهرنگ را به میزان ۲۳متر مکعب در ثانیه وسالانه ۲۲۵ میلیون مترمکعب به زاینده رود منتقل می کند.

2. تونل دوم کوهرنگ: اجرای دومین طرح انتقال آب از سرچشمه کارون از سال ۱۳۵۲ آغاز شد. کار  تونل دوم کوهرنگ در زمان انقلاب اسلامی مدت کوتاهی متوقف ماند. سر انجام در سال ۱۳۶۴ اجرای آن به پایان رسید. این طرح نیز شامل سد انحرافی به ارتفاع ۲۰و طول ۷۷متر است که آب چشمه های «کلنچی» و «ماربران» را در بالا دست کارون به میزان 23 متر در ثانیه از طریق تونلی به طول2800متربه رودخانه زاینده رود میسر کرد.

ب) طرح های در حال اجرا

طرح انتقال آب از تونل سوم کوهرنگ

پروژه «سد و تونل سوم کوهرنگ» در ۱۸۰کیلومتری شهرکرد مرکز استان چهارمحال و بختیاری درحال اجراست. اجرای این پروژه از سال ۱۳۷۰ آغاز شده است . برای بازدید از این پروژه ما به جای انتخاب مسیرهای اصلی ایذه – شهرکرد، از مسیر کوهستانی مسجدسلیمان- اندیکا- تاراز- بازفت وارد استان چهارمحال و بختیاری شده و پس از گذر از گردنه «چری» به منطقه ییلاقی «بیرگان» رسیدیم. کارگاه های این پروژه در نزدیکی روستای «چم آباد» قرار دارد .

پروژه تونل سوم کوهرنگ سخت ترین عملیات حفاری کشور را شامل می شود که حفر تونلی به طول  (5/23) کیلومتردر سخت ترین شرایط اقلیمی و در زیر کوه «زراب» را در دست اجرا دارد.(نزدیکی محل احداث این پروژه به زردکوه و برفگیر بودن منطقه کار حفر تونل را در زمستان متوقف می نماید و عملن ۶ماه از سال با توقف طرح مواجه می شود) پیمانکار حفر این تونل شرکت «تابلیه» می باشد. هرچند سد تنظیمی «تونل سوم کوهرنگ» هنوز وارد مرحله اجرایی نشده، اما تونل سوم کوهرنگ تا کنون  98 درصد پیشرفت فیزیکی خود را به سر برده است . «سازمان آب منطقه ای اصفهان» مجری این پروژه در نظر دارد تا با احداث و بهره برداری از این طرح به تامین آب کشاورزی و صنعتی اصفهان بپردازد. انتقال آب از تونل مذکور مستلزم احداث سد تنظیمی کوهرنگ 3 بوده که براثر آبگیری آن ده ها روستای منطقه به همراه مزارع، باغات و محیط عشایری و مراتع بسیاری از اهالی را در دریاچه خود مدفون می کند. منظره رقت انگیزی که توجه ما را جلب کرد ویران شدن روستای «شهریاری» توسط بولدوزرها سازمان برق منطقه ای اصفهان بود . مردم روستاهای «شهریاری» و «بیدامین» در دامنه کوه های زیبا زردکوه و چند روستای اطراف که مرغوب ترین اراضی کشاورزی و باغی استان را در اختیار دارند بارها به احداث این پروژه اعتراض داشتند و سال گذشته با تصرف کارگاه «تونل سوم کوهرنگ» که به توقف کامل این پروژه انجامید. مانع از حفراین تونل شدند. اما مرداد ماه امسال برای آنکه مردم منطقه را زودتر تخلیه کنند.روستای تاریخی «شهریاری» پس از پرداخت مختصر مبلغی توسط سازمان آب منطقه ای اصفهان ویران شد .

آقای فرهادی ساکن روستای «بیدامین» انتقال آب از این تونل را برای توسعه کشاورزی به اصفهان اجحاف در حق مردم چهارمحال و بختیاری می داند و می گوید ما صدها سال است بر روی این زمینها کشاورزی می کنیم و پیش از خبر احداث تونل زندگی آرامی داشتیم. چرا باید مزارع و خانه های ما ویران شود تا در جاهایی که پیش از این بیابان برهوت بوده کشاورزی شروع شود؟.

به دلیل بافت عشایری استان خوزستان و چهارمحال  بختیاری علایق قومی مردم منطقه به زیر آب رفتن روستاها و مراتع در مخزن سد تونل سوم کوهرنگ به افزایش آمار آوارگان پدیده اجتماعی «سد زدگی» در خوزستان و توسعه حاشیه نشینی  در این استان می انجامد. زیرا اغلب عشایر بختیاری و روستاییان حوزه این پروژه  دارای پیوندها خانوادگی با مردم شهرهای ایذه مسجدسلیمان و شوشتر در خوزستان بوده و پس از احداث این سد ناگزیر از سکونت در این استان خواهند شد. (هم اکنون نیز ده ها خانوار از این روستاییان به منطقه «عقیلی» شوشتر مهاجرت کرده اند).

تونل سوم کوهرنگ توان انتقال ۴۵ متر مکعب در ثانیه آب از سر شاخه کارون به اصفهان را دارد. اگرچه مسئولین سازمان آب استان اصفهان از برداشت ۱۵ متر مکعبی توسط این تونل خبر می دهند. اما به نظر می رسد این اظهار نظر برای کاهش نگرانی و اعتراض مردم خوزستان و شهرهای پایین دست به ساخت این تونل باشد. وگرنه هیچ دلیلی برای صرف میلیاردها تومان بودجه اضافی برای احداث تونلی که ظرفیت انتقال ۴۵ متر مکعب در ثانیه را دارد ، وجود نداشت . از طرف دیگر هیچ تضمینی برای این که بهره برداران جدید به برداشت ۱۵متر مکعبی آب اکتفا کند وجود ندارد.

برای آنکه خوانندگان عزیز بتوانند تصور صحیحی از میزان دبی 45متر مکعبی آب داشته باشند ذکر این نکته ضروری است که میانگین میزان دبی رودخانه دز 55 تا60 متر مکعب در ثانیه است . به زبان ساده تر تونل سوم کوهرنگ به اندازه سه چهارم فعلی رودخانه «دز» از حجم آب کارون خواهد کاست.

اطلاع از عملکرد سازمان آب منطقه ای اصفهان ما را به فهم بهتر مسایل بالادستی کارون و احتمالن ریشه برخی مشکلات پیش رو  خواهد رساند. به همین منظور سفری به اصفهان داشتیم تا از ماهیت این سازمان آگاهی بیشتری به دست آوریم .

 ساختمان شیک وزیبای «سازمان آب منطقه ای اصفهان» در ساحل زاینده رود و با فاصله ای کم از پل «خواجو» قرار دارد. همانگونه که از نام این سازمان پیداست، گستره ای فراتر از جغرافیای استان اصفهان را در بر می گیرد. مسایل مربوط به حوزه آب چهارمحال و بختیاری نیز در حوزه اختیار این سازمان قرار دارد. مسئولین محترم استان اصفهان با استفاده از چنین فرصتی و با در اختیار گرفتن سرچشمه های پر آب ترین رود کشور طی ۵۰سال گذشته به طور مستمر در حال اجرای پروژه های انتقال آب کارون به اصفهان بوده اند. در واقع بخش مهمی از این سازمان به کار تعریف پروژه های جدید انتقال آب مبادرت می نمایند و برادران هموطن اصفهانی از آنجا که سرچشمه های کارون در حوزه مدیریتی این سازمان قرار دارد کارون را یک رود داخلی متعلق به خود می دانند.

شاید ذکر مثالی ساده به میزان اجحاف در پروژه های انتقال آب از سرچشمه کارون ما را یاری کند : نزدیک به ده سال است که از کشت برنج در خوزستان به دلیل مصرف بالای آب ممانعت به عمل می آید و دیگر ازمزارع مرغوب برنجکاری در اطراف کارون خبری نیست. اما اگر سفری به اصفهان داشته باشید و از طریق مسیر لنجان به شهرکرد بخشی از ساحل زاینده رود را ببینید با صدها هکتار اراضی برنجکاری در منطقه لنجان و «زرین شهر»  مواجه خواهید شد. هر کشاورز خوزستانی هنگام عبور از این جاده خواهد پرسید مگر این همان زاینده رود کم آب نیست که با استفاده از میلیاردها تومان بودجه بیت المال قرار است از سرچشمه کارون سیراب شود؟ پس چگونه است که کشاورزان آن می توانند محصول پر مصرف برنج را هم  کشت کنند اما  ما در ساحل کارون که به زاینده رود آب قرض می دهد با مشکل کم آبی مواجه ایم؟

واقعیت آن است که مسئولین اصفهانی حتی حاضر به تغییر نوع کشت خود به محصولاتی کم مصرف هم نیستند و برای ادامه برنجکاری و آبیاری بیابانها دست به حفر تونلهای عظیم می زنند و همتایان خوزستانی آنها از یک عملیات عمرانی ساده شامل کانال کشی از مخزن سدهای احداث شده تا اراضی دیم اطراف آن درمانده اند.

شایان ذکر است طی ۱۹ سالی که از شروع حفر تونل سوم کوهرنگ توسط اداره آب اصفهان دراستان چهارمحال بختیاری می گذرد مردم منطقه و نمایندگان استان چهارمحال بارها به این موضوع اعتراض نموده اند اما4نماینده  استان کوچک چهارمحال و بختیاری نتوانستند در مقابل عزم و قدرت و نفوذ ۲۲نمایند استان اصفهان کار چندانی را از پیش برند. مردم 24روستای دهستان «بیرگان» هم که به احداث این پروژه و آواره شدن و خشکیدن چشمه های منطقه معترضند چندین بار از طریق نامه نگاری به مقامات کشور خواستار رسیدگی به وضعیت خود شدند. اما اعتراض آنها  راه به جایی نبرد و کار احداث تونل سوم کوهرنگ بدون آنکه هیچ گونه نظارتی از سوی صاحبان اصلی کارون یعنی مردم خوزستان و چهارمحال و بختیاری داشته باشد همچنان در حال اجراست. احداث  تونل سوم کوهرنگ در یک کلام موجب بیکاری تشدید  آوارگی و حاشیه نشینی در استانهای محروم چهار محال و بختیاری و خوزستان و خارج شدن اختیار خوزستان بر منابع آبی کارون و افتادن سرنوشت این رود به دست اصفهانی ها خواهد شد.

 طرح انتقال آب «بهشت آباد»

طرح انتقال آب «بهشت آباد» یکی دیگر از پروژه های بلند پروازانه ای است که مسئولین استان اصفهان در پی  اجرای آن هستند. این پروژه شامل حفر تونلی به طول ۳۰۰ کیلومتر در دل کوه های سخت منطقه و ده ها کیلومتر کانال کشی برای انتقال آب از سرچشمه های کارون به سمت استان های اصفهان ، کرمان و یزد است.

مجری و مبدع این طرح نیز «سازمان آب منطقه ای اصفهان» است. میزان نهایی آب مورد نظر جهت انتقال از این پروژه تا کنون عنوان نشده و هر بار ارقام متفاوتی ذکر گردیده است.

در  استان کوچک چهارمحال و بختیاری خبرها خیلی زود منتشر می شود.خبر اجرای «طرح بهشت آباد»  با واکنش های بسیار تند کشاورزان و مطبوعات چهارمحال و بختیاری مواجه شد .  روستاییان و  کشاورزان مسیر تونل بهشت آباد که در زمان حفر تونل سوم کوهرنگ شاهد خشکیده شدن ده ها چشمه کوچک و بزرگ روستاهای منطقه بیرگان و خسارات مردم آنجا شده بودند. در هراس از تکرار مجدد چنین اتفاقی در مورد منابع آبی خود با حفر تونل بهشت آباد مخالفت نمودند. این اعتراضها با مخالفت نمایندگان استان در مجلس هم زمان شد .مطبوعات محلی و نماینده ولی فقیه استان نیز به جمع مخالفین پیوستند.

مطبوعات و ۴ نماینده استان ازهمه امکانات خود برای توقف بهشت آباد استفاده کردند . سراسر تابستان سال۱۳۸۸ جنگ لفظی مطبوعاتی های اصفهان و چهارمحال و بختیاری در خصوص پروژه های انتقال آب ادامه داشت . تابستان۸۸ اصفهانی ها با استفاده از یک اتفاق جالب اوضاع را تاحدودی به نفع خود رقم زدند .مته حفاری تونل قطار شهری اصفهان در زمان حفر تونل منحرف شد و پایه  بنای تاریخی۳۳پل  را مورد اصابت قرار داد . کارشناسان توصیه می کنند برای مرمت آسیب دیدگی ها خروجی های آب سد زاینده رود کاملن بسته شود. برای چند روز این خروجی ها به طور موقت بسته شد و بستر زاینده رود می خشکد. اما خبر انحراف مته حفاری مخفی نگه داشته شد. این موضوع فرصتی دست می دهد تا مسئولین استان اصفهان تبلیغات وسیعی را در مورد خشک شدن زاینده رود و کم آبی این استان شروع کنند . صدا وسیمای مرکز اصفهان هم به صحنه آمد و اقدام به تهیه فیلم مستندی از خشکی زاینده رود کرد که در شبکه سراسری پخش شد . مطبوعات سراسری کشورهم به انتشار عکسها و تهیه گزارش از کم آبی اصفهان نمودند . تبلیغات مذکور کارگر افتاد و  تا نهم شهریور ماه که قضیه انحراف مته تونل قطارشهری اصفهان و دلیل اصلی خشک شدن موقتی زاینده رود مشخص شد سخنرانی ها و سمینارهای پر سرو صدایی در خصوص تسریع روند طرح های انتقال آب به اصفهان و لزوم اجرای طرح بهشت آباد برگزار شد.

 اصفهانی ها برای انتقال آب تنها به تبلیغات بسنده نکرده بودند بلکه با برگزاری سمینارهای پر سر وصدا سعی در ایجاد پشتوانه علمی و توجیهات فنی برای عظم خود در انتقال آب نمودند.

۶شهریور۱۳۸۸همایشی تحت عنوان بررسی علل بحران زاینده رود در این شهر برگزار شد . شهرداری اصفهان –  سازمان نظام مهندسی کشاورزی – کانون کشاورزان و چند تشکل دولتی و غیر دولتی برگزار کننده این همایش بودند . در این همایش هیچ یک از گروه های علمی و یا تشکلهای غیر دولتی و یا نمایندگان استان های خوزستان و چهار محال و بختیاری دعوت نشدند. بحث سخنرانان این مراسم تماما در جهت توجیه و تایید طرح های انتقال آب به اصفهان طراحی و هدایت شده بود. مدعوین از میان کسانی انتخاب شده بودند که در پایین دست حوزه های آبریز قرار نداشتند. شاید شنیدن توجیه یکی از سخنرانان این همایش بتواند اندکی از روح حاکم بر فضای جلسه را روشن نماید . «سید مهدی بصیری» عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان در توجیه انتقال آب به این استان گفت: « چهارمحال و بختیاری استان پرآبی است که نزدیک به ۸۵۰ هزار نفر جمعیت دارد، این در حالی است که اصفهان دارای ۴ میلیون و ۵۰۰هزار نفر جمعیت است» ایشان در ادامه به سرانه آب اصفهان و چهار محال و بختیاری نیز اشاره کرد و گفت:«سرانه آب سالانه در استان همجوار اصفهان ۹هزار و ۵۵۰متر مکعب است این در حالی است که این سرانه در اصفهان به هزار و ۳۰۰ متر مکعب می‌رسد». ممکن است در نگاه اول خوانندگان با دیدن این آمارها حق را به مردم اصفهان بدهند تا حق بیشتری از آب چهارمحال را به خود اختصاص دهند.  اما توجه به این پنهان کاری که سرانه اعلام شده بدون احتساب میزان آب مورد نیاز مردم خوزستان در پایین دست کارون و جمعیت ۵/۴میلیونی آن استان بوده است و این نکته که آمار ذکر شده ناشی از مغالطه و مقایسه سرانه آب عبوری از چهارمحال با سرانه آب مصرفی توسط اصفهانی هاست، به ابعاد بی پایه بودن مباحث حول وجود مازاد آب در سر شاخه های کارون پی می بریم. اما نقطه نظر یکی دیگر از سخنرانان این همایش جالب توجه است: عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی اصفهان گفت علت اصلی کم آبی توسعه خارج از ظرفیت صنایع در این استان است. از نام گردانندگان این نمایش ساختگی می توان به دلیل برگزاری آن پی برد.

 همانگونه که اشارات ضعیفی در این همایش شد توسعه بیش از حد بخش صنعت و بهره برداری های غیر اصولی علت کم آب شدن زاینده رود است . البته اوضاع به نفع اصفهانی ها باقی نماند و سر انجام۱۳تیر۱۳۸۹  وقتی آقای الماسوندی مدیرعامل «شرکت مدیریت آب ایران» برای سخنرانی در شورای استانی معاونیین شرکت مذکور در شهرکرد حضور یافت، مورد انتقاد شدید خبرنگاران محلی قرار گرفت . طرح انتقال آب بهشت آباد محور اصلی سوالات خبرنگاران بود . مهندس الماسوندی تحت فشار مطبوعات استان ناگزیر موضوعاتی را مطرح کرد که به منزله پیروزی بزرگی برای مردم چهارمحال و بختیاری محسوب می شد. وی طرح بهشت آباد را فاقد تائیدیه «کمیته تخصصی مدیریت آب» کشور خواند وخبر از توقف این طرح در آینده نزدیک داد. «الماسوندی» همچنین اظهار داشت انتقال آب بین حوزه ای صرفا به منظور تامین مصارف شرب قابل قبول است و مصارف کشاورزی و صنعتی در اولویتهای بعدی قرار دارند. این اظهار نظر واکنش شدید مسئولین اصفهان را در پی داشت. معاون عمرانی استاندار اصفهان با رد توقف طرح «بهشت آباد» خواستار تسریع در اجرای آن شد. سید جمال الدین شریعت در پاسخ به اظهارات فنی مدیرعامل سازمان مدیریت آب کشور به خبرگزاری ایرنا گفت: رودخانه کارون پس از خروج از چهارمحال و بختیاری به خلیج فارس می ریزد و این طرح مانع از هدر رفت منابع آبی کشور خواهد شد. وی افزود طرح بهشت آباد سه مصوبه سفر هیات دولت را دارد و کسی نمی تواند آن را لغو یا متوقف کند . معاون عمرانی استاندار اصفهان اختصاص ۲۰میلیارد ریال بودجه از ردیف اعتبارات ملی را نشانه عظم جدی و فعال بودن این پروژه ذکر کرد.

همچنین داوودی نایب رئیس شورای شهر اصفهان خواهان تسریع این پروژه شد و گفت سرمایه طرح بهشت آباد در عرض ۶ماه قابل بازگشت است و موجب شکفتگی کشاورزی در اصفهان ویزد و کرمان خواهد شد .
معاون سیاسی و امنیتی استانداری اصفهان نیز در 14/5/89 درمطلبی که توسط سایت ایرنا منتشر گردید اظهارداشته اجرايي شدن پروژه انتقال آب به فلات مرکزي نه تنها براي استان اصفهان بلکه براي استان چهارمحال و بختياري نيز سودمند است محمدمهدی اسماعیلی  گفت در حال حاضر آب مذکور به رودخانه کارون و پس از آن به خليج ‌فارس سرازير می شود.
وي در ادامه گفت، بسته‌اي از سوي دولت براي استانداري اصفهان ارسال شده که در آن براي اجراي پروژه‌هاي آبرساني استان اصفهان از جمله طرح «بهشت‌آباد» به وزارت نيرو اجازه فروش ۳۸ميليارد تومان اوراق قرضه داده شده است.

طرح انتقال آب بهشت آباد اما همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد و هیچ نشانه ای از توقف و یا لغو آن وجود ندارد. بهره برداری از طرح انتقال آب «بهشت آباد» و پروژه انتقال آب از «تونل سوم کوهرنگ» کاهش شدید آب کارون را در پی خواهد داشت با بهره برداری از هر کدام از این دو طرح به دلیل به حد نصاب نرسیدن ظرفیت مخزن سدهای مسیر کارون میزان تولید برق در نیروگاه های برفابی کارون3 – مسجدسلیمان و شهید عباسپور تا میزان قابل توجه ای کاهش خواهد یافت و عملن ساخت سدهای « کارون5» و «گتوندعلیا» فاقد توجیه اقتصادی می شود.

 

طرح انتقال آب رودخانه «بازفت»

پروژه  انتقال آب «بازفت» طرح جایگزینی است که شرکت مدیریت منابع آب ایران  آن را به جای پروژه بهشت اباد به سازمان آب منطقه ای اصفهان پیشنهاد داده است.

رودخانه «بازفت» یکی از سرشاخه های اصلی کارون است که در مرز استان خوزستان و چهارمحال و بختیاری قرار دارد. مخالفت شدید مردم چهار محال و بختیاری و چانه زنی های مسئولین اصفهانی ، شرکت مدیریت منابع آبی کشور را برآن داشت تا در صورت توقف طرح «بهشت آباد» طرح انتقال آب «بازفت» به عنوان طرح مرضی الطرفین اجرا گردد. محل این طرح درست از نقطه خروج رود «بازفت» ازچهار محال و بختیاری تعیین شده است.

مردم خوزستان هرگز نباید از خبرهایی که از امکان توقف طرح «بهشت آباد» منتشر می شود خوشنود باشند  زیرا در صورت توقف طرح «بهشت آباد» بلافاصله طرح انتقال آب «بازفت» کلید خواهد خورد . این همان طرحی است که برای کاهش حساسیت ها به عنوان طرح انتقال آب از دامنه های زاگرس خوانده شده است.

اما برخلاف آنچه مسئولین اصفهانی در خصوص هدر رفت بلا استفاده آب کارون به خلیج فارس عنوان می کنند وضعیت کم آب در استان خوزستان در حد بحرانی است. ذکر چند نمونه: در پی کاهش آب رودخانه کارون و افت تولید برق توسط نیروگاه های برقابی خوزستان، استانداری خوزستان روزهای پنج شنبه را در فصل تابستان تعطیل اعلام کرد. مردم مسجد سلیمان به رغم فاصله ۱۲کیلومتری با کارون در هر 24ساعت تنها۲ساعت از نعمت آب بهره مندند .

همچنین مهندس علیرضایی فرماندار شهرستان «اندیکا» که سدهای شهید «عباسپور» و سد «گدار» را در خود جای داده است. از مشکل شدید تامین  آب شرب و کشاورزی در این شهرستان خبر می دهد

ب)حوزه آبریز رودخانه «دز»

رود «دز» دومین رودخانه مهم کشور پس از کارون است که سرچشمه های آن «زردکوه» و «اشترانکوه» در چهارمحال و بختیاری و لرستان قرار دارند. این رود پس از عبور از شهرهای «سردشت» و «دزفول» در خوزستان به کارون می پیوندد و وارد اهواز می شود.

طرح انتقال آب کمندان (کمندون)

سد کمدون در 15 کیلومتری ازنا در استان لرستان بر روی رودخانه «ماربره» یکی از سرشاخه های اصلی دز در حال احداث می باشد. رودخانه «ماربره» پس از به هم پیوستن با رودخانه «تیره» تشکیل رود خانه «سزار» را می دهد. رود «سزار» اصلی ترین و پر آبترین شاخه دز محسوب می شود که پس از پیوستن  رود «بختیاری» رود دز خوانده می شود.

 پروژه انتقال آب سد «کمندان» در فاصله دو کیلومتری جنوب روستای «کمدون» آغاز می شود . پس از احداث وجمع شدن آب رودخانه «ماربره» در پشت سد کمندان انتقال آب از طرح انتقال آب«کمندان» میسر خواهد شد .

آنچه در حال حاضربه عنوان دلایل احداث طرح «کمندان» توسط سازمان آب لرستان مطرح می شود، تامین آب شرب شهرهای ازنا و دورد ذکر می شود.  اما شواهد موجود، از جمله تاسیسات در حال احداث  انتقال آب در نزدیکی سد نشان می دهد که احداث این سد تا حد زیادی از ورودی آب به رود دز خواهد کاست و به دلیل حجم زیاد آب مورد انتقال و جمعیت پایین شهرهای یاد شده موضوع انتقال جهت تامین آب شرب شهرهای ازنا و درود مورد تردید  است.

با آبگیری سد کمندون چندین روستای کوچک و بزرگ منطقه و محل سکونت  عشایربختیاری هم به زیر آب خواهد رفت.

اما این سد روستای تاریخی «کمندون» و پدیده طبیعی «تونل برفی» که از جاذبه های گردشگری ایران محسوب می شوند را هم در مخزن خود مدفون خواهد کرد. مردم روستاهای محدوده مخزن سد «کمندان»که به شدت از به زیر آب رفتن اراضی کشاورزی و مراتع خود گلایه مند هستند چندین بار به اجرای این پروژه اعتراض کرده اند و متاسفانه در یک نوبت با حمله دسته جمعی اهالی به کارگاه این پروژه به نزاع با پرسنل پرداختند که چندین زخمی بر جای گذاشت.

 «سام دهقان» یکی از اهالی روستای کمندون با ذکر مشکلات بوجود آمده توسط این پروژه گفت اهالی به هیچ وجه راضی به ترک منطقه نبوده و با احداث این پروژه مخالفت دارند . «اسماعیل دهقان» عضو شورای اسلامی روستای «کمندون» اظهار داشت در زمان وزارت آقای «بی طرف» وزیر سابق نیرو مردم این روستا با کشتن گاو به پیشواز مسئولین رفتند و از اینکه پروژه ای بزرگ در نزدیکی محل سکونت آنها در حال اجراست خوشحال بودند . اما گذشت زمان مشخص کرد  این پروژه نه تنها سودی برای اهالی ندارد بلکه موجب کوچ اجباری مردم خواهد شد و دو تن از جوانان محل نیز بر اثراحداث آن کشته شدند.

 وی افزود من به عنوان نماینده مردم نمی دانم چه جوابی در پاسخ اعتراض آنها بدهم و خسارت نا چیزی که برای مردم در نظر گرفته شده است رضایت اهالی را جلب نمی کند و چاره ای برای آینده مردم نشده است. آقای «اکبری» یکی دیگر از ساکنان منطقه هنگام تهیه این گزارش گفت: بر اثر این پروژه خانه ها و مزارع وباغهای سر سبز مردم برای منتقل شدن آب به جاهای دیگر نابود می شود و این برای اهالی غیر قابل پذیرش است.

گفتنی است عشایر دامنه اشترانکوه و محدوده مخزن سد کمندون که از ایلات «حاجی وند» و «دهقان» بختیاری هستند . زمستان هر سال را در اطراف شهرهای دزفول و شوش در خوزستان به سر می برند . در صورت آبگیری  این سد عشایر مذکور مجبور به ماندن در خوزستان می شوند . پروژه انتقال آب کمندون علاوه بر کاهش وردوی آب رودخانه دز به افزایش حاشیه نشینی در خوزستان نیز منتهی خواهد شد .

طرح  انتقال آب «قمرود»

پروژه انتقال آب موسوم به قمرود یکی دیگر از پروژه هایی است که در سرشاخه های دز در حال اجراست. این پروژه به لحاظ میزان انتقال آب و حجم عملیات نسبت به پروژه انتقال آب «کمندان» دارای اهمیت بیشتری است و انتقال سالانه 120میلیون متر مکعب آب به شهرهای سلفچگان، خمین ، گلپایگان ، قم و شهر محلات در استانهای مرکزی، اصفهان و قم را در نظر دارد. این طرح هم  اگرچه به نام پروژه تامین آب شرب قم توجیه شده است اما ابعاد و حجم آب انتقالی نشان از در نظر گرفتن بهره برداری هایی فراتر از مصرف آب شرب مردم قم دارد.  

قمرود پرهزینه ترین طرح انتقال آب کشور شمرده می شود که کارشناسان اشکالات فنی بسیاری در مرحله مطالعاتی و اجرا بر آن وارد دانسته اند. امکان بهره گیری از روشهای جایگزین که خسارات زیست محیطی کمتری داشته باشد نیز یکی از انتقادها در مورد این پروژه است. مردم استان لرستان ، مطبوعات و نمایندگان آنها در مجلس شورای اسلامی بارها به این پروژه اعتراض داشته اند.

که سئوال دکتر «علی محمد احمدی» نماینده الیگودرز از آقای «بی طرف» در خصوص مشکلات بوجود آمده بر اثر احداث این طرح و سوال آقای «رحیمی» نماینده خرم آباد از وزیر نیرو در دولت اصولگرا  از آن جمله است.

این طرح با حفر مجموع 44 کیلومتر تونل بزرگترین تونل انتقال آب خاورمیانه محسوب می شود که در چند قطعه و توسط قرارگاه سازندگی خاتم النبیاءاحداث شد.

تاسیسات این  طرح قسمت هایی شامل تونل های اصلی _ بند انحرافی و کانال ها ی آبرسانی  و ایستگاه های پمپاژ را تشکیل می دهد.

این طرح، از 30 کیلومتری جنوب شرقی الیگودرز آغاز و به سمت مرکز ایران هدایت می شود، که آب موجود در4 رودخانه «دره لکو»- «دره دزدان»- «دره انوج» و «دره دایی» که سر شاخه های «دز» در استان لرستان هستند را به مخزن سد «کوچری» و اقع در بالادست سد گلپایگان منتقل می کند.

در قطعه اول از این طرح تونلی به طول 1600متر آورد رودخانه «دره لکو» را به رودخانه «دره دزدان» منتقل می کند. ظرفیت این تونل معادل 5 متر مکعب در ثانیه پیش بینی شده است. سپس مجموع رودهای «دره دزدان» و «دره لکو» با تنولی به ظرفیت 20متر مکعب در ثانیه به طرف رود «دره دایی» منتقل می شودو در آنجا با کانالی به طول6600متر و باظرفیت 23متر مکعب در ثانیه به رودخانه «انوج»منتقل می شود مجموع آورد این چهار رودخانه که همگی در حوزه آبریز «دز» قرار دارند توسط تونل 36کیلومتری «انوج» از حوزه دز به به سد «کوچری» به ارتفاع 77مترکه در 8 کیلومتری جنوب غربی گلپایگان احداث خواهد شد هدایت می شود. سپس خط لوله آبرسانی از خروجی این «سد»آب را  به تصفیه خانه خاتم در نزدیکی سد 15 خرداد منتقل می کند .

کشاورزان روستاهای محل این پروژه که در آغازین روزهای احداث آن با خشک شدن چشمه ها مواجه شدند بارها مخالفت خود را با این طرح عنوان کردند. در مراحل اجرای تونل های این پروژه ده ها چشمه کوچک و بزرگ منطقه خشکید که از آن جمله خشکیدن چشمه روستای «عسگران» درسال 1381 را می توان بر شمرد . خشکیدن این چشمه که پیش از احداث 400هکتار زمین کشاورزی را مشروب می کرد، نارضایتی شدید اهالی را در پی داشت. بر اثر احداث این طرح همچنین 171 چاه و ده ها رشته قنات در روستا های «شاهپور آباد» و «شهریار» «دهله ابراهیم» با کاهش شدید و یا خشکی کامل مواجه شدند و تعداد زیادی از کشاورزان مجبور به ترک منطقه شدند. به طوری که آب آشامیدنی خود را از طریق تانکر های حمل آب تامین میکنند.

مهندس«مراد سپهوند» عضو هیات علمی «مرکز تحقیقات کشاورزی لرستان» با اشاره به آثار زیانبار این تونل برای اراضی کشاورزی در خصوص این طرح می گوید: «تونل قمرود در حالی از میان 20000هکتار اراضی دیم الیگودرز می گیرد که به مثابه یک زهکش موجب نابودی اراضی دیم و رگه های آب های زیر زمینی منطقه خواهد شد».

آقای «سپهوند» افزود مردم لرستان می پرسند چرا طرح های بخش آب و آبخیزداری در این استان که موجب شکوفایی کشاورز است، نظیر بند«حوضیان» و بند «خان آباد» الیگودرز و بند«مروک» و  سد «ایوشان» درود  ، تونل«کاکا رضا» خرم آباد و سد «معشوره» کوهدشت سال هاست به دلیل کمبود بودجه راکد مانده اند در حالیکه پروژه های ذکر شده موجب تحول منطقه خواهند شد  اما پروژه هایی که آب اراضی کشاورزی مردم را به خارج از استان منتقل می کند و موجب کم آبی در پایین دست می شود با شتاب  در حال پی گیری است.

مهندس سپهوند اذعان نمود در توجیه این پروژه آنچه در خصوص تامین آب قم گفته می شود قابل تشکیک است چراکه حجم آب منتقل شده چندین برابر از نیاز آب شرب قم بوده و احتمال استفاده از این آب جهت مصارف صنعتی و کشاورزی دور از ذهن نیست.

در حال حاضر ده ها خانوار از کشاورزان و روستاییان منطقه الیگودرز که از ایل بختیاری هستند پس از خشکیدن چشمه های مذکور به قلمرو «گرمسیری» خود در «سردشت» و روستاهای مسیر حاشیه جاده شوشتر - دزفول در استان خوزستان مهاجرت کرده اند.

حاج«رحیم عیسوند» ساکن «ولی آباد» دزفول که اخیرا  از الیگودرز به این منطقه مهاجرت کرده است  گفت: از مردم قم یک سئوال شرعی دارم آیا با آبی که بدون رضایت ازما دریغ شده و  از انتقال آن نا راضی هستیم می توان وضو گرفت و افطار کرد؟

پروژه محیر ا العقول انتقال آب قمرود که با صرف میلیاردها ریال هزینه همچنان در حال اجراست پس از احداث این پروژه میزان ورودی رودخانه دز تا حد زیادی کاهش خواهد یافت به طوریکه بر میزان برق تولیدی سد دز نیز موثر خواهد بود.

ج)حوزه آبریز رودخانه کرخه سد سیمره

رودخانه کرخه که طولانی ترین رود ایران نامیده می شود پیش از ورود به خوزستان نامهای دیگری همچون «گاماسیاب» و «سیمره» دارد . سد و نیروگاه «سیمره»  در40 کیلومتری شمال غربی «دره شهر» و در مرز استان های  ایلام و لرستان توسط شرکت آب و نیرو ایران بر روی رودخانه سیمره  در حال احداث است . احداث  این سد موجب کاهش ورودی آب به رودخانه کرخه و پایین آمدن سطح آن خواهد شد . زمان آبگیری سد سیمره بهمن ماه امسال عنوان شده است. بر اثر احداث این سد21 روستا و محیط عشایری ایلات «ترکاشوند» که زمستان های خود را در منطقه الوار گرمسیری خوزستان می گذرانند به زیر آب خواهد رفت. میزان کاهش آب رودخانه کرخه توسط احداث این سد مشخص نیست و اطلاعات تکمیلی متعاقبا ارایه خواهد شد.

نتیجه :

بالیدن به فرهنگ سخاوت یا ساده دلی ذاتی نباید مانع از صیانت مردم از منابع زندگی شان باشد . غافل ماندن از نعنتها و منابع ارزشمندی که خداوند به مردم هر منطقه ارزانی داشته است نا سپاسی به این نعمتهاست ، وقتی قدر داشته های خود را ندانیم به لیاقتمند بودن ما در بهره برداری از این نعمتها به دیده تردید نگریسته می شود .

موضوعی که متاسفانه همواره مورد غفلت واقع می شود این است که در رقابتهای منطقه ای نخبگان هر استان سعی دارند تا با استفاده از همه امکانات خود سهم بیشتری از توسعه را نصیب خود نمایند. در حال حاضر هزاران هکتار از اراضی خوزستان بدون نیاز به ساخت تونل های عظیم نظیر آنچه در پروژه های انتقال آب فوق تشریح شد، تنها با یک تسطیح و کانال کشی ساده قابل کشت می باشند. به رغم تبلیغاتی که در زمان افتتاح سدها صورت گرفت هم اکنون در خوزستان از مخزن سدهای کارون3و  مسجدسلیمان و سد شهید عباسپور هیچ استفاده ای برای کشاورزی استان نمی شود و هزاران هکتار زمین آبرفتی در مجاورت مخازن بزرگترین سدهای ایران بلا استفاده مانده . این در حالیست که  مسئولین استانهای دیگر با انجام عملیات پیچیده و بهره گیری از همه امکانات رسانه ای در امر چانه زنی برای رساندن آب به بیابانها و توسعه مناطق خود سود می برند .

 در صورت اجرای پروژه های انتقال آبی که ذکر آن گذشت،  اولن کشاورزی خوزستان نابود خواهد شد.

 دوما عشایر استان به دلایل جامعه شناسی و سنت دیرینه ای که بر اساس آن مسیر کوچ خود را همواره در سرچشمه و  پایین دست در حوزه آبریز یک رود خانه انتخاب می کنند پس از ، از بین رفتن اراضی کشاورزی و مراتع خود در سرچشمه رودهای استان در لرستان و چهار محال و بختیاری ناگزیر از سکونت در پایین دست رودهای دز و کارون یعنی خوزستان خواهند شد. که این امر حاشیه نشینی و هجوم جمعیت به خوزستان را افزایش خواهد داد .با احداث سدها و انتقال آب از بالادست رودهای خوزستان مردم روستاهای بالادست ناگزیر از مهاجرت به خوزستان می شوند.

سوما تولید برق در خوزستان به دلیل کاهش میزان ورودی آب رودخانه ها با افت شدید مواجه خواهد شد و قطعی های مکرر برق در استان را شاهد خواهیم بود .

نکته آخر آنکه مقصد انتقال آب در پروزه های یاد شده استانهای بهره مند اصفهان - یزد -  مرکزی- کرمان و قم ذکر شده و مبدا انتقال آب  استانهای محروم لرستان – چهار محال و بختیاری و خوزستان

 در حال حاضر که هیچ یک از پروژه های انتقال آب یاد شده به بهره برداری نهایی نرسیده است وضعیت آب مورد نیاز جهت مصارف کشاورزی نامطلوب بوده و هزاران هکتار زمین تشنه در خوزستان- لرستان و خوزستان  وجود دارد ویا اراضی معمور این مناطق بر اثر احداث پروژه های بخش آب از بین میروند. کیفیت آب مصرفی هم  به گونه ای است که در شهرهای جنوبی خوزستان از مقطع شهر اهواز به بعد تنها با دستگاه های خانگی قابل شرب است.

مطلع شدن از وضعیت اجتماعی در استان های مبدا و مقصد پروژه های انتقال آب هم خالی از لطف نیست.

میانگین نرخ بیکاری در کشور 9/11 اعلام شده است.لرستان، چهار محال و بختیاری و خوزستان دارای بالاترین درصد بیکاری در کشور هستند . بر اساس آمار سال1388 که توسط خبرگذاری مهر منتشر شده نرخ بیکاری در این 3استان که همگی جزو استانهای مبدا پروژه های  انتقال آب هستند به این شرح است. بالاترین جمعیت بیکار در کشور را لرستان با 19درصد جمعیت دارد، چهار محال و بختیاری با 4/16و خوزستان با 1/13جزو رده های بالای جدول هستند. در مقابل وضعیت اجتماعی در استان های مقصد به این شرح است : یزد با 9درصد پایین ترین نرخ بیکاری در کشور را دارد و پس از آن قم با 8/10و استان مرکزی 11و اصفهان 12درصد جمعیت بیکار دارند.

اجرای پروژه های یاد شده به وضعیت نا مطلوب اجتماعی در استان های مبدا دامن خواهد زد و  فشار اجتماعی و فقر، بیکاری و حاشیه نشینی و نارضایتی در هر سه استان افزایش خواهد داد.

 تاکنون به غیر از مردم و نمایندگان استان خوزستان، نمایندگان و مردم استان های چهارمحال و بختیاری و لرستان نیز نسبت به احداث پروژه های مذکور در سرچشمه این رودها مخالفت نموده اند. همگرایی میان نمایندگان مردم در این سه استان به ممانعت از اجرای این پروژه ها کمک خواهد خواهد کرد.

 

سامان فرجی بیرگانی.

s.farajibirgani@gmail.com

+ نوشته شده توسط saman در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت 20:20 |



تحشیه ای بر احتمالن بزرگداشت رضا سقایی در اهواز

 

رضا سقایی مُرد. آرامگاه هالوزال  به زیر آب می رود، علی حافظی هم

 

 

    این چند روز لج کرده بودم با خودم که چیزی نگویم و ننویسم. به اصرار آنهایی که به سریال فاصله ها اعتراض داشتند و آنهایی که خبرهای دست اولی از سد گتوند علیا و کلاه گشادی که در سد کارون 4 سر خوزستان رفت که  اختیار و کنترل آب کارون را از دست ما گرفت وقعی ننهادم. حتی پیدا شدن شاه ستونهای شهر باستانی هرمز اردشیر در مسیر عبور متروی اهواز هم نتوانست تکانم بدهد.

 اما پنج شنبه که مجالی دست داد و سری به اینترنت زدم، دیدن عکسهایی از تشییع جنازه غریبانه «رضا سقایی» در تهران طاقتم را طاق کرد. همه اش توی فکر این بودم که چه می توان کرد.  اول صبح شنبه دست بکار شدم تا به کمک دوستان بزرگداشتی بیاد سقایی در اهواز برگزار کنیم.

 تازه از جلسه ی برنامه ریزی برای بزرگداشت مرحوم «رضا سقایی» برگشته ام. گرما امان را بریده، رسیده ام توی دفتر کار، کولر را روشن می کنم و یکراست می روم سمت تلفن ثابت. شارژ کارت همراهم تمام شده است. شماره «علی حافظی» را می گیرم تا  از او برای سخنرانی در این مراسم دعوت کنم. استاد حافظی، همراه و همراز همیشگی زنده یاد بهمن «علائدین»، مثل همیشه با آن صدای خشک و نظامی جواب می داد.

  صدای حافظی یک لحظه موضوع جالبی برای طرح در مراسم بزرگداشت استاد سقایی از ذهنم می گذراند. «علی حافظی» کهنه سرباز سال های جنگ و باز نشسته نیروی زمینی ارتش، نوازنده برتر کشور در موسیقی مقامی ایران که اتفاقن صدای خوشی هم دارد. گزینه مناسبی است تا از «رضا سقایی» جانباز و خواننده دفاع مقدس بگوید.

 دو هنرمند متعهد و دو عضو برجسته جامعه هنری لُر که سوای از هنر خود از مضایقه جان هم در راه آب و خاک دریغ نکرده اند.

خودم را به استاد معرفی می کنم و مطلب را مختصر می گویم و از او برای حضور در این مراسم دعوت می کنم. به طعنه جواب می دهد: نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟ حالا یاد سقایی افتاده اند؟

هیچ جوابی ندارم. چون همین حالا هم که سقایی زیر تَلی از خاک رفته غیر از تک و توک آدمهایی مثل ما که دستمان جایی بند نیست و با همین سازمان های دل خوش کُُنَک غیر دولتی (NGO) گاه گاهی محض خاطر خودمان با هزار سگدو و خواهش و التماس جمع می شویم و بزرگداشتی برای این و به یاد آن می گیریم، کسی به یاد خواننده حماسه پر غرور «دایه دایه» نیست.

سرودی شگفت که به سلحشوران، اطمینان خاطر می داد که دشمن هرگز روی خوش نخواهد دید، حتی اگر او بمیرد. فحوای جاودانه سرود دایه دایه تحذیر دشمن است که  قهرمان را پیش از کشته شدن به  اوج می رساند .

برارونم خیلین هزار هزارن

سی تقاص خین مو سر ای درارن

 «حافظی» عذرخواهی می کند و می گوید که مسافر است. می پرسم کجا؟ جواب می دهد اصفهان. بندِ دلم پاره می شود، نکند او هم مثل سال های آخر زندگی علائدین تن به هجرتی ناخواسته داده؟ اضافه می کند که اهالی روستای «چم آباد» او را نماینده خود برای مذاکره با «سازمان آب منطقه ای اصفهان» کرده اند.

 روستای«چم آباد» را دیده ام. روستای پدری استادحافظی در 6 کیلومتری «بیدامین» زادگاه پدر و مادر خودم  و در 80 کیلومتری جنوب شهرکرد، روبه دامنه های پر از کبک سوگینه خوان «زردکوه» و چهره در چهره ی آهوان آزاد و قُله سربلند «کُلُنچی» با باغستان های زیبا و چشمه مشهور «مروارید» که 2 سال پیش هنگام حفر تونل سوم کوهرنگ دهان شگفت زده اش در غربت و تنهایی خشکید و حضور دیرینه اش  در مثل ها و متل های بختیاری پایان گرفت. *

 زادگاه علی حافظی و زادگاه پدر و مادر من و ده ها روستای دیگر منطقه «بیرگان» چند ماه دیگر در آبگیری سد کوهرنگ 3 به زیر آب می روند. «سد» گمنامی که به منظور جمع شدن و پشته گرفتن آب رودخانه بیرگان برای انتقال به اصفهان ساخته شده است. «سدی» که گمنامی اش خود حکایتی است شنیدنی

 برخلاف همیشه که کارون در ییلاق زمینهای اجدادی را سیراب می کرد و درگرمسیر مایه مباهات و نشانه سخاوتمان به همشهری های خوزستانی بود. چند صباحی دیگر در انبوه شدن در دریاچه پشت سد اراضی و خاطرات و خانه های پدری  و گورهای عزیزانمان را مدفون می کند و در پایین دست حسرت ناداشتنش را بر دل مان می نهد.  

اراضی مرغوبی که «سازمان آب منطقه ای اصفهان» هم مشتری انحصاری و هم مدعی و هم خود محکمه و قاضی آن است.

طرف حساب اهالی امروز، زارع زمین پدر و فردا بیکار و آواره شهر، پایان خاموش و بی شکوه بختیاری درغربت طرح های ملی و رسانه های میلی و نمایندگان خربرفتkharberaft  خوان طفیلی**. رقم می خورد.

چه طعنه ای بالاتر از آنکه این همان آبی است که خانه پدری من و علی حافظی را در بیرگان به زیر آب می برد و آرامگاه هالوزال و خانه های اهالی «آب ماهیک» و «جهانگیری» و «سادات حسینی» و «سربست» و...در کارون 3 و کارون 4 و گتوند علیا و***... را در خوزستان مدفون می کند .

امثال حافظی ها چگونه چشم به دنیا باز کنند وقتی بیرگان و«چم آباد» و صدها روستای دیگر که آبشخور فرهنگ غنی بختیاری است یکی پس از دیگری محو و مدفون می شوند.رودخانه  بی بازگشت بیرگان؛ ارزانی اصفهانِ نصف جهان 

حیفم نمی آید از مرگ سقایی که آن حماسه خوان قوم پر شکست؛ بغض «تفنگ» را در گلوی خود ترکاند. «سقایی» حماسه قومش را خواند و رفت. (هر چند غریب و پر حسرت و تنها) حیفم می آید از آن حماسه خوان های نا آمده ای که در  حاشیه شهرها هرگز دیده به دنیای فرهنگ مادری نخواهند گشود تا دردها و حماسه های خود را دریابند وبا زبان مادری فریاد کنند.

«آی اسفندیار مغموم همان به که چشم فرو بسته باشی»

رضا سقاییِِ مُردهِ به غربت و بهمن مُرده به غربت را در خیال خود می نشانم رو به روی علی حافظی زنده که فردا در غربت اصفهان باید به ادب بایستاد پشت درب دفتر «هیئت خرید اراضی محدوده سد و تونل سوم کوهرنگ» در ساختمان شیک و با شکوه سازمان آب منطقه ای اصفهان، کنار ساحل غربی زاینده رودِِ دوپینگی و پل خواجوُ، تا کارشناسان محترم آن سازمان اسناد و قباله های مالکیتش را بررسی کنند و التزام بگیرند و سهم الرث پدران زنده را پیش رویش نهند.. دلم جوش می زند نکند حرمت استاد را کسی نگه ندارد و حافظی با آن غرور و لهجه خشک نظامی رنجیده شود.

 افتتاح غریب الوقوع «تونل سوم کوهرنگ» سومین کَلَِِک اصفهانی های زرنگ خوش لهجه ی همه چیز دان، به لریاتی های ساده دل بیرگان  و آن پایین تر خوزستانی های خوش خیال تبریک عرض می شود.


 

*چشمه «مروارید» بیرگان، چشمه ای پر آب و گوارا بود دارای شهرت و جایگاه ویژه ، به طوری که مردم برای آن شعرها و مثل های مختلفی ساخته بودند.این چشمه در عملیات حفر تونل کوهرنگ 3 خشکید.

**اشاره به داستانی از مثنوی معنوی دارد که مالباخته ای که خر خود را ازدست داده بود ندانسته با آهنگ شادمانی جماعتی از رندان همنوا شد.

***مناطق یاد شده که هرکدام دارای روستاهای مختلفی می باشند در آبگیری سدهای ذکر شده به زیر آب می روند .

سامان فرجی بیرگانی

+ نوشته شده توسط saman در شنبه نهم مرداد 1389 و ساعت 18:38 |

گروه فرهنگی آسماری بختیاری- سامان فرجی بیرگانی

به گرامیداشت هفته همبستگی« لر» و ایران اسلامی


جایگاه ژئوپلوتیک و جغرافیای « لر» در آینده  ایران


۱

همه می دانیم که اصالت خاستگاه و تمایلات قومی از آن رو که «هویت» جزو دغدغه های قدیمی بشر بوده است قابل انکار نیست. هویت جزوی جدا ناپذیر از شخصیت هر انسانی است که مولفه هایی چون زادبوم، زبان،  فرهنگ، خاطرات جمعی و... را در شمول خود دارد. این مولفه ها اگرچه مانند آب و غذا و اکسیژن، نیازهای ضروری انسان نیستند، اما نیاز و وابستگی بشر به آنها حیاتی است. تمایلات معنوی همواره با بشر همراه است و مروری بر سیر تاریخ نشان می دهد که «هویت خواهی» ریشه بسیاری از تحولات و تحرکات اجتماعی است.

اصالت این تمایلات  مانند سایر منویات انسان، حقوقی را ایجاد می کند که رعایت و حمایت از آنها به مثابه رعایت همان «حقوق بشر»ی است، که تحقق آن همواره دغدغه و آرمان عدالت خواهان جهان بوده. حقوقی که چه بر آن نام «حقوق معنوی» ، «حقوق بشر» یا «حقوق قومی» یا هر نام دیگری را بگذارند، در وجود و ماهیت آن تفاوتی نخواهد داشت.

متاسفانه تمایلات قومی و هویتی در بیشتر ممالک شرق به رغم خاستگاههای اصیل خود، به عنوان منفذ و بستری برای حضور و نفوذ بیگانگان و دست اندازی آنها بر ثروتهای ملل بوده است.

در قرن اخیر دخالت بیگانگان در طرح مطالبات قومی در ایران در ابتدا با حمایت روسها و گاه نیز با حمایت انگلستان دنبال شد.

شاید درک اهمیت همین خاستگاه های اصیل و امکان ایجاد برگ برنده  برای امتیازگیری از حاکمان کشورهای هدف بوده که بیگانگان را برآن داشت تا در ۷۰سال گذشته با چهره و نقاب خیر خواهانه در حمایت از طرح اعاده حقوق قومی، کوشش نموده و منافع استعماری خود را درجانبداری از این مطالبت جستجو نمایند.

اما به رغم همه سوء استفاده ها و وجه المصالحه قرار گرفتن های گروه های قومی توسط بیگانگان هنوز هم در میان نخبگان اقوام هستند کسانی که ناگزیر دلخوش و چشم به دست کمک های بیرونی برای برون رفت از وضعیت و تنگنا های درونی اند و البته با این همه نمی توان و نباید از انصاف به دور بود که  همه تلاشهای صورت گرفته در جهت مطالبات قومی را ناشی از حمایت قدرت های بیرونی  دانست، زیرا با اینهمه تعقیب و مطالبه «حقوق قومی» از خواست های مهم همه انسان هاست.

 با بررسی تاریخچه مطالبات قومی در می یابیم که روشنفکران اقلیتهای قومی و مذهبی، که به وعده ی حمایت دول بیگانه حرکات قومی را دنبال می کردند، یکسره افرادی سر سپرده و بیگانه پرست نبوده اند. ورود بسیاری از نخبگان اقوام به صحنه مطالبات قومی و سپس یارگیریهای بین المللی در ابتدا با نیت خیرخواهانه و از سر ناچاری و فشار درونی شکل گرفت. اما ناتوانی از به سر بردن بازی سیاست با شرکای قدرتمند بین المللی ناگزیر آنها را قربانی مطامع استعمارگران می کرد. البته در میان این نخبگان هم بسیار کسانی بودند که به طمع نان و نامی حرکتهای سیاسی خود را به نام مطالبات اصیل قومی جا زده و می زنند.

                                                                 ۲

اگر کمی از مصلحت جویی های رسانه ای فاصله بگیریم، با این واقعیت مواجه ایم که تمایلات قومیت خواهانه و مطالبات قومی در ایران از ۷۰سال پیش به این سو رنگ و رویی جدی تر به خود گرفته و حرکتهای سیاسی و گاه نظامی را درپی داشته است که انکار و نفی آنها گزینه مناسبی برای تعامل با این واقعیات نمی باشد.

قانون اساسی هم در خصوص حقوق قومیتهای ایرانی مباحثی دارد و فرصت هایی را در نظر گرفته است.

اما موضوع این نوشتار مشخصا در خصوص قوم «لر» می باشد که در یکصد سال گذشته خونبار ترین و پر فراز و نشیب ترین دوران حیات اجتماعی خود را از سر گذرانده و هم اکنون نیز متاثر از آن حوادث ورویدادها در آغاز هزاره سوم با مشکلات بزرگ تاریخی و اجتماعی روبرو است.

روشنفکران قوم  لر با تاسیس نخستین حزب قومی ایران(حزب ستاره بختیاری) در سال۱۳۰۰ آغازگر طرح مطالبات اقوام ایرانی بوده اند. این حزب که توسعه مناطق بختیاری و حقوق قومی آنها را  در چهارچوب تمامیت ارضی و هویت ملی و در قالبی مدرن و دموکراتیک دنبال می کرد، در بخش تئوریک و مرامنامه خود اکثر مشخصه های اصلی یک جنبش روشنفکری قومی را لحاظ کرده بود و  با شرکت رهبران آن در عملیات مسلحانه بر علیه اشغالگران ایران در خلال سال های جنگ جهانی اول نشان دادند که در میدان عمل نیز به نگرش خود، در باقی ماندن در ظرف هویت ملی پایبندند.

اما دیری نپایید که آن همه آن جانفشانی ملی با نسل کشی قومی و سرکوب خونین لرها  توسط حکومت مرکزی رضا خان پاسخ گفته شد . ایلات مختلف «لرکوچک» و «لربزرگ» یکی پس از دیگری تحت پوشش و عنوان « اسکان دادن به عشایر» و « احداث راه آهن سراسری» با شدت هرچه تمامتر سرکوب شدند، تا هم نیروی های مسلح بازدارنده و تهدید کننده دیکتاتوری رضا خان محو گردد و هم منابع عظیم نفت، و موقعیت جغرافیایی استراتژیک زاگرس میانی که امکان اشراف بر را ههای مواصلاتی جنوب و مرکز کشور را در انحصار قومی منسجم می نهاد، از آنها ستانده شود.

سران حزب «ستاره بختیاری» با آن همه سوابق روشن در انقلاب مشروطه و استعمار ستیزی در جنگ جهانی اول دستگیر و تیرباران شدند و آن عده از رهبران قومی و باقی مانده نسل فاتحان تهران که نتوانستند یا نخواستند از کشور بگریزند، پیش از کشته شدن در زندان های رضاشاه تحت شکنجه سهام «شرکت نفت بختیاری» را به نام حکومت جدید قباله کردند. دیکتاتوری رضا شاه در برخورد با بدنه قوم لر نیز با کوچ اجباری برخی ایلات(کربگیری) به مناطق مختلف کشور و ممانعت از ادامه معیشت عشایری و استقرار نیروهای نظامی خود در ایلراه ها(تخت قاپو کردن) و فشارهای اقتصادی(غصب سهام نفت و اجبار کردن ملاکین لر به فروش یا معاوضه املاک خود)، گسست رابطه اقتصادی طبقه حاکم و رعیت و تضعیف نظام منسجم جامعه آنان را پی گیری کرد و نظام سیاسی ـ اداری جدید در این جغرافیا به تسلط و کنترل فرمانداری های نظامی شیراز، اصفهان و اهواز وانهاده شد .

 تبلیغات فرهنگی دستگاه رضا شاه  هم با بدنام کردن لرها و تبلیغات سوئ در روزنامه های سراسری  اتهام ایجاد نا امنی و  همدستی با دولت انگلستان و همچنین طراحی وقایع خود ساخته ای چون واقعه «شلیل» از یک سو ، و با طرح متحد الشکل کردن لباس و ممانعت از بر گزاری برخی آیین های قومی از دیگر سو به  یکسان سازی فرهنگی و محو هویت لر ها پرداخت.

از همان دوره تحقیر و انکار هویت و فرهنگ «لر» درسطحی وسیع به عنوان نماد و آموزه ی توسعه و گذر جامعه روستایی و سنتی ایران به سمت جامعه مدرن و مترقی معرفی تبلیغ و تجویز شد . آموزه ای غلط که جهش یکباره کشور  را به سمت توسعه و همپایی با دول غرب بدون در نظر گرفتن ضرورتها و شرایط منطقه ای و بومی مردم هدف قرار داده بود . رفته رفته در ادبیات رسمی و محاوره واژه «لر» در مقابل شهری و نشانه ای از عقب ماندگی و زندگی سنتی قرار گرفت*.

بدین سان با هجمه های مختلف حکومت پهلوی، به راس و کل هرم ایلات لر و با دستگیری و اعدام سران قوم در تهران،اصفهان،خرم آباد،اهواز و شیراز نخستین جنبش روشنفکری قومی ایران که حقوق قومی را حول محور هویت ملی دنبال می کرد  در هم پیچید و نابود کرد.

اما موضوع قومیتهای ایران در سه دهه اخیر، در دو مقطع سالهای نخستین انقلاب و سپس در دوران اصلاحات با تهدیدات و فرصتهای تازه ای مواجه شد

در بررسی عملکرد اقوام در می یابیم که نخبگان قوم « لر» به رغم تحمل فشارهای سنگین و پرداخت هزینه های گزاف مالی و جانی نتوانستند در دو فرصت ذکر شده حقوق خود را مطالبه و یا دستکم تعریف کنند. در واقع  شدت سرکوب ایلات لر توسط حکومت پهلوی  وصدمات اجتماعی ناشی از آن به حدی بود که هنوز به رغم گذشت 31 سال از سقوط آن حکومت و امکان تبیین وتشریح مدل هویت خواهی لر توسط نخبگان آن قوم، جامعه لر هنوز نتوانسته است اعتماد به نفس لازم برای بازسازی و بازیابی هویت خود را دریابد.

. رفتار قوم« لر» و نقش تاریخی این قوم در تاریخ ایران خصوصا در ۵۰۰ سال گذشته نشان می دهد که نخبگان و  بدنه این قوم هرگز در پی واگرایی از تمامیت ارضی و هویت ملی ایران نبوده و هیچ گونه تلاشی در جهت جدایی فرهنگی و سیاسی از کشور  نداشته اند.بلکه همواره ناجی هویت ملی و یکپارچه گی سرزمینی ایران بوده اند.و جالب آنکه این موضوع بزرگترین گناه این قوم بوده است تا از سوی تئورسین های حرکات واگرایانه  که تمامیت ارضی ایران را نشانه رفته اند. لرها از شمول اقوام ایرانی بیرون گذارده شده و به تضعیف هویت لر بپردازند. علم به این خصوصیت ذاتی« لر» مهمترین دلیلی بوده است تا  از سوی هدایتگران حرکات تجزیه طلبانه که با نگرش جدایی سرزمینی و جدایی اقوام در سه دهه گذشته دنبال نموده اند،لرها را از دایره اقوام ایرانی بیرون نگه داشته و این قوم در زیر مجموعه ی هویت «فارس» معرفی نمایند.

                                                                ۳

برخلاف چند دهه پیش که قدرتهای بزرگ ابزار قومیت را برای دنبال کردن اهداف خود پی گیری می نمودند امروز مدعیان حقوق اقوام ایرانی را نه در میان قدرتهای بزرگ بین المللی که باید در کشورهای کوچک جست. امارات، ترکیه، قطر و آذربایجان و پاکستان مدعیان جدید حقوق قومیتهای ایران شده اند و اگر به انتهای این فهرست نام پان کردیستها وتعریف جغرافیای کرد و خود مختاری نیم بند«اربیل» را هم اضافه کنیم (که موضوع آنها بیشتر به ما مربوط می شود) به بیراهه نرفته ایم .

 متاسفانه کم کاری نخبگان لر نیز در حفظ هویت خود به حدی بوده است که شاخصه های قومی آنها نظیر زبان لری در حال فراموشی و نابودی کامل قرارگرفته است و در بحث سرزمینی هنوز هم هیچ نقشه جغرافیایی که حدود پراکندگی قوم لر رانشان دهد  تهیه نشده است.

هم اکنون در نقشه های ترسیم شده از پراکندگی اقوام ایران، جغرافیای« لر» گاه جزوی از هویت «فارس» و گاه جزوی از هویت«کرد» و گاه جزوی از حدود جغرافیایی «عرب» آورده می شود.(نقشه شماره ۱،۲،۳)

اگرچه با دقت در این نقشه ها و انطباق آنها با ترکیب قومی شهرهای ایران به غیر واقعی بودن آنها پی می بریم. اما با حجم کم کاری و غفلت لرها عجیب نیست که  امروز کل جمعیت خوزستان بدون توجه به آمار  50درصدی لرها در این استان عرب معرفی شود و یا حدود جغرافیای سرزمینی «کرد» در ایران شامل کل مناطق لر نشین غرب و جنوب کشور تا کرانه های خلیج فارس شناسانیده شود و متاسفانه (همین نقشه ها و آمارهای غیر واقعی همواره در چانه زنی های سیاسی فعلی در سطح ملی و بین المللی مورد استناد واقع شده و در بسیاری مواقع به نتیجه گیری هم می رسد به طوریکه اگر هم اکنون از هموطنان مان در سایر شهرهای کشور در مورد ترکیب قومی خوزستان پرسیده شود بسیاری از مردم  این استان را استانی عرب نشین می دانند و مشابه آن وضعیت استان ایلام که استانی کردنشین شناخته می شود و یا اصفهان، بوشهر و کهگیلویه و بویر احمد که استان های فارس نشین شناخته می شونداین موضوع در مقیاسی کوچکتر در مورد بسیاری از شهرها و مناطق لر نشین در نقاط دیگر نیز صدق می کند که در هرکدام به فراخور وضعیت خود هویت اکثریتی یا اقلیتی «لر» در آنها انکار یا نادیده انگاشته می شود) .

کم کاری در مشخص نمودن جغرافیا و عدم تعریف مطالبات و حقوق قومی «لر» توسط نخبگان آن ها موجب تضعیف و فقر یکی از صادقترین اقوام ایرانی به هویت و تمامیت ارضی و فراهم شدن امکان همنوایی این قوم با تمایلات واگرایانه را ایجاد کرده است. غفلت و نادیده گرفتن مطالبات این قوم نه تنها می تواند تهدیدی بر آینده ی وفادارترین هویت قومی ایرانی بلکه تهدیدی ژئوپلوتیک برای تمامیت ارضی کشور محسوب شود .

توجه و در نظر داشتن نوع و تفاوت اندک مطالبات قوم لر که توسعه اقتصادی ، فقر زدایی و احترام به هویت و فرهنگ و تصریح سهم آن ها در افتخارات تاریخی و اقتضائات جغرافیای سیاسی آنان است ، چیزی نیست که برآوردن آن خارج از توان دولتهای هشیار و مسئولین دلسوز نظام جمهوری اسلامی ایران باشد.

افسوس که غافل شدن از اندک مطالبات  «لر»  دست دلسوزان این قوم را در استناد به وجوه مشترک هویت قومی خود با هویت ملی خالی نگه می دارد و عجیب نیست اگر امروز روشنفکران این قوم  از آینده سیاسی و هویتی خود نگران بوده و در پی چاره جویی بر آیند .

 اگرچه این چاره جویی ها هنوز در چه کُنم های اولیه نخبگان از یک سو و اتهام زنی های فراوان دیگران از سوی دیگر نگه داشته شده، اما پاسخ ندادن به مطالبات بر حق آنها از درایت و حزم چاره اندیشان نظام جمهوری اسلامی به عنوان نظامی که پاسخ دادن به حقوق مردم را بر ذمه خود می داند به دور است.

 

 

*محمدرضا خان سردار فاتح  «رهبر»  وخان بابا خان اسعد تئوریسین اصلی این حزب و اکثر اعضای اصلی این جنبش در فاصله سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۸دستگیر و تیر باران شدند.(بختیاری میان دو انقلاب-دکترغفار پوربختیار)

**  امروزه ریشه اصلی این نگرش به لر فراموش شده، اما آن آموزه غلط هنوز به طور جدی مورد استفاده قرار گرفته و دنبال می شود و رفته رفته به یک نگرش اجتماعی تثبیت شده از سوی جامعه ایرانی به هویت لر تبدیل کرده است. نگاهی اجمالی به فیلمفارسی های قبل از انقلاب، تاملی در جکهای ساخته شده و حتی برخی برنامه های تلوزیونی موید وجود و تثبیت چنین دیدگاهی در جامعه است.متاسفانه آثار همین نگرش است که همچنان تاریخ، هویت و زبان و همه آنچه به این هویت مربوط می شود را با انکار و تحقیر مواجه می کند.

*** بر اساس نظریه رهيافت دو بعدي تكثر گرايي، پذیرش هویت قومی الزاماً بر رابطه‌ي ضعیف با هويت ملي دلالت ندارد. این رهیافت به توجه و دلبستگی فرد هم به فرهنگ قومی و هم به فرهنگ ملي دلالت دارد. وتقویت این دو را درطول هم می داند همچنين طبق نظريه‌ی "بري"، فرد مي‌تواند هم داراي همانندي قومي قوي باشد و هم با هويت ملي ( فرهنگ مسلط) روابط قوي برقرار سازد.

 www.asmary.ir

+ نوشته شده توسط saman در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 و ساعت 11:25 |

 

به بهانه ناسپاسی صدا و سیما در انکار نقش بختیاری ها در انقلاب مشروطه

دست کوتاه ما و آستان بلند صدا و سیما

 

چند سالی است که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، نام پر طمطراق رسانه ملی را بر خود نهاده و با ابزارهایی که در اختیار و انحصار دارد این نام را تبلیغ و ترویج می کند. اما سمت و سو و عملکرد این رسانه قدرتمند که بیش از هر دانشگاه و مرکز فرهنگی، در جهت دهی به افکار عمومی و حتی حافظه تاریخی جامعه ایرانی  نقش آفرین شده است، طوری بوده که پذیرش این نام را برای قشرهایی از مردم دشوار نموده است.

گذشته از برخی موضع گیری های سیاسی اخیر این رسانه که انتقادات بسیاری را از سوی صاحب نظران و بزرگان نظام بر انگیخت، رویکرد سلیقه ای این دستگاه عریض و طویل به مقوله های تاریخی و در مواجه با خرده  فرهنگ های مناطق مختلف کشور از مواردی است که پذیرفتن نام رسانه ملی را برای صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران دشوار می نماید.

از جمله این انتقادات می توان به نادیده انگاشتن سهم بیش از  6میلیون لربختیاری از رسانه ملی و نا خرسندی نخبگان آنها از نداشتن صدا و سیمای محلی مختص به خود که در برنامه های تولیدی اش به مشکلات آنها بپردازد( نظیر آنچه سایر اقوام ایرانی در قالب شبکه های استانی دارند) ذکر کرد

»لربختیاری» با جمعیت قابل توجه و فرهنگ ،گویش و آداب مختص به خود در 5 استان کشور پراکنده شده(اصفهان، خوزستان، چهارمحال و بختیاری، استان مرکزی و لرستان) و برنامه سازان شبکه استانی صدا و سیمای هر 5 استان  یاد شده بیشترین استفاده ای که از این فرهنگ می نمایند سوژه قرار دادن آن ها در برنامه های طنز و فکاهی است  

 این درحالیست که سایر اقوام و حتی خرده فرهنگ های بسیار کوچکتر نظیر «یزدی ها» ،«بوشهری ها» و... امکان بهره مندی از شبکه استانی و پرداختن به گویش و فرهنگ بومی خود را دارند

نبود شبکه محلی بختیاری اگرچه ریشه در تصمیمات غلط دوران پهلوی درسرکوب و پراکنده کردن بختیاری در استان های مختلف و ممانعت از تمرکز سیاسی اداری  آن ها در یک جغرافیا و همچنین چهارچوب مورد انتقاد صداوسیما در ایجاد شبکه های استانی و نه شبکه های محلی دارد اما غافل ماندن از این واقعیت که بختیاری هم مانند سایر هویت های ایرانی دارای فرهنگ ویژه ای هستند که برای مواجه با شبیخون فرهنگی دشمن و جنگ نرم آن ها لاجرم همانند سایر خرده فرهنگ های ایرانی نیاز به ابزارهایی چون شبکه محلی صدا وسیما هستند تا بتوانند  فرهنگ خود را حفظ و به نسل های پس ازخود انتقال دهند

 دریغ که تمرکزگرایی وسیاستزدگی صدا وسیما، این مجموعه بزرگ فرهنگی را  از داشتن بینش و عظم راسخی که دلسوزانه مسایل فرهنگی را رصد کند و به نتیجه رساند محروم کرده  است

نتیجه این غافل شدن رنجش و ناخرسندی قوم لر از صدا وسیما وگلایه ی بسیار نخبگان آنها از این رسانه است . به جرات می توان گفت که امروز در ایران نخبگان هیچ قومی به اندازه قوم لر از برنامه های صدا وسیما گلایه مند و رویگردان نبوده و آمار بالای گرایش مردم در شهرهای لر نشین به استفاده از شبکه های ماهواره ای بیانگر همین موضوع است

شاید نقطه اوج  ناخشنودی های نخبگان لر، از صدا و سیما را انتقاد گسترده آنها نسبت به ساخت سریال «سالهای مشروطه» ذکر کرد. هرچند روایت متناقض این سریال از تحولات مشروطه انتقاداتی در میان غیر لرها را هم در پی داشت. اما جهت گیری های فاحش این فیلم در انکار نقش بختیاری ها در جنبش مشروطه خواهی و حوادث پس از آن، طبقه دانشگاهی وحتی طبقات کم سواد جامعه لر را به واکنش بر انگیخت.

در این  فیلم شخصیت روشنفکر «سردار اسعد بختیاری» یکی از رهبران بزرگ مشروطه و محبوب« لر»  به صورت حاشیه ای، گذرا و منفی نشان داده می شود و از سایر سرداران و مجاهدان و شهدای بختیاری دخیل در این حرکت ملی ذکری به میان نیامده است .البته این فیلم دریک نگاه و پیشداوری کلی همه نیروهای اعزامی از جنوب شامل مجاهدین اصفهانی و بختیاری و نیروهای اعزامی شمال( گیلانی و ارمنی) نادیده گرفت و منشاء تحولات مشروطه را در تبریز و آذربایجان خلاصه کرد

اگرچه ممکن است پررنگ نمودن و انکار برخی قومیت ها در سریال سالهای مشروطه در این موضوع نهفته باشد که سازندگان این فیلم گوشه چشمی به تفکرات سیاسی گروه های دخیل در جنبش مشروطه خواهی داشته اند و به همین دلیل ترجیح داده شده تا برخی حوادث حاشیه ای پررنگ و حوادث تاریخی دیگری  نادیده انگاشته شوند. اما آنچه آشکارا نگرانی نخبگان سایر اقوام و بویژه قوم لر را بر انگیخت شائبه جانبداری قومی سازندگان این سریال است که به روایتی ناقص گزینشی و چالش بر انگیز از یکی از حساس ترین مقاطع تاریخی ایران پرداخته است . روایتی که خروجی کلی آن ثبت تاریخ مشروطه به نام قومی خاص و بیرون نهادن جانفشانی های ملی قوم لر در آن مقطع و حذف بی رحمانه آن ها از تاریخ کشورشان می باشد

چند سالی است که نخبگان قوم «لر» با حساسیت بیشتری مسایل مربوط به حوزه هویتی خود را دنبال می کنند. اگر دلیل این حساس شدن را به بیشتر شدن هجمه تحقیر هویتی این قوم در سالهای اخیر مربوط بدانیم به بی راهه نرفته ایم. متاسفانه عملکرد نا مطلوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی خواسته یا ناخواسته در ایجاد برخی از این حساسیت ها و تحریک عواطف و احساسات این قوم بی تاثیر نبوده است . پیش از این نیز پررنگ نمودن سایر اقوام در فیلم های مربوط به حوادث جنگ تحمیلی ، متلک های برنامه «برگهایی از تاریخ» با مجری گری «خسرو معتضد» و فیلم داستانی «صنوبر» نا خرسندی و اعتراض وسیعی از سوی وبلاگ نویسان لر در شبکه اینترنت و نشریات محلی به وجود آورده بود.موارد یاد شده که تنها بخشی از ناخرسندی این قوم اصیل ایرانی از رادیو و تلوزیون ملی خود بوده است.نشان دهنده این موضوع است که نام رسانه ملی دستکم برای نخبگان قوم لر پذیرفتنی نیست. شاید نتوان انکار و نادیده گرفتن نقش قوم لر را در مقاطع مهم تاریخی قرن اخیر ازجمله انقلاب مشروطه توسط نهادهایی چون صدا و سیما  خیلی حساب شده و از روی برنامه دانست. و اگر آن را دنباله همان آموزه و نگرش غلط تحقیر« لر» به عنوان نماد جامعه بی سواد و سنتی و به منظور و با هدف توسعه و پیشرفت تلقی کنیم به بیراهه نرفته ایم

عملکرد صدا و سیمای ایران در غفلت از هویت و نقش این قوم در تاریخ کشور خود و نپرداختن به آن، اگر تا دیروز به حساب غفلت ندانم کاری گذاشته می شد اما ساخت سریال سالهای مشروطه از آنجا که آشکارا تلاش در جهت انکار نقش بختیاری ها در شکل گیری و حفظ انقلاب مشروطه دارد ناخرسندی های فراوانی را در میان آنان  بر انگیخت و از آنجا که صدا و سیما تریبون رسمی نظام جمهوری اسلامی است. هستند کسانی که آن را فصلی نمایان در جهت گیری های نظام سیاسی کشور در برخورد با قوم لر دانسته و حرکتی حساب شده در انکار و برجسته نمودن  اقوام دیگر تلقی کنند

لزوم ایجاد صدا وسیمای بختیاری و لحاظ نمودن دغدغه های نخبگان این قوم و تغییر در نگرش به رسانه ای که از سوی گردانندگان آن رسانه ملی خطاب می شود می تواند به توسعه فرهنگی وسیاسی مناطق محروم

یادشده کمک نماید و  مانع از جنگ نرم و شبیخون فرهنگی دشمن شود 

 

+ نوشته شده توسط saman در یکشنبه سی ام خرداد 1389 و ساعت 11:57 |

 

به مناسبت یکصد ویکمین  سالگرد فتح تهران

 نقش ایل بختیاری و علمای اصفهان در سقوط

محمدعلیشاه و احیای مشروطیت

 

دکتر غفار پوربختیار

تلخیص سامان فرجی بیرگانی

 

انقلاب مشروطیت که در آغاز قرن بیستم در ایران اتفاق افتاد واقعه ای بی نظیر بود که در سراسر آسیا ایرانیان را به عنوان ملتی پیشرو و ترقی خواه معرفی کرد،در این انقلاب گروههای متعدد و مختلفی از ملت ایران نقش آفرین بوده اند. روشنفکران ، روحانیون ، بازرگانان ، رهبران ایلات و عشایر و دیگر گروههاو طبقات.

نقش ایلات و عشایر در انقلاب مشروطیت و بویژه ایل بختیاری نقش ویژه و بی مانندی است، نمی توان از حق گذشت که رهبران و خوانین ایل بختیاری اگر چه در مرحله نظری انقلاب نقش مهمی نداشته اند اما بیش از دیگر ایلات و عشایر در مرحله دفاع و حمایت از مشروطیت سهم و نقش داشته اند که به هیچ وجه نمی توان منکر آن گردید.

 با امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه، آزادی خواهان ایران پس از مدتها تلاش و تحصن و مهاجرت وتقدیم چندین شهید سرانجام به هدف خود رسیدند..اماتقدیر برآن رقم خورده بود که برای نائل شدن به آزادی و حکومت قانون ،بایستی مجاهدت بیشتری می شد و شهدای دیگری تقدیم می گردید .پس مرگ مظفرالدین شاه محمدعلی میرزا به جای او به تخت نشست ،اما شاه جدید از آغازین روزهای سلطنت خود با دعوت نکردن از نمایندگان مجلس در جشن تاجگذاری نارضایتی خود را از مشروطیت با بی احترامی به مشروطه خواهان به نمایش گذاشت(1) سرانجام هم پس از دو سال کشمکش با  به توپ بستن مجلس و سرکوبی مشروطه خواهان و قتل روشنفکران و روزنامه نگاران، رویای مشروطه خواهی ملت را به باد داد و استبداد صغیر آغاز شد(2)

 در اوج  مظلومیت مردم و آزادی  خواهان، درست در زمانی که تنها نیروی بازمانده و نور امید مشروطه خواهی در تبریز، می رفت تا تحت فشار و  محاصره دولت استبداد از بین برود، ایل بختیاری و رهبران آن غیرت و حمیّت خود را نشان داد و به دفاع از آزادی و مشروطیت پرداختند .

 اندکی پیش از حوادث منتهی به امضا فرمان  مشروطه، در ایل بختیاری - یکی از مقتدرترین ایلات ایران - تحولات ویژه ای در جریان بود، بختیاریها یکی از شعب بزرگ قوم لر محسوب می شوند که در قسمتهای وسیعی از مرکز تا جنوب غرب و عموما در کوه های مرتفع و دامنه های زاگرس میانی ودشتهای خوزستان و اصفهان تاسرحد فارس سکونت دارند. این ایل که شامل دو شعبه چهارلنگ وهفت لنگ می شود تا زمان حسینقلیخان ایلخانی هرگز به اتحاد کامل نرسید ومیان طوایف مختلف آن رقابت وجود داشت. تا اینکه حسینقلیخان دورکی در دهه70 قمری توانست با متحد کردن  همه طوایف اتحادیه ای  قدرتمند بوجود بیاورد و خود از سوی ناصرالدین شاه، با دریافت  عنوان ایلخانی بر بختیاری حکومت کند. با قتل ناجوانمردانه حسینقلیخان در 27 رجب 1299 در اصفهان توسط ظل السلطان، حاکم این شهر و پسر ناصرالدین شاه (3) حکومت بختیاری به برادران دیگر وی امامقلی خان حاج ایلخانی و رضاقلیخان ایلبیگی منتقل شد.

 در هنگام استبداد صغیر محمدعلی شاه ، ایل بختیاری خود از تفرقه و چند دستگی رنج می برد. خوانین حاکم بر ایل بختیاری که از طایفه دورکی شاخه ی هفت لنگ بودند ،به سه جناح ایلخانی ، حاجی ایل خانی و ایل بیگی تقسیم شده و کدورت و اختلاف میان سه جناح در اوج خود بود. جناح ایلخانی شامل خانواده ی پسران حسینقلی خان ، ایلخانی مقتول یعنی اسفندیارخان (سردار اسعد اول) ، نجفقلی خان صمصام السلطنه ، امیرقلی خان، علیقلی خان سردار اسعد دوم، خسروخان سردار ظفر و یوسف خان امیر مجاهد و طرفداران و طوایف وابسته به آنها بود (4) جناح حاجی ایلخانی شامل پسران امامقلی خان حاجی ایلخانی برادرتنی و کوچکتر حسینقلی خان به نامهای محمد حسین خان سپهدار ، حاجی عباسقلی خان، غلامحسین سردار محتشم ، لطفعلی خان امیرمفخم ، نصیرخان سردار جنگ ، محمودخان هژبر ، سلطان محمدخان سردار اشجع، محمدرضاخان سردار فاتح ، علی اکبرخان سالار اشرف و طرفداران و طوایف وابسته شان بود(5) جناح ایلبیگی شامل پسران رضاقلی خان ایلبگی، برادر کوچکتر و ناتنی حسینقلی خان و امامقلی خان به نامهای ابراهیم خان ضرغام السلطنه ، عزیزاله خان ، امان الله خان سردار حشمت و دوازده برادر کوچکتر به همراه طرفداران و طوایف وابسته به آنها بود. (6)

به هنگام استبداد صغیر در میان این سه جناح صاحب قدرت در بختیاری کدورت و رقابت کامل حاکم بود. در سال 1312 /1895 دو خانواده ایلخانی و حاجی ایلخانی قرارداد اتحاد با یکدیگر منعقد کردند و خانواده ایلبگی را از قدرت و حکومت ایل بختیاری محروم ساختند (7) این عمل باعث ناراحتی و کدورت بیشتر جناح ایلبگی گردید. اما دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی نیز اختلافات زیادی با یکدیگر بر سر قدرت ایل بختیاری داشتند. نگاه دو جناح نسبت به مسائل کشوری و بویژه تقابل میان استبداد و مشروطیت نیز متفاوت بود. جناح حاجی ایلخانی و بویژه دو برادر تنی یعنی لطفعلی خان امیر مفخم و نصیرخان سردار جنگ طرفدار محمدعلی شاه بوده و به حمایت از او می پرداختند. (8) به نوشته ی ملک زاده امیر مفخم به حدی مورد اعتماد محمدعلی شاه بود که می توان گفت بعد از لیاخف  هیچ یک از سرداران قدرت و منزلت او را در پیشگاه محمدعلی شاه نداشتند. (9) محمدعلی شاه پس ازبه توپ بستن مجلس و با آغاز قیام مشروطه خواهان بویژه اهالی تبریز، از امیرمفخم کمک خواست و او نیز با عده ای از سواران بختیاری به کمک محمدعلی شاه شتافت.

 اما در جناح ایلخانی دیدگاه دیگری حاکم بود. پسران ایلخانی مقتول ، بویژه حاج علیقلی خان سردار اسعد که خود و برادرانش مدتها در زندان ظل السلطان طعم تلخ استبداد را چشیده بودند، به حمایت از مشروطیت برخاسته و کمر همت به سرنگونی استبداد محمدعلی شاه بستند.

 سردار اسعد که هنگام به توپ بستن مجلس و آغاز استبداد صغیر در فرانسه اقامت داشت و در طول اقامت خود  در آنجا با افکار مترقی آشنا شده بود، به شدت از برقراری نظام مشروطه حمایت می کرد و خانه او در حومه پاریس محفل تشکیل جلسات روشنفکران ایرانی  مشروطه خواه بود.

او بطور مکرر برادران خود را تشویق به مبارزه با استبداد و حمایت از مشروطیت می نمود و برای ترغیب سران ایل به این امر برادر کوچک خود یوسف خان امیر مجاهد را عازم ایران کرد. شکی نیست که تشویق ها و نامه نگاری های پی در پی سردار اسعد از اروپا خوانین جناح ایلخانی را مصمم به حمایت از مشروطیت و فتح اصفهان نمود. (10)

از سوی دیگر در اصفهان نیز همانند تبریز،  رشت و دیگر شهرها، مردم با شنیدن خبر به توپ بستن مجلس و سرکوب مشروطه خواهان به هیجان آمده و مصمم به دفاع از مشروطیت گردیدند .

 روحانیون اصفهان و در رأس آنها ثقه الاسلام حاج آقا نورالله نجفی فرزند محمد باقر آقا نجفی رئیس انجمن ولایتی اصفهان علاقه و اشتیاق زیادی به مشروطیت داشتند و عزم خود را بر دفاع از مشروطیت جزم کرده بودند . خانواده آقا نجفی ازخانواده های روحانی ، متنفذ و متمول اصفهان بود و شخص آقا نورالله از طرفداران جدی مشروطیت و از پیشگامان رواج آزادی در ایران بوده است. (11) مشکل اصلی مشروطه خواهان و روحانیون ضد استبداد اصفهان این بود که علی رغم علاقه به مشروطیت و آزادی از نداشتن قدرت نظامی و نیروی انسانی رنج می بردند . آنان فاقد نیروهای نظامی لازم برای مبارزه با استبداد محمدعلی شاه بودند.

پس از آغازاستبداد صغیر، محمدعلی شاه قاجار علاء الملک که مردی میانه رو بود را از اصفهان برکنار و حکومت این شهر را به اقبال الدوله کاشی داد و معدل الملک شیرازی را به معاونت او منصوب کرد. این دو تن در رجب 1326 هـ . ق با عده ای سوار اصانلو و سرباز ملایری وارد اصفهان شدند. (12) و به سرکوبی جریان مشروطه خواهی در اصفهان پرداختند. بویژه آنکه معدل الملک شیرازی در ستمگری و دشمنی با مشروطیت سابقه بسیار داشت.

پس از اینکه حاکم جدید و معاونش سرکوبی مشروطه خواهان را آغاز کردند، حاج نورالله نجفی ، اعضای انجمن اصفهان و سایر مشروطه خواهان اصفهانی تنها راه چاره را در این دیدند که در مقابل مظالم اقبال الدوله و معاونش از ایل بختیاری کمک بخواهند. لذا به تصویب انجمن، دکتر مسیح خان و برادرانش دکتر عیسی خان و دکتر نورالله خان روانه سرزمین بختیاری شدند تا نظر خوانین بختیاری را نسبت به اهالی اصفهان و کمک به آنها جلب نمایند.

دکتر دانشور علوی که خود یکی از مشروطه خواهان اصفهانی بود و در جریان حمله سردار اسعد و فتح تهران همراه او بود و تا جتگ جهانی اول همیشه در کنار بختیاری ها به حمایت از مشروطیت و دفاع از وطن برخاسته بود می نویسد : اواسط شعبان 1326 هـ ق علی قلی خان سردار اسعد بختیاری که از اروپا محرمانه به بختیاری آمده بطور ناشناس وارد جلفای اصفهان شد و ورود خود را به حاج اقا نورالله اطلاع داد و تقاضای ملاقات محرمانه نمود. حاج آقا نورالله نیز شب هنگام اعضای محرم کمیته سری انجمن را به منزل خود دعوت نمود. سردار اسعد در ساعت مقرر با لباس مندرس وارد شد و پس از احوال پرسی دست حاج آقا نورالله و میرزا مسیح خان را گرفته برای مذاکرات محرمانه به اطاق دیگر رفت. این مذاکرات سه ساعت متوالی طول کشید و چون نزدیک صبح شد سردار اسعد به جلفا برگشت و به بختیاری مراجعت نمود. (13)

.شاید خبر جانبداری پنهانی نجفقلیخان صمصام السلطنه از مشروطه خواهان به محمدعلیشاه رسیده بود که  در همان هنگام دستور داد صمصام السلطنه از ایلخانی گری بختیاری برکنار و به جای او  خسروخان سردار ظفر به حکومت بختیاری منصوب شود.

 در نتیجه صمصام السلطنه به شدت از محمدعلی شاه قاجار رنجیده شد. پس از مذاکرات دکتر مسیح خان، صمصام السلطنه از کلیه خوانین وکلانتران بختیاری خواست ظرف یک هفته خود را به شلمزار برسانند. نتیجه این جلسه چنین شد که بختیاری ها اعلام آمادگی جهت مبارزه با استبداد و دفاع از مشروطیت نمودند در این بین برای بختیاریها دو نگرانی وجود داشت یکی از جانب برخی اهالی اصفهان و دیگر اختلاف ابراهیم خان ضرغام السلطنه پسر رضا قلی خان ایلبگی با دیگر خوانین بختیاری، دکتر مسیح خان این مسائل را به حاج آقا نورالله نوشت و پس از چند روز حاج نورالله به وی جواب داد که قاطبه مردم نسبت به محمد علی شاه و دولتیان عصبانی و از اقدامات درباریان فاسد متنفرند و در صورتی که بختیاریها به کمک مشروطه خواهان بشتابند عامه اهالی اصفهان از دل و جان با ایشان همکاری خواهند کرد. ثقه الاسلام همچنین در خصوص ضرغام السلطنه هم جواب داد که چون او در سلک درویشان و از مریدان سید احمد نوربخش است از دستور مرشد تخطی نخواهد کرد . حاج نورالله از سید احمد نوربخش درخواست کرد تا به منزل ضرغام السلطنه در «فرادنبه» رفته و او را با خوانین طرفدار مشروطیت همراه نماید. (14)

سرانجام با درایت و کاردانی حاج نورالله نجفی ، ابراهیم خان ضرغام السلطنه پسر بزرگ ایل بیگی و نجفقلی خان صمصام السلطنه پسربزرگ ایلخانی در قلعه «دزک» - کاخ مسکونی امیرمفخم و سردار جنگ پسران ضد مشروطه حاجی ایلخانی - به ملاقات یکدیگر آمدند و توسط سیداحمد نوربخش و دکتر مسیح خان آشتی نمودند. در آن مجلس از سوی سران بختیاری ومیهمانان، سخنان آتشینی در حمایت از مشروطیت عنوان شد(15) جالب اینکه میزبان این مجلس باشکوه فتحعلی خان سالار موید (سردار معظم بعدی) پسربزرگ امیر مفخم بود که پذیرایی گرمی از حضار به عمل آورد، و این در حالی بود که پدرش به طور جدی از محمد علی شاه طرفداری و با مشروطه خواهان ضدیت داشت .

چند روز پس از آشتی دو عموزاده ، صمصام السلطنه نامه ای به انجمن ولایتی اصفهان فرستاد که من و ضرغام السلطنه در جزئیات امر توافق کرده ایم و به سه شرط آماده حمله به اصفهان و سرکوبی نیروهای دولت استبداد می باشیم: اول اینکه اعضای کمیته و محترمین شهر باید چه در موقع جنگ و چه در مواقع دیگر از هیچ گونه کمک به سواران بختیاری خودداری ننمایند. دوم اینکه باید محل جیره و مواجب سواران بختیاری معین و معلوم شود. سوم اینکه چند نفر از معاریف اصفهان باید در خارج شهر به قوای مجاهدین ملحق و به اتفاق آنهاوارد شهر شوند. حاج نورالله فوراً از طرف کمیته دو نامه برای صمصام السلطنه فرستاد که یکی به خط مستعار و شبیه خط زنانه و یکی هم به خط حاج میرزا حسن منشی کمیته سری بود. در نامه ای که به خط مستعار بود حاج نورالله متذکر شده بود که شرایط سه گانه از طرف کمیته پذیرفته شده و مخارج مجاهدین بختیاری از محل مالیاتهای قانونی که عموم مالکین با رضا و رغبت پرداخت می کنند تأمین خواهد شد و چند نفر از افراد سرشناس شهر نیز در موقع معین به همان قرار که تقاضا شده به خارج شهر رفته به اردوی بختیاری ملحق خواهند شد. در نامه دوم که به مهر حاج آقا نورالله ممهور یود وی از احول پرسی  صمصام السلطنه اظهار امتنان نموده و متذکر شده بود که پس از جراحی چشم وضع مزاجی رو به بهبود است. دو هفته بعد از ارسال نامه ها، صمصام السلطنه با چند نفر به قریه ی «چهار برجی» سه فرسخی اصفهان آمد و حاج نورالله، آیت الله محمد تقی آقا نجفی و آقا حسین باغ نوی نزد وی رفتند و پس از مذاکره عهد و پیمان بستند و برای تحکیم میثاق طرفین قرآن مهر کرده و برگشتند.

سرانجام در نهم ذیحجه 1326 سواران بختیاری به فرماندهی ضرغام السلطنه و ابوالقاسم خان ضرغام پسر وی وارد اصفهان شدند و توانستند با کمک مشروطه خواهان اصفهانی اقبال الدوله حاکم اصفهان را شکست داده و شهر را در اختیار خود بگیرند.گزارش فتح اصفهان در روزنامه حبل المتین:

« روزنامه پس از ذكر تعديات و احجافات حاكم شهر، معاون او و سربازان مي افزايداين حركات اسباب نفرت اهالي گرديد، تا يوم دوشنبه 4 ذيحجه مردم به تنگ آمده شروع به بستن بازار شد و پيوسته اجتماع در تزايد بود.مردم الحاح هرچه زيادتر مي‌كردند ستمگري حكومت بيشتر به شدت مي‌آمد. ناچار جمعي به قونسولخانه روس و مسجد شاه پناهنده شده، حكومت دست پاچه گرديده به مقام تلبيس و تدليس آمده، خواست دادخواهي اين بيچارگان را به اسم مشروطه طلبي تمام نمايد عصر سواران بختياري به سركردگي ضرغام السلطنه به نجات اهل شهر رسيده. حكومت درهاي ميدان را بسته، از سنگرها مشغول دعوا شدند. تا سه ساعت از شب گذشته بازار كارزار گرم بود وهمان شب قورخانه به تصرف بختياري‌ها آمد. سربازهاي دولتی، طرف بازار را خلوت ديده مشغول غارت شدند. قريب چهاركرور تومان مال مردم به يغما رفت. مستبدين كه عرصه را تنگ ديده، شبانه به قونسولخانه انگليس پناهنده شدند.صبح عيد گاهي از سنگر‌ها اظهار حياتي مي‌شد. عصر روز عيد مستبدين به كلي منهزم شده و به كيفر اعمال خود رسيده و از صدا افتادند.

شب دوازدهم بيست و چهارنفر از اتباع حكومت به جمع‌آوري اموال منهوبه و خيال فرار داشتند كه حضرات بختياري خبردار شده، اموال غارتي را اخذ وخودشان را حبس كرده، صاحبان اموال آمده، آنچه حاضر بود دريافت داشتند. روز دوازدهم مشغول استرداد اموال منهوبه بودند. پس از چند روز جناب صمصام‌السلطنه وارد و ورود خودشان را رسماً به قونسول‌هاي خارجه خبرداده، امنيت شهر و طرق و شوارع اصفهان را ذمه گرفتند و بيرق نصرت در علي قاپو به اهتزاز در آمده، از روز چهارشنبه جناب صمصام‌السلطنه در عمارت حكومتي مشغول رتق و فتق ولايتي هستند.» با ورود صمصام السلطنه به اصفهان  ضرغام السلطنه بنا به احترامی که برای او قایل بود اداره شهر را به ایشان  سپرد (16)

  در این هنگام اما هنوز در میان سران بختیاری در دو جناح ایلخانی و حاج ایلخانی بر سر تضاد میان مشروطیت و استبداد به شدت اختلاف وجود داشت  . در این دو جناح عده ای همچون سردار اسعد و صمصام السلطنه از جناح ایلخانی به شدت طرفدار مشروطیت و عده ای همچون امیر مفخم و سردار جنگ از جناح حاجی ایلخانی به شدت طرفدار محمد علی شاه بودند و از او حمایت می کردند اما در هر دو جناح اشخاصی وجود داشتند که معتدل بودند و حلقه اتصال دو جناح به یکدیگر محسوب می شدند. نکته ظریف اینکه اشخاص میانه رو دو خانواده در میانه دو جناح ایستاده بودند. افراد میانه رو شامل غلام حسین خان سردار محتشم و برادران تنی اش سلطان محمد خان سردار اشجع و علی اکبر خان سالار اشرف از جناح حاجی ایلخانی و خسرو خان سردار ظفر از جناح ایلخانی بودند. این عده حلقه اتصال دو خانواده به یکدیگر بوده و هر کدام به سهم خود تلاش می کردند تا از دشمنی دو جناح با یکدیگر جلوگیری نموده و ریسمان اتصال دو خانواده به یکدیگر را از پارگی باز دارند.                                          

 «غلام حسین خان سردار محتشم» فرزند امام قلی خان حاجی ایلخانی به همراه برادران تنی خود سردار اشجع و سالار اشرف بیشتر با عمو زاده های خود دمخور بود و از اینکه میان دو خانواده بر سر استبداد و مشروطیت منازعه و برادرکشی ایجاد شود بسیار ناراحت بود.(17)                    

 او علی رغم نامه نگاری و تشویق برادرانش جدیتی به جمع آوری سپاه و عزیمت به تهران برای حمایت از محمد علی شاه نشان نداد .(18) در خانواده ایلخانی نیز چنین وضعیتی برقرار بود و خسرو خان سردار ظفر حالتی مشابه سردار محتشم داشت. او در ابتدا به ندای عموزادگان استبداد طلب خود پاسخ مثبت داد و با عده ای سوار بختیاری همراه آنان به تهران رفت و از محمد علی شاه لقب سردار ظفر گرفت.(19) و مأموریت یافت تا در محاصره تبریز شرکت کند اما با رسیدن خبر فتح اصفهان توسط برادران مشروطه خواه ، محمدعلی شاه هراسان شد و او و امیرمفخم را مأمور سرکوبی ملیون و  روانه اصفهان نمود. سردار ظفر با رسیدن به نزدیکی اصفهان سر انجام بر تردید خود فایق شد وعلی رغم سوگند وفاداری به محمد علی شاه به همراه سردار اشجع و نیروهای خود از اردوی دولتی جدا گشته و به نیروهای ملیون پیوست.(20)  نامه سردار ظفر به برادرش «سالار حشمت»(امیر مجاهد بعدی) در مورد این واقعه یکی از گویا ترین اسنادی است که می تواند بیانگر طرز فکر واندیشه ی مشروطه خواهان بختیاری باشد:                                              

 

متن نامه سردار ظفر به «سالار حشمت» هنگام  پیوستن به اردوی ملی درج شده در روزنامه كشكول اصفهان، سال دوم، ش 4، 23 ربيع الاول 1327ق و روزنامه جهاد اكبر سال دوم، ش 13، 25 ربيع الاول 1327 ق                             

 

 «جناب مستطاب اجل سالار حشمت ـ دام اقباله»

 

اولاً مستدعي هستم بعدها اين بنده را به اسم اصلي خودم «خسرو» بخوانيد، از اين «سردارظفري» كه فعلاً لقب مي‌شوم و ننگ هر خاندان شده است، مرا معاف بداريد. روي پاكت راهم جناب عالي و عموم خانوارها استدعا مي‌كنم به اسم مرقوم داريد كه خود را از زير بار ننگ بيرون مي‌آورم.                                            

نه ماه است به دولت خدمت نموده ام اگر چه از مهرباني حضرت «سپه سالار اعظم» خيلي متشكرم چون با من دوستانه رفتار نمود، ولي استبداد و آدم كشي را كفر مي‌دانم. آن چه خدمت بايست به دولت نمايم نمودم. تا اين كه مأمور شدم به خاك اصفهان حمله بياورم. پيشوايان دين را كه هميشه به جز خداشناسي و راستي و دستگيري مخلوق خدا چيزي از آنها نديده، بكشم و تماماً املاك آنها را ضبط و اموال آنها به يغما ببرم و خانة خدا را به توپ بندم.                         

حقيقت انسان صحيح و مسلمان پاك‌اعتقاد خيلي از اين كارها شرم بايد بكند. نيك و بد كار را تصور كردم ديدم چهار روز دنيا به اين نمي‌ارزد كه شخص از دنيا و عقبي براي اين كه او را امير... يا سردار... يا سالار... خطاب كنند چشم بپوشد و خود را خسرالدنيا و الآخرت بكند. حالا برادر كشي را هم كنار بگذاريم، شخص اگر حفظ نوع خود را و ملاحظة ملت بيچارة بدبخت را نكرد، يقين بدانند از درجة انسانيت خارج است. پس در اين صورت:

 « دو گيتي به دولت نخواهم فروخت

كسي چشم خود را به روزن ندوخت »

حال كه چنين است همان خيال كه بلاتشبيه «حر شهيد رياحي » نمود اول كسي كه با امام مظلوم ـ عليه السلام ـ طرف شد او بود، اول كسي هم كه خود را در حضور امام ( ع ) به كشتن داد او بود، با خداي خود عهد نمودم تا جان در بدن دارم، به راه ملت، اول كسي كه كشته شود من باشم.

فعلاً در «مورچه خورت» جلوي قشون دولت را نگاه مي‌دارم، اگر بگذارم به اصفهان بيايند نامرد دنيا هستم. از ايل با غيرت بختياري استدعا مي‌كنم همين قسم كه در جوش و خروش هستيد استعدادي زود به من برسانيد تا بيست روز ديگر اگر تبريز را از محاصره نجات ندادم، نامرد دنيا هستم.»

          (عدالت خواه ملت نجيب ايران خسرو بختياری)

 

 

در 16 رمضان 1326 یعنی چهار ماه پس از آغاز استبداد صغیر تعهد نامه ای از سوی غلام حسین خان سردار محتشم و سلطان محمد خان سردار اشجع پسران حاجی ایلخانی از یک مادر که در پیوستن به برادران ناتنی و طرفدار استبداد خود تردید داشتند به عموزاده خود خسرو خان سردار ظفر داده شد.(21) در این سند آنان قول دادند که به سردار ظفر و برادرش سردار اسعد هم به صورت ظاهری و هم به صورت باطنی همراه بوده و با دوست آنها دوست و با دشمنانشان دشمن باشند.(22) این تعهد نامه که مهر و امضای سردار محتشم و سردار اشجع در پای آن است نشان می دهد که پسران حاجی ایلخانی تمایلی به مخالفت با اهداف و افکار عموزادگان مشروطه خواه نداشتند. به هنگام نگارش این تعهد نامه هنوز «سردار اسعد» از اروپا به ایران باز نگشته بود. سه ماه پس از انعقاد این قرارداد در تاریخ 9 ذی حجه 1326 اصفهان به تصرف سپاه مشروطه خواه بختیاری در آمد.  به این ترتیب اصفهان پس از تبریز دومین شهری بود که حاکمیت محمدعلیشاه را نفی کرد (23)

با فتح اصفهان توسط ضرغام السلطنه بختیاری و عزل اقبال الدوله حاکم محمد علی شاه ، اصفهان به پایگاه مشروطه خواهان بختیاری و اصفهانی تبدیل شد و امیدواریهای مردم به احیای مشروطه زنده شد و مشروطه خواهان اعتماد به نفس خود را بازیافتند، این واقعه ضربه سختی بر پیکر استبداد محمد علی شاه بود. لذا او «امیر مفخم» را احضار و سرکوبی مشروطه خواهان بختیاری و اصفهان را بر عهده وی گذاشت . بویژه آنکه خبر عزم بختیاریها برای حمله به پایتخت به شاه مستبد رسیده بود . امیرمفخم همراه با اردوی دولتی و بختیاری به سوی اصفهان حرکت نمود و به کاشان رسید . (24)

از سوی دیگر تحرکات بسیاری در نیروهای ملی مستقر در اصفهان در حال شکل گیری بود  سردار اسعد پس از فتح اصفهان توسط بختیاریها فورا از اروپا راهي هندوستان و از آنجا به خرمشهر آمد. در میان سران بختیاری چهره مترقی «سردار اسعد» بیش از دیگران حایز اهمیت است سردار اسعد پس از ورود به ایران در خرمشهر با شيخ خزعل رییس اعراب و همسایه ایل بختیاری در خوزستان پيمان اتحاد و دوستی  بست، سپس موافقتنامه دیگری با دیگر ایل همجوار خود یعنی قشقایی ها منعقد کرد و قصد خود را برای حمایت از مشروطه به اطلاع سران هر دو ایل رسانید( 34) با بستن  پیمان اتحاد و دوستی با اعراب و قشقاییها خیال بختیاری ها از پشت جبهه خود و نسبت به دو ایل همسایه شان آسوده شد.پس از آن سردار اسعد  براي جمع آوري قشون به سرزمين بختياري شتافت.

خانه سردار اسعد بختیاری در تهران

 

وي سرانجام در 15 ربيع‌الثاني 1327، چهارماه پس از تسخير شهر ، در ميان استقبال پرشور مردم اصفهان و با سپاهي گران از جوانان بختياري به شهر اصفهان وارد شد. سپاهي که قرار بود چندي بعد به فتح تهران برود. سردار اسعد حدود يك ماه و نيم در اصفهان بود تا سرانجام در 27 جمادي الاول 1327 رهبری جنبش را به دست گرفت و با اردوي خود  به عزم فتح تهران عازم شمال گرديد.

سردار اسعد هنگام تدارک سپاه در بختیاری در یکی از نامه هایش که به انجمن ولایتی اصفهان نوشته است ضمن پرداختن به نگرانیهای خود در خصوص فتنه هواداران محمدعلیشاه و شایعه پراکنیهای آنها در شهر اصفهان، نیات خود را از حمایت از مشروطه و حمله به تهران را اعلام می کند. به منظور شناخت بهتر روحیات سردار اسعد بخشهایی از این نامه که در روزنامه زاينده رود، سال اول، 7 ربيع الثاني 1327ق.چاپ شده است در ذیل می آید

 

نامه سردار اسعد پیش از عزیمت به اصفهان خطاب به انجمن ولایتی اصفهان:

 «خدمت ذي شرافت اعضاي محترم انجمن مقدس ولايتي ـ دام بقائهم.                                        

عرض مي‌نمايد چنان كه سابقاً عرض و اظهار شده، تهية حركت اردوي بزرگ مركب از ده هزار سوار و پياده ديده شده و عماقريب حركت مي‌نماييم و اين كه في الجمله تأخيري در حركت بنده پيدا شد براي اين است كه بنده بدواً خيال داشتم فقط با دو هزار نفر سوارة منتخب حركت كنم، ولي حالت هيجان افراد ايل و داوطلبي آنها در خدمت و جان فشاني در راه ملت مرا مجبور كرد كه چند روزي توقف كنم تا لوازم حركت آنها را مرتب نمايم.                      

به علاوة كسالت مزاج جناب مستطاب اجل آقاي سردار محتشم، ايشان را از سرعت سير ممانعت نمود و البته خاطر محترم آقايان مسبوق است كه تهية حركت ده هزار نفر سواره و پياده چه اندازه صعوبت دارد ولي از خوش‌بختي ملت، تمام موانع رفع شده و روز به روز، دسته دسته از اطراف مي‌رسند و سان مي‌دهند و نواقص خود را در «جونقان» تكميل نموده، به طرف شهر و مورچه خورت روانه مي‌شوند و خود بنده به رسيدن سردار محتشم، كه تقريباً تا دويم، سيم ماه ربيع الثاني وارد خواهند شد، با سوارهاي منتخب كه با ايشان و نورچشمي‌سردار بهادر از گرمسير حركت كرده‌اند، روانه خواهيم شد.                                  

از قرار مسموع بعضي از مردمان شورش‌ طلب  كه خود را هواخواه دربار مي‌دانند، مردم ضعيف‌النفس را از اردوي دولتي كاشان مي‌ترسانند. خيلي محل حيرت است كه مردم اصفهان اينرا باور مي‌كنند و از اردوي موهومي‌دولت مي‌ترسند. يا خيال مي‌كنند من اين همه تهيه را براي مدافعه از اردوي دولتي مرتب مي‌كنم يا در مقام تهيه، احتياجي به مردم اصفهان دارم.                                      

 اولاً اردوي دولتي قابل توجه نيست و جناب مستطاب اجل آقاي حاج خسروخان و آقاي سالار حشمت با استعدادات كافيه كه در مورچه خورت هستند، با نهايت سهولت آنها را متفرق مي‌نمايند و ثانياً غرض اصلي بنده از تحمل اين همه مشقت اصلاح حال كلية مملكت و آزادي تمام ملت است و ثالثاً به هيچ وجه احتياج به معاونت مردم اصفهان ندارم و من به حكم وجدان و شرط اسلاميت خودم انجام اين امر بزرگ را بر عهده گرفته‌ام وتا يك نفر از ايل بختياري زنده باشد، از انجام اين مقصد بزرگ دست ‌بردار نيستم، خواه مردم اصفهان همراه باشند يا مخالف باشند. و صريحاً مي‌نويسم غرض غير از اجراي احكام مقدسة آيات الله نجف اشرف و ساير علماي اعلام ـ دامت بركاتهم ـ دراعادة مشروطيت و رفع تعطيل موقتي مجلس شوراي ملي ندارم. نه با دولت طرف هستم و نه با سلطنت عداوت دارم. نه خيال سلطنت دارم نه هواي حكومت. هر وقت حقوق مغصوبة ملت به آنها مسترد شود با نهايت خلوص عقيدت به دولت خدمت مي‌كنم.                               

مجملاً استدعا مي‌كنم به مردم اصفهان حالي كنيد كه از هيچ چيز انديشه نداشته باشند و بدانند به ياري امام زمان ـ عجل الله فرجه ـ به زودي مقاصد مشروعة ايشان برآورده خواهد شد

( فدايي ملت نجيب ايران، علي قلي بختياري )[1]

 

سردار اسعد که شخصیتی عاقل و دوراندیش داشت تلاش نمود تا ضمن جلوگیری از درگیری با عموزادگان و ممانعت از خونریزی و برادرکشی به اهداف خود یعنی فتح تهران و برقراری مشروطیت نائل شود ،لذا مکاتباتی با امیرمفخم که با سپاهی متشکل از نیروهای دولتی و بختیاری در کاشان مستقر بود انجام داد و او را به صلح و دوستی و جلوگیری از برادرکشی دعوت کرد (35)تقریباً سه ماه پس از فتح اصفهان بوسیله بختیاری های مشروطه خواه و حدود صد روز قبل از فتح تهران ، قراردادی میان سران بختیاری از جناح ایلخانی و جناح حاجی ایلخانی در خصوص مشروطیت منعقد گردید. این معاهده که در حقیقت تعهد نامه ای از علیقلی خان سردار اسعد است که به نمایندگی از سوی برادرانش صمصام السلطنه ، سردار ظفر و یوسف خان سالار حشمت (امیرمجاهد بعدی)  پسران ایلخانی به سردار محتشم و سالار اشرف داده شده است در مال امیر (ایذه کنونی ) در تاریخ 11ربیع الاول 1327 به نگارش درآمده است . (25) این قرارداد که دارای ده شرط یا ماده می باشد در پایان یک جلد قرآن مجید نوشته شده است. علیقلی خان سردار اسعد آن را مهر و امضاء کرده است و در پائین آن مطلبی نوشته است. حدود دو ماه بعد یعنی در 17 جمادی الثانی یعنی یک هفته قبل از فتح تهران توسط بختیاری ها و دیگر مشروطه خواهان جعفرقلی سرداربهادراین تعهدنامه را تایید کرده و ضمن نوشتن مطلبی آن را مهر کرده است .

همچنین آقا نورالله نجفی روحانی مشروطه خواه ، متنفد و علاقمند به وحدت بختیاری ها بود قرارداد را تایید کرده و آن را مهر کرده است . (26) این تعهدنامه در خصوص اتحاد دو خانواده ایلخانی و حاجی ایلخانی برای پیشرفت مشروطیت و آزادی ملت می باشد. (27) در تاریخ 6 جمادی الثانی یعنی تقریباً هیجده روز قبل از فتح تهران و شکست محمدعلی شاه قرارداد یا تعهدنامه تکمیلی منعقد گردید. (28) این تعهدنامه متمّم یا مکمل قرارداد مال امیر بوده است . این سند نیز در پایان یک جلد قرآن مجید چاپ سنگی نوشته شده است . در این تعهدنامه جعفرقلی بختیاری (سرداربهادربعدی) از جانب خود، پدر خود سردار اسعد و عموهای خود ، پیرو قرارداد مال امیر قول اتحاد به سردار محتشم و سالار اشرف می دهد تا هر چیزی که خانواده ایلخانی برای خود می خواهند برای آن دو نیز بخواهند و همگی در راه آزادی ملت و مشروطیت گام بردارند و چنانچه سایر اولاد ایلخانی خواستند برخلاف این قرارداد عمل کنند سردار اسعد و فرزندانش با تمام قدرت جلوگیری کنند و در راه اتحاد برای آزادی ملت حتی اگر در بین راه کاشان تا قم و تهران میان نیروهای بختیاری جنگ رخ دهد و کسی کشته شود باز هم اتحاد میان آنها حفظ شود. (29) هم اجرای قرارداد مال امیر و هم اجرای این قرارداد بر عهده و ذمۀ سردار اسعد گذاشته شد. این تعهدنامه را علیقلی خان سردار اسعد ، نجفقلی خان صمصام السلطنه ، خسروخان سردار ظفر وجعفرقلی خان سردار بهادر مهر کرده اند (30).

 این قرارداد که آخرین تعهد نامه و قرارداد دو جناح در خصوص مشروطیت تا قبل از فتح تهران می باشد نشان می دهد که دو جناح ایلخانی و حاج ایلخانی علی رغم تمام اختلافات و تضاد دیدگاه سیاسی با زیرکی تمام به این نقطه مشترک رسیدند که رسیدن به پیروزی تنها در سایه جلوگیری از تفرقه و برادرکشی و برقراری اتحاد و همدلی میسر است . خوانین بختیاری مشروطه خواه از جناح ایلخانی و بویژه سردار اسعد براساس همین خط مشی عمل کردند و در این راستا چند تن از پسران حاجی ایلخانی یعنی سردار محتشم و برادران تنی اش سردار اشجع و سالار اشرف با آنها همکاری می نمودند اما امیر مفخم و سردار جنگ هنوز لجاجت و مقاومت نشان می دادند.

مهمترین نبردهای میان سپاه محمدعلی شاه و اردوی مشروطه خواهان بختیاری در نزدیکی تهران اتفاق افتاد که در این جنگها تعدادی زیادی از بختیاری های هر دو طرف کشته و زخمی شدند. امیرمفخم در تلگرافی به برادرش سردار محتشم که در چهارمحال و بختیاری اقامت داشت کشته های سپاه خود را هشت نفر و زخمی ها را یازده نفردانسته و نام آنها را ذکر می کند . امیرمفخم می نویسد: « از سوار و قزاق و توپخانه علی الاتصال به امداد اردوی ما می رسد انشاءالله امیدوارم به فضل خدای مبارک و تعالی فردا یا پس فردا کارشان ختم و تمام شود.» (31)

سردار اسعد نیز در تلگرافی به برادر بزرگش صمصام السلطنه ساکن در اصفهان اطلاع می دهد که : « به ملاحظه جنگ برادری و حفظ خانوادگی پهلوخالی کرده و از چپ راه حرکت (کرده) تا جنگی در خانواده فراهم نیاید اما هر چه ملاحظه حفظ خانواده را نموده، آخر امیر مفخم و سردار جنگ به لجاج اتحاد سردار محتشم و سالار اشرف بر سرش یورش آوردند. سردار اسعد در جای دیگری از تلگراف اطلاع می دهد که سواران مشروطه خواه بختیاری بدون آنکه بدانند جنگ با چه کسی است وارد قشون سپهدار شدند. اردوی سپهدار هم به خیال آنکه آنها سواران امیرمفخم هستند به آنها شلیک کردند و عده ای را شهید کردند. سرداراسعد می نویسد که : «هر چه از خودمان و سوار امیر مفخم کشته شده تمام را مجاهدین قفقازی کشتند . حدود یکصد نفر آدم و اسب از بختیاری ها کشته و زخمی شده است خداوند مکافات اعمال امیرمفخم بدهد. » (32)

سرانجام  سپاه مشروطه خواه به رهبری سردار اسعد و سپهدار تنکابنی ،پس از سه شبانه روز جنگ  نیروهای محمدعلی شاه را شکست دادند و تهران را به تصرف درآوردند .

تصویر فاتحان تهران سردار اسعد بختیاری و محمد ولی خان تنکابنی

  پس از فتح تهران  محمدعلی شاه به سفارت روس  پناهنده شد، ملیون محمدعلیشاه را از سلطنت خلع و فرزند خردسالش احمدشاه را به جای او نشاندند، باردیگر مشروطیت احیاء گردید و  سردار اسعد در اولین کابینه پس از سقوط محمدعلی شاه به وزارت داخله منصوب شد،با رسیدن خبر فتح تهران به دست مجاهدین بختیاری وگیلانی و ارمنی، محاصره شهر تبریز هم پس از ماهها مقاومت  شکسته شد، و فاتحان تهران از مجاهدین تبریز دعوت کردند تا به تهران بیایند ،ستارخان و باقرخان به همراه جمعی از مشروطه خواهان به سمت تهران به راه افتادند، اهالی پایتخت با بستن طاق نصرت  به پیشواز آنها رفتند ومجاهدان تبریز در میان شادی واستقبال مردم به  تهران وارد شدند.

محمدعلی شاه اما پس از برکناری بیکار ننشست و برای باز پس گیری تاج وتخت خود با حمایت وتجهیز روسها و شاهزاده سالار الدوله به همراه نیروهای اجیر شده، چندین بار به تهران یورش آورد، اما حملات آنها با مقاومت سرسختانه بختیاریها و سایر مجاهدین با شکست مواجه شد .

سر انجام وقتی صمصام السلطنه بختیاری برای سر شاه مخلوع جایزه تعیین کرد، محمدعلیشاه برای همیشه از ادعای سلطنت دست کشید و به روسیه پناه برد . 

از این زمان به بعد بختیاریها به عنوان نیروی ملی مورد توجه و تقدیر قرار گرفتند ونمایندگان مجلس شورای ملی با تصویب مصوبه ای رسما از فداکاریهای این ایل تجلیل کردند.

بختیاری ها چه در تهران و چه در شهرستانها قدرت و نفوذ بی نظیری بدست آوردند و در چندین کابینه ریاست الوزرایی و وزارت داخله و جنگ را در اختیار داشتند ، حاج آقا نورالله نجفی ، پس از فتح تهران نیز همچنان صمیمیت و خیر خواهی خود را نسبت به خوانین بختیاری حفظ نمود. به توصیه و تشویق او در 9 رمضان 1328 قراردادی میان او و پسران ایلخانی بختیاری یعنی صمصام السلطنه ، سردار اسعد ، سردار ظفر و امیرمجاهد منعقد گردید که ضمن توافق طرفین بر تداوم حمایت از نهضت مشروطیت و مبارزه با دشمنان آن، هر دو طرف موافقت نمودند که حاکم آینده اصفهان غیر بختیاری باشد و در عوض به هنگام احساس خطر برای اصفهان و در صورت لزوم به تایید انجمن ولایتی اصفهان ، اولاد ایلخانی برای دفع خطر، نیرو به اصفهان فرستاده و جیره و مواجب خود را از انجمن دریافت نمایند. 33)

روابط میان ثقه الاسلام حاج نورالله و خوانین بختیاری تا پایان قدرت بختیاری ها در ایران و زمان به قدرت رسیدن رضا خان همچنان حسنه و صمیمی باقی ماند. طی جنگ جهانی اول حاج نورالله به همراه عده زیادی از خوانین بختیاری بویژه خوانین جوان در مقابل تجاوزات روس و انگلیس ایستادند و ثقه الاسلام پس از حمله روسها به اصفهان، مدتها در میان ایل بختیاری در چهارمحال و بختیاری اقامت داشت.

 منابع و مآخذ :

1)احمدکسروی –تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیر کبیر چاپ شانزدهم

2)مهدی ملکزاده،تاریخ انقلاب مشروطیت ایران ص 748 

3) پوربختیار، غفار ، بختیاری نامه ، آنزان ، تهران ، 1384 ، ص 13.

4) اوژن بختیاری ، ابوالفتح ، تاریخ بختیاری ، مجله وحید ، ص 156.

5) همان ، ص 162.

6) همان ص 179.

7) گارثویت ، جن راف ، تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری ، ترجمه ی مهراب امیری ، تهران ، نشر سهند ، چاپ اول ، 1373 ، ص 283 .

8) مکبن روز ، الیزابت ، با من به سرزمین بختیاری بیائید، ترجمه مهراب امیری ، تهران ، انتشارات آنزان ، چاپ اول ، 1373 ، ص 228.

9) ملک زاده ، مهدی ، تاریخ انقلاب مشروطیت ، کتاب ششم ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ سوم ، 1371 ، ص 1313.

10 ) همان، ص 1080.

11) دانشور علوی ، ص 199.

12) همان ، ص 23.

13) همان ، ص 30.

14) خلیل پور، محمود، علت حمله بختیاری ها به اصفهان ، مجله وحید ، ش ششم ، دوره ی چهارم ، ص 381.

15) دانشورعلوی ، ص 44.

16) ملک زاده ، همان ، ص 1089.

17) بختیاری ، بی بی مریم ، خاطرات سردار مریم ، تهران ، آنزان ، چاپ اول ، 1382 ، ص 180.

18) عکاشه ، اسکندرخان، تاریخ ایل بختیاری ، ویراستار فرید مرادی ، تهران ، فرهنگسرا (یساولی) ، چاپ اول ، 1365، ص 594.

19) میرزایی ، غلامرضا ، بختیاری ها و قاجاریه ، شهرکرد ، انتشارات ایل ، ص 248.

20) سردار اسعد ، همان ، ص 490.

21) سند شماره ی 2/1001 اسناد خاندان بختیاری ، سازمان اسناد ملی ایران .

22) همان سند.

23) میرزایی ، همان ،ص 253.

24) ملک زاده، همان، ص 1094 ؛ دانشور علوی ، همان ، ص 64.

25) دانشور علوی ، همان، ص 64.

26) اصل این سند در آرشیو خانوادگی خانم زهرا بختیار دختر سعیدخان بختیار نوه ی غلامحسین خان سردار محتشم می باشد.

27) همان سند.

28) همان سند.

29) اصل این سند نیز در آرشیو خانوادگی خانم زهرا بختیار میباشد.

30) همان سند.

31) همان سند.

32) سند شماره 56/1003 اسناد خاندان بختیاری ، سازمان اسناد ملی ایران

۳۳) سند شماره 57/1003  اسناد خاندان بختیاری ، سازمان اسناد ملی ایران .

34)میرزایی،غلامرضا،بختیاریهاوقاجاریه،شهرکرد267

35)دانشور علوی،همان صفحه 64

36)مقاله چند سند منتشر نشده از سران بختیاری/عبدالمهدی رجایی/همایش تحولات جامعه بختیاری

  

+ نوشته شده توسط saman در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 12:4 |

 

با آبگیری سد گتوند علیا در آینده نزدیک

 

آرامگاه «هالوزال» هم به زیر آب خواهد رفت

 

آبگیری سد «گتوند علیا» در چند ماه آینده، مناطق بکر تاریخی و طبیعی را در بالا دست رودخانه کارون به زیر آب خواهد برد. از جمله مناطقي كه پس از احداث این سد به زير آب خواهند رفت. مجموعه هویتی «زیر کُه هارنی کِلا»  درفاصله روستاهای  «آب ماهيك» و «تُمبُل» می باشد. این منطقه شامل گورستان تاریخی «هالوزال» ، نظرگاه مقدس «جِگا» و اثر طبیعی «توف تَلک» است . که در منطقه ای به همین نام و در فاصله کمی از یکدیگر قرار دارند.

 آرامگاه تاریخی موجود در این منطقه  واقع در چشم اندازی زیبای دو رودخانه «سور» و «تلک» شامل گور های قدیمی از جمله آرامگاه يكي از بزرگان بختياري به نام «هالوزال» علائدین وند مي باشد. بنای آرامگاه «هالوزال» شامل کوشک فرو ریخته با شش ستون از سنگ و گچ  و کتیبه ای سنگی به خط فارسی و یک سنگ حکاکی شده  با  نقوش اسب بی سوار و  سپر و شمشیر است که نقوش اخیر اشاره به یکی از آیین های سوگواری عشایر بختیاری موسوم به «کُتَل بستن» دارد .

در مورد شخصیت «هالوزال» لازم به توضیح است که ایشان فرزند آرستم علائدين وند شخصيتي تاريخي، همزمان با دوره محمدشاه قاجار است كه شهرت  نامبرده به دليل تحذير و پيش بيني قتل عام سران بهداروند ونامدارخان منجزي، پيش از رويارويي خونبار با جعفرقلي خان مي باشد که منجر به سالها جنگ و نا آرامی داخلی در بختیاری گردید بوده است .

ایشان اگرچه نمي تواند مانع اين قتل عام شود اما با گريختن خود و دو كودك همراه به ادامه حيات سياسي خانواده مقتولين كمك ميكند ، هالوزال گذشته از جايگاه خانوادگي خود  نمادي از فرزانگي و دور انديشي در بختياري شناخته مي شود و عجيب آنكه نقش اخير را از زال اسطوره اي در شاهنامه به عهده دارد .

 وی كه از شخصيت هاي تاریخی و معنوي بختياري محسوب مي شوند ، اشعار و داستانهايي را در فرهنگ فولكلور منطقه به خود اختصاص داده اند وآثاري كه به ياد ايشان ساخته شد،  توسط خوانندگان بزرگ بختياري همچون زنده ياد "بهمن علاءالدين"  و "غلامشاه قنبري" باز خواني شده اند. اگرچه آرامگاه«هالو زال» داراي «كوشكي» فرو ريخته و معماري معمولي است اما شخصيت ايشان در فرهنگ فولكلور قوم لر حايز اهميت فراوان  است.

تصویر آرامگاه «هالوزال» در شرق شهرستان لالی

 

 

 نظرگاه «جگا» در فاصله دویست متری این گورستان که شامل دره ای کوچک به مساحت تقریبی 2500 متر انبوه از درختان انار ، کنار و  کل خونگ  و گونه های گیاهی دیگر است که  اثر  دیگری است که در همین منطقه به زیر آب خواهد رفت این معنوی و مذهبی هم از جمله آثاری است که مورد احترام اهالی منطقه بوده و نزد آنان تقدس ویژه ای دارد . اعتقاد به شفا بخش بودن میوه ی این درختان و امتناع از  سوختن چوب و شاخه های آن ها نشانه ای از احترام ویژه اهالی به نظرگاه «جگا» می باشد .  در این نظرگاه آثار وبقایایی از سیستم آبرسانی توسط یک کانال دست ساز سنگی وجود دارد .

اثر طبیعی «توف تلک» نیز شامل رودخانه پرخروشی است که جریان آب در آن پس از فرو افتادن از روی صخره ها هوای مطبوعی ایجاد نموده و در مسیر خود چندین آبشار کوچک را پدید می آورد.

مجموعه این سه اثر که دارای ارزشهای طبیعی و معنوی و تاریخی برای اهالی و عشایر منطقه است در آینده نزدیک بر اثر آبگیری سد گتوند علیا به زیر آب خواهد رفت.

 

+ نوشته شده توسط saman در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 17:27 |

 

 

لزوم اعزام گروه های حقیقت یاب به محدوده آبگیری سد «گتوندعلیا»

 

 

آیا رئیس جمهور می داند در دولت

 عدالت محور چه می گذرد

 

 

 

مردم محدوده آبگیری سد«گتوند علیا» همچنان چشم انتظار وعده های شرکت«آب و نیرو» هستند.

 کمتر از چندماه به آبگیری سد ونیروگاه «گتوند علیا» باقی مانده است و خبرها از پیشرفت مطلوب و روز افزون این پروژه عظیم ملی حکایت می کند.

سد «گتوند علیا» پروژه ای است که وقتی سراغ آن را بگیرید مسئولین شرکت «آب و نیرو» خواهند گفت: همه چیز طبق برنامه پیش می رود و  با ارائه آمار و ارقام فراوانی از حجم عملیات خاکریزی و بتن ریزی مواجه خواهید شد . مانند هر «سد» دیگری که در این چند سال در کشور ساخته شده است ، اطلاعاتی از طول و عرض تاج و بدنه و امکان ذخیره سازی چند میلیون متر مکعب آب و مهار سیلاب و... را خواهید شنید . این آمارها خبر از انجام پروژه ای بزرگ در ۴۰کیلومتری شمال شوشتر و شمال شرقی خوزستان می دهد، بالطبع شنیدن و باور این آمار و ارقام دل هر ایرانی غیرتمندی را که به پیشرفت و آبادانی کشورش علاقه مند است را شاد خواهد کرد و البته که هر خوزستانی هم با شنیدن این آمار به خود می بالد.

نباید هم پا روی حق گذاشت که سد و نیروگاه عظیم «گتوند علیا» سالانه صدها مگاوات برق را به شبکه برق کشور خواهد افزود و زمینهای زراعی بسیاری را به زیر کشت خواهد برد .. اینها اخباری است که قطعن در روزهای افتتاح سد«گتوند علیا» وقتی که وزیر محترم نیرو یا احتمالن شخص رییس جمهور دولت عدالت محور برای بریدن روبان افتتاح «سد» به منطقه خواهد آمد،  به کرات از تلوزیون و رسانه ها پخش و تکرارخواهد شد .

اما این همه واقعیت آبگیری سد«گتوندعلیا» نیست. علاوه بر مزیت های برشمرده ، «سدسازی» تبعات اجتماعی و فرهنگی دیگری هم دارد، که هرگز به طور مستقل مورد ارزیابی قرار نگرفته سالهاست مشکلاتی که صنعت «سد سازی» بر مردم بالا دست رودخانه ها تحمیل می کند در هیاهوی رسانه ای گم می شود و صدای اهالی محروم محدوده «سد» ها ناشنیده مانده است.

وقتی صحبت از طرح عظیم سد«گتوندعلیا» می شود منطقی است که فکر کنیم این طرح «عظیم» دریاچه ای «عظیم» را هم به وجود خواهد آورد. این دریاچه دو سوی سرسبز و خرم و همیشه معمور رودخانه را تا شعاع چند کیلومتر به زیر آب می برد و بالطبع ده ها روستا و صدها خانه و کشتزار  و نشان های زندگی و تمدن را برای همیشه در کام خود فرو می بلعد.

 واقعیت آن است که تنها چند کیلومتر بالاتر از محل احداث سد«گتوندعلیا» با روستاهای بسیاری مواجه ایم که مردم ساکن در آنها به شدت نگران وضعیت زندگی و معیشت خود پس از آبگیری این «سد» هستند. نحوه نا عادلانه تملک اراضی و محیط طبیعی؛ بریده شدن از علایق فرهنگی و پایمال شدن حقوق معنوی مردم بخشی از نگرانی ها و مشکلاتی است که تاکنون از راههای مختلف به اطلاع مسئولین رسانده شده است.

در حالیکه مطبوعات محلیِ ُجامعه دانشگاهی و سازمانهای غیر دولتی در استان خوزستان بارها نسبت به وضعیت تاسف بار اهالی محروم مناطق بالادستی سد «گتوند علیا» و تبعات اجتماعی و فرهنگی این پروژه  هشدار داده اند، اما مسئولین شرکت آب و نیرو با نشنیده گرفتن تذکر دلسوزان و صاحبنظران و اکتفا کردن به برگزاری جلسات پر وعده و بی عمل همچنان به رویکرد نا مطلوب خود در برخورد با مردم محدوده «سد» های ساخته شده بر کارون ادامه می دهند.

در آبگیری سد«گتوندعلیا» تا فاصله ۹۰ کیلومتری شمال رودخانه کارون، ده ها روستا و صدها سکونتگاه عشایری به زیر آب خواهد رفت. مردم مناطق کوهستانی بالادست کارون را می توان در شمار محرومترین مردم کشور به شمار آورد . مردم این مناطق که به دلیل کوهستانی بودن محیط اغلب دامدار بوده و استفاده از چراگاه ها و طبیعت محدوده پشت سد«گتوند علیا» تنها ممر در آمد شان محسوب می شود پس از آبگیری این «سد» مجبور به ترک محل سکونت خود شده و با وضعیت بی سابقه ای مواجه خواهند شد .

 تاکنون برای رفع مشکلات مردم محدوده «سد» ها چاره ای که به رضایتمندی آنها منتهی شود اندیشیده نشده. متاسفانه کوتاهی شرکت آب و نیرو در جلب رضایت مردم محدوده سد«گتوندعلیا» ـ علی رغم فرصت «ده ساله» ای که از آغاز این پروژه داشته است ـ به حساب کل نظام نوشته می شود و شکی نیست که در صورت رسیدگی نشدن به وضعیت کنونی موجب بدبینی به نظام جمهوری اسلامی خواهد شد.

 هرچند شرکت «آب و نیرو» در ازای اراضی کشاورزی و خانه هایی مردم که  به زیر آب می روند مبالغی را در نظر گرفته است که برخی مردم ناچارن تن به پذیرفتن داده اند، اما اکثر اهالی با اظهار ناراضایتی و غیر منصفانه دانستن بهای پرداختی خواهان رسیدگی نمایندگان ویژه مقام معظم رهبری و یا رییس جمهور به منطقه می باشند وقتی از مسئولین شرکت «آب ونیرو» در خصوص ناخرسندی مردم و ناکافی بودن این مبلغ برای بازسازی مجدد آنچه اهالی از دست می دهند، پرسیده می شود آنها نا مرغوب بودن اراضی منطقه  و محقر بودن خانه های روستاییان را بهانه آورده و سود جویی و طمع ورزی برخی دیگر از اهالی را دلیل نارضایتی مردم ذکر می کنند. مسئولین شرکت آب و نیرو  ناخرسندی اهالی را امری طبیعی می خوانند و با استناد به بخشنامه هایی که ارایه می دهند و اختیار خود را در پرداخت بهای واقعی و راضی کننده مردم را حداکثر تا مبلغی خاص ذکر می کنند.

نکته دیگر آنکه مردم دلیل نارضایتی خود را  نه تنها به نحوه قیمت گذاری و درشمار نیاوردن دارایی های و املاک خود...بلکه برخورد ناشایست مسئولین هیات خرید اراضی سد«گتوند علیا» نیز ذکر می کنند .

حال آنکه صراحت قانون نحوه تملک اراضی محدوده پروژه های ملی(مصوب ۱۳۵۸هیات وزیران) بر جبران کامل خسارات مالکین به گونه ای است که در آن جبران همه خسارات مادی و معنوی مردم ذکر شده است. اما نحوه نامطلوب اجرای این قانون توسط شرکت آب و نیرو موجب نا خرسندی مردم بوده است.

 دکتر«طباطبایی» معاون سابق استانداری خوزستان و استاد دانشگاه شهید چمران اهواز با اذعان به خسارات فراوان مردم مناطق بالا دستی «سد»های خوزستان پ می گوید در حالیکه در استانهای کردستان و آذربایجان هنگام سدسازی راهکارهای مناسبی برای روستاهای محدوده«سد»ها دیده شده است اما متاسفانه در استان خوزستان به دلیل برخی ناهماهنگی ها فرصتها از دست می رود و نتیجه آن زیان دیدن مردم است. وی به تلاشهای صورت گرفته در زمان مسئولیت خود دراستانداری خوزستان برای چاره اندیشی وضعیت عشایر و روستاییان اشاره کرد و گفت متاسفانه به رغم مواهب سدهای ساخته شده مردم محروم مناطق یاد شده بهره ای از این پروژه های بزرگ نمی برند .

دکتر «غفارپور بختیار» معاونت پژوهشی دانشگاه آزاد اسلامی نیز با متذکرشدن خسارات فرهنگی و اجتماعی سد «گتوندعلیا» بر مردم گفت در چند سال اخیر پدیده های اجتماعی جدیدی بر اثر سد سازی در استان رخ داده است که در سایر مناطق کشور کمتر با آن مواجه بوده ایم وی با انتقاد از جدی گرفته نشدن هشدار جامعه دانشگاهی به مسایل اجتماعی و فرهنگی حول احداث «سدسازی» در خوزستان گفت متاسفانه مسئولین شرکت آب و نیرو عملکرد پر انتقادی را در استان از خود به جا گذاشته اند وی همچنین خبر از برگذاری همایش تاثیرات سوء سدسازی بر جوامع انسانی بالا دست رودخانه و مسایل فرهنگی و اجتماعی پیرامون آن در آینده نزدیک توسط دانشگاه آزاد شوشتر خبر داد.

هرچه به زمان آبگیری سد «گتوندعلیا» نزدیک می شویم نگرانیها نسبت به این پروژه بیشتر می شود.

«فرهاد رهبری» مسئول تشکل غیر دولتی «بوم و آب و آفتاب»  فعال در زمینه محیط زیست و میراث معنوی با اظهار تاسف از مشکلات فرهنگی و زیست محیطی این «سد» خواستار چاره اندیشی برای حفظ هویت روستاهای منطقه شد وی همچنین از تاثیرات سوء سد گتوندعلیا بر محیط زیست در مراحل ساخت و بهره برداری اظهار ناخرسندی کرد .

«مجتبی گهستونی» سخنگوی انجمن «تاریانا» خوزستان نیز از ارایه نشدن گزارش محوطه های تاریخی این منطقه انتقاد کرد وخواهان تدوین سندی راهبردی در مورد محوطه های تاریخی مشابه در مناطق بالادستی سدها از جمله سد«گتوندعلیا» شد .

 «محمد بخشی» مدیر انجمن آسماری بختیاری نیز خواهان چاره اندیشی واقعی و پرهیز از شعار زدگی در زمینه مشکلات «سدسازی» در منطقه شد وی همچنین از ساخت فیلمی به نام «او زیادی» در ارتباط با موضوع آبگیری این سد خبر داد و گفت انجمن آسماری و چند تشکل غیر دولتی دیگر در قالب پروژه ای مشترک برای پوشش قرار دادن و ثبت وضعیت مردم محدوده آبگیری سد «گتوندعلیا» در اسفندماه سال ۸۸در منطقه استقرار یافتند و به تهیه فیلمی مستند از وضعیت اجتماعی و نگرانی اهالی روستاهای منطقه «آب ماهیک» پرداخت.

شایان ذکر است که منطقه کوهستانی و صعب العبور محدوده سد گتوند علیا برای بسیاری از رسانه ها نا شناخته بوده و معدود خبرنگارانی هم که تاکنون در خصوص مصایب سد گتوندعلیا اقدام به تهیه گزارش نموده اند از بیم متهم نشدن به غوغاسالاری رسانه ای اغلب به خود سانسوری روی می آورند.

آنچه از قرائن پیداست اتفاق ناخوشایند دیگری نظیر آنچه در زمان آبگیری سد «کارون ۳» در نزدیکی شهر ایذه به وقوع پیوست این بار در انتظار مردم محدوده سد «گتوندعلیا» ست .

مشکلات اجتماعی که ناشی از «سدسازی» در چندساله اخیر در خوزستان بوجود آمده است می تواند به مبحثی بزرگ در جامعه شناسی تبدیل شود وپدیده ای اجتماعی را رقم زده است که ما از آن به عنوان «سد زدگی» یاد می کنیم.

کوچ اجباری ، دور شدن از ظرف فرهنگی و محیط طبیعی، بریده شدن از علایق معنوی و آینده نا معلوم اقتصادی و معیشتی چشم اندازی است که پیش روی صدها قربانی آبگیری سد «گتوند علیا» قرار دارد. تماسهای مردم روستاهای منطقه با نگارنده و مطبوعات محلی که مراجعه مکرر آنها به هیات خرید اراضی و مسئولین شرکت آب و نیرو بی نتیجه مانده است ، حکایت از نبود یک رویکرد جامع و راضی کننده به وضعیت معیشتی حال و آینده این مردم دارد و خبر از نارضایتی های بسیاری در میان مردم منطقه می دهد.

نا آشنایی ویا بی اعتنایی مسئولین سد«گتوندعلیا» به واقعیتهای منطقه بالادستی این پروژه و انکار این واقعیتها، قطعن راه حل مناسبی برای راضی کردن مردم نیست.  با توجه به وضعیت کنونی، بی توجهی به خواستهای مردم روشی مدبرانه برای التیام دردهای مردم نمی نماید، امید است که مجریان«سد» و مسئولین شرکت آب و نیرو تا زمان باقی است چاره اندیش مناسبی برای جبران خسارات اجتماعی و فرهنگی سد و نیروگاه «گتوند علیا» بنمایند.

«مجید نامجو»  وزیر محترم نیرو ـ در هفته اخیر در خرمشهر ، ـ احداث سدهای «گتوندعلیا» و «کارون4»را پایان سد سازی بر کارون خواند.

این سخن وزیر محترم نیرو که همزمان به تیتر اول چند نشریه خوزستان تبدیل شد را می بایست پاسخی نوید بخش به منتقدان «سدسازی» و به حساب  نوعی پیروزی پس از سالها تلاش و پی گیری گذارد. ، اما به رغم این پیروزی تاثیرات اجتماعی احداث سدهای پیشین در سالهای گذشته  بر اهالی محدوده «سد»ها  هنوز در خوزستان  وجود دارد و نیازمند پی گیری مجدانه است.

پایان یافتن «سدسازی» برکارون ممکن است به متوقف شدن روند پدیده «سدزدگی» بیانجامد اما در حال حاضر چاره ای از مشکلات مردم محدوده سد «گتوندعلیا» نخواهد گشود. بهتر آن است که رییس جمهور محترم ویا استانداری خوزستان با اعزام و استقرار گروه حقیقت یاب به منطقه مبادرت به امید بخشی و راضی نگه داشتن مردم نمایند.

نتیجه:

سد«گتوند علیا» خواه ناخواه در آینده نزدیک آبگیری خواهد شد. فارغ از وعده هایی که تاکنون مسئولین شرکت آب و نیرو داده اند و آنچه به دلیل ناهماهنگی و مشکلات دیگر تحقق نیافته است.  خاطره ی مردم محدوده این «سد» از چگونگی بریده شدن از خاستگاه و زادگاه شان و قضاوتی که آینده گان از عملکرد مسئولین شرکت آب و نیرو و استانداری خوزستان خواهند داشت بی شک در ذهن نسلهای آینده باقی خواهد ماند. سد«گتوندعلیا» نمونه ای از ده ها پروژه و طرح ملی در  بخش آب تلقی می شود که در سالهای اخیر بدون در نظر گرفتن تاثیرات آن بر مردم محدوده آنها به اجرا درآمده است.

بهتر آن است که مسئولین دولت دهم هشیار باشند تا در آبگیری سد «گتوندعلیا»  خاطره سوئی مشابه آنچه دولت خاتمی* در زمان آبگیری کارون۳ به نام خود ثبت کرد را تکرار نکنند. عملکرد و نحوه رسیدگی به نارضایتی مردم محروم محدوده «سد گتوندعلیا» بهترین داور و معیار برای میزان پای بندی به محور عدالتی است که دولت آقای احمدی نژاد به مردم مناطق محروم کشور داده است.

 

*در آبگیری شتابزده سد کارون۳ در سال۱۳۸۳تعداد ۶۳روستا نابود شد و۱۵۰۰۰ هزاران نفر از مردم منطقه بدون برنامه ای مشخص برای آینده خود مجبور به مهاجرت اجباری و حاشیه نشینی شدند این موضوع نارضایتی شدید مردم و فعالان اجتماعی را از دولت اصلاحات درپی داشت و از آن به عنوان یکی از نقاط ضعف دولت خاتمی در خوزستان یاد می شود.

 

 

+ نوشته شده توسط saman در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 18:19 |
 

 

   توقف بزرگترین همایش شاهنامه خوانی جهان

 

سوم فروردین هر سال روستای سی میلی در نزدیکی شهر «هفتکل» آواردگاه بزرگترین و کهنترین همایش شاهنامه خوانی جهان بود.

معلوم نیست قدمت شاهانامه خوانی در این روستا به چه دورانی باز می گردد اما اسنادی موجود است که سنت شاهنامه خوانی در روستای سی میلی را تا 500 سال پیش تر و اوایل حکومت صفویان به عقب می برد .

مردم روستای سیمیلی هر ساله از چند روز پیش از نوروز با همیاری یکدیگر شروع به برگزاری مقدمات این آیین کهن و نوروزی می کنند . مردم منطقه مکوند از بختیاری های چهارلنگ هستند و سنت شاهنامه خوانی در بختیاری آیینی است پذیرفته شده و همه گیر  ده ها سال است که مردم منطقه در سوم فروردین هرسال روبه  روستای سیمیلی می نهادند تا با بر پایی این جشن با شکوه یاد حماسه های ملی ایران را در کنار طبیعت دشتهای خوزستان گرامی بدارند. همایشی باشکوه همراه با موسیقی  و آواز محلی  که متولیان آن در نوروز هر سال بدون استفاده از هرگونه کمک از نهادهای رسمی تنها با سرمایه مردم فرهنگ دوست منطقه مکوند برپا می کردند.

از این رو فروردین سال 1389 را باید نکوهیده ترین بهار فرهنگی خوزستان نامید . سالی که بهار آن با توقف بزرگترین همایش شاهنامه خوانی جهان آغاز شده است نآیا می تواند سالی نیکو پنداشته شود؟

هرچند تلاشها برای مصاحبه رسمی متولیان این همایش با شکوه در خصوص دلایل ببرگزار نشدن همایش شاهنامه خوانی بختیاری در روستای سیمیلی ناکام ماند اما خبرهای غیر رسمی از مخالفت برخی نهادهای محلی شهرستان هفتکل با این آیین نوروزی به بهانه نداشتن مجوزهای لازم حکایت دارد . ممانعتی که بی توجه به قدمت و اهمیت  آیینی  که می بایست خیلی پیش ترها در شمار میراث معنوی کشور ثبت و معرفی می شود اعمال شد نشان دهنده این موضوع است که متولیان فرهنگی خوزستان نتوانست اند ارتباطی معقول و پذیرفته شده با داشته های فرهنگی خود بر قرار کنند  .

 تو جه به این امر ضروری است که سنت شاهنامه خوانی بختیاری در روستای سیمیلی هفتکل در سالهای اخیر به یکی از جاذبه های فرهنگی و گردشگری خوزستان تبدیل شده بود . و به رغم آنکه مانند سایر سنتهای بومی ایران هیچ گونه تبلیغ و اطلاع رسانی در خصوص آن صورت نمی گرفت  هزاران گردشگر داخلی و بعضا خارجی را به این روستا می کشانید . برگزار نشدن شاهنامه خوانی امسال در روستای سیمیلی را می توان ضایعه بزرگ فرهنگی دانست و انتظار می رود با درایت بیشترنهادهای مسئول نسبت به احیای این مراسم و دلجویی از متولیان فرهنگمند آن چاره اندیشی شود.

 

 تصویر آخرین همایش شاهنامه خوانی بختیاری در نوروز ۱۳۸۸

تصویری از هجوم گردشگران به محل مراسم برگزاری شاهنامه خوانی بختیاری در ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده توسط saman در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 و ساعت 17:9 |

           

            چرا بختیاری ها شاهنا مه می خوانند

 

 

شاهنامه خوانی در بختیاری از آیین هایی است که به رغم گذشت سالیان دراز هنوز به عنوان یک سنت آیینی، طرفداران فراوانی دارد.

شاید پیش از آنکه بخواهیم به کیفیت شاهنامه خوانی و آیینهای مربوط به آن در میان بختیاری ها بپردازیمُ بهتر باشد نگاهی جامعه شناسانه به ضرورتهای شاهنامه خوانی در بختیاری داشته باشیم.

زندگی کوچ نشینی مبتنی بر حرکت و تلاش و تکاپو  است. در زندگی کوچ نشینی انسان ناگزیر از مواجه با خطرات و حوادث پیش بینی ناشده بسیاری است،که کنارآمدن با آنها مستلزم سلحشوری و برخورداری از روحیات حماسی  است. در فراز و نشیب همین نوع زندگی است که گاه انسان ناگزیر از مواجه با طبیعت ، حیوانات وحشی و کنارآمدن با همنوعان خود است. از اینرو  حفظ روحیه شجاعت و اعتماد به نفس همواره از ملزومات زندگی کوچ نشینی بوده است. جغرافیای بختیاری، جغرافیای است با طبیعت خشن، رودخانه های خروشان، کوههای بلند، دره های عمیق، جنگل و حیوانات درنده انطباق جغرافیایی دنیای شاهنامه با جغرافیای بختیاری نکته ای است که می بایست به آن توجه گردد.

 رزم ،بزم و شکار سه حالتی است که ما همواره پهلوانان شاهنامه را در یکی از آنها می یابیم . حالاتهایی که احوال روزمره بختیاری ها بوده اند .اگر یک عضو نوعی را درجامعه ای بختیاری درنظر آوریم در می یابیم که این انسان همواره میان سه حالت رزم آوری، به منظور حفظ موقعیت اجتماعی و سیاسی، بزم که همان  جشنها و آئین های سنتی ایلات کوچ رو است و شکار که تا گذشته نه چندان دور بخشی از امور عادی زندگی بختیاری -  محسوب میشد،قرار داشت . تا گذشته ای نه چندان دور مواجه شدن به حیواناتی نظیر شیر، خرس، پلنگ برای تامین جانی و یا شکار آهو و میش کوهی که کاربرد تامین مواد غذایی و یا تفریح داشت در میان بختیاری ها امری متداول بود.

از دیگر انطباقات دنیای شاهنامه با نوع زندگی کوچ نشینی ناگزیر بودن از قرابت رفتاری کوچ نشینان  با رفتار توصیه شده توسط حکیم طوس است «سراسر شاهنامه مملو است از توصیه هایی به جوانمردی، راستی، وفای به پیمان و بخشندگی» انسان کوچ نشین ناگزیر از پذیرش این توصیه های اخلاقی است . زیرا در نظام ایلی در صورت نبود چنین رفتارهایی اساس زندگی کوچ نشینی قابل دوام نخواهد بود. انسان کوچ نشین ناگزير است از پایبندی به اصول و قواعد رفتاری چون وفای به عهد و از خودگذشتگی است. برای نمونه هنگام کوچ عشایر در بهار زمانی است که فصل درو گندم و جو در مناطق گرمسیری هنوز آغاز نشده است و از طرفی چراگاههای مناطق گرمسیری به زردی گرائیده و عشایر ناگزیر به کوچ می شوند، وقتی عشایر ناگزیر کشتزارهای گرمسیری را رها کرده و به مناطق سردسیر کوچ میکنند همچون پیمانی نانوشته و پذیرفته شده در دو ماه زمان پس از کوچ این کشتزارها بی هیچ هراسی از چرای دامها آسیب تا فصل درو دست نخورده باقی می مانند و پس از درو نیز غله های بدست آمده را در انبارهای بی نگهبان و بی قفل و بند انباشت کرده و چندین ماه را فارغ از گزند و سرقت و دستبرد آسوده سر زندگی را  در سردسیر می گذرانند. وجود چنین  امنیت بالایی جز در سایه پایبندی به جوانمردی و امانت داری میسر نمی شود. بدون داشتن روحیه از خودگذشتگی و ایثار، نمی توان مبادرت به کوچ کرد.

هرچند داستانهای شاهنامه روایت زندگی همه آحاد قوم ایرانی است اما فردوسی در پرداختن به این داستانها تاکید چندانی بر زندگی شهری ندارد و حوادث داستانها در فضاهایی دور از شهرها می گذرد.

 پادشاهان وپیشه وران تنها طبقه ای اند که فردوسی هنگام روایت داستانهای شاهنامه آنها را ساکن در مناطق شهری میداند.

 در شاهنامه جمشید  اولین سازنده خانه معرفي می شود،  که دستور ساختن کاخی برای سکونت خود داد. به لحاظ نوع زندگی ما قهرمانان شاهنامه را نه درخانه های شهری و یا حتی روستایی  که مردمانی صاحب خیمه و خرگاه می بینیم.

در جاهای بسیاری از  سراپرده یا بارگاه رستم نام برده مي شود. در داستان بیژن و منیژه، بیژن، منیژه را به سراپرده خود دعوت میکند .

کلمه بارگاه یا "بارگه" كه امروزه گاه به فضایی مسقف اطلاق مي گردد در بختیاری به معنای جایی مشخص است که هر ساله یک "مال" مشتمل بر چند خانواده خویشاوند اقدام به اسکان سیاه چادرهای خود می کردند و معادل کلمه "وارگه" است. هر خانواده بختیاری در سردسیر و گرمسیر خود، دارای مکانی مشخص به نام وارگه بود و منظور مکانی است که گاه تا ارتفاع یک متر از کوه به اندازه یک سیاه چادر تراشیده و  عشاير خیمه خود را در آن برپا میکردند. در انتخاب «وارگه»اشراف بر محیط پیرامون و دسترسی به آب یا نزدیکی به زمینهای کشاورزی تحت مالکیت و یا چراگاه مناسب مد نظر قرار می گرفت  و مکان آن براي هر خانواده يا تيره جايي مشخص و شناخته شده بود.

  در شاهنامه  فردوسی وقتی از بارگاه رستم نام می برد، منظور او جایی بوده است  که رستم و فرزندان  او خیمه های خود را در آن محل برپا میکرده اند و نشانی مشخصی داشته است. البته همین پهلوانان معمولاً دارای خانه هایی نیز بوده اند که از آن به ایوان تعبیر می شد. در داستان رستم و سهراب،و رستم و اسفندیار، بارها به ایوان زال یا ایوان سام اشاره شده است . درمیان بختیاری ها نیز  بزرگان و یاحتی طبقات میانی سوای از سیاه چادرها همواره جایی برای نگهداری احشام، انبار غله و  نگهداری سالخوردگان داشته اند که شامل فضایی مسقف در روستا و یا شهر میشد.مانند آنچه فردوسی از آن به عنوان  ایوان یاد میکند حفظ مرزها و حدود چراگاهها و املاک و سرحدات از دیگر اشتراکات شاهنامه با زندگی بختیاری است . در بختیاری همچون شاهنامه همواره مرزداری و دفاع از حدود قلمرو و کیان واحدهای سیاسی اجتماعی مورد حمایت  بوده است .

در واقع پرداختن بختیاری ها به شاهنامه، سوای از جنبه های معنوی آن ، یک نوع سنت کاربردی است که دیگر سنتهای محلی را مورد پوشش قرار میداد. بختیاری هاشاهنامه را همچون پندنامه ای گرانبها ارج می نهند و چون آن را همواره مورد مطالعه قرار می داده اند بیش ازسایرین در زندگی روزمره خود به اشعار آن استناد میکنند. فردوسی در شاهنامه انسان را در موقعیتهای مختلف قرار داده و می آزماید. بختیاری نیز چون به لحاظ جغرافیایی و اجتماعی خود را در دنیایی نزدیک به دنیای شاهنامه متصور است و به دلیل انطباق نوع معیشت و ساختارهای نظام جامعه با آن احساس قرابت بیشتری میکند ، شاهنامه را بیش از دیگر آثار ادبی مورد پذیرش قرار می دهد  . تاكيد شاهنامه بر نسب، خون،اهمیت روابط خویشاوندی و شرافت و شأن خانوادگي ،فصل مشترکی با باورهای بختیاری پدیدآورده و نسبت به ساير ادبي مقبول تر می افتد . برای دانستن بهتر اين موضوع  میتوان مقایسه ای داشت میان فضای روایت داستانهای شاهنامه که مبتنی بر حماسه و پهلوانی وتوصیه به جوانمردی است، بافضای روایت آثاری چون گلستان سعدی یا بوستان و مثنوی معنوی ، در مثنوی مولوی و گلستان سعدی با صوفیان، پیشه وران یا بازرگانان و شحنه گان و کشتی بانان و حاکمانی مواجه هستیم که یا شهرنشینند یاوبه واسطه پرداختن به عبادت و ریاضت دوری گزیده از شهرند. فضای داستانها مبتنی بر یک فضای بوروژواست وداد و ستد و تجارت بخش مهمی از این نوع زندگی را تشکیل می دهد . و هنگایکه از عشق سخن گفته می شود، منظور عشق عرفانی و یا عشق الهی است و اگر هم از عشق زمینی سخنی به میان آید  باعاشق و معشوقی مواجه ایم که در کوچه و بازار با هم دیدار میکنند.

 اما  در شاهنامه کمتر داد و ستد و بازرگانی به چشم میخورد و عجیب آنکه هرگاه شخصیت های شاهنامه با چنین مشاغلی سرو کار دارند ، فردوسی باکنایتی از مکر ـ مانند داستان پوشیدن لباس بازرگانان توسط رستم در بیژن ومنیژه ـ و یا توام  باصفت خست و تنگچشمی - در داستان بهرام گور و منزل کردن در خانه بازرگان - مواجه ایم فردوسی از بازرگانان به نیکی یاد نمی کند و عشق در دنیای شاهنامه عشقی زمینی است. از داستان زال و رودابه، فرنگیس و کیکاووس، رستم و تهمینه تا بیژن و منیژه ما همواره  با عشق زمینی مواجه ایم. عشق در شاهنامه کاربرد فرازمینی ندارد. نگاه کوچندگان بختیاری هم  به داد و ستد همچون نگاه سراینده بزرگ طوس نگاه پذیرنده ای نبوده، بختیاری داد و ستد را جز در موارد رفع نیازهای ضروری و تامین ابزار زندگی قابل ارزش نمی دانست زیرا طبقه بازرگان را – به درست یا غلط - فریبکار، فاقد زمین، فاقد روحیه سلحشوری و صداقت می پنداشت و هنگام معاشرت با آنها بسیار با احتیاط عمل میکرد . نگاه بختیاری به عشق نیز همچون نگاه فردوسی در شاهنامه نگاهی زمینی است ، بختیاری عشق مطلوب را عشقی صادقانه و پاک اما زمینی می داند البته این بدان معنی نیست که منکر ارتباطی نزدیک با خداوند باشد اما شیوه ارتباط بختیاری با خداوند به دلیل نوع زندگی و معیشت او نمی توانست برپایه عرفان و دوری گزیدن از جامعه و خلسه در روحیات و حالات عرفانی باشد. رابطه بختیاری با خداوند رابطه ای کاربردی و مددخواهانه و همراه با خوف و توکل است.

جمیع این موارد همذات پنداری بختیاری و شخصیتهای شاهنامه را آسان می کند و نگاه بختیاری را به شاهنامه نگاهی از سر احترام می سازد از این روست که آن را نه برای مجلس آرایی که به صورت کاربردی مورد استفاده قرار میداد.

 کاربردهای  شاهنامه درزندگی بختیاری بسیار است از لحظه تولد فرزند که طبق رسوم  نام گذاری با استفاده از تفأل به شاهنامه صورت میگرفت (این رسم هنوز در میان خانواده های اصیل انجام میشود) تا آیین خاکسپاری و سوگواری، درهنگام مبادرت به جنگ و در هنگام سخن گفتن بختیاری از شاهنامه استفاده می نمود .  بختیاریها هنوز هم بر اساس سنتی کهن بر فرزندان خود نام قهرمانان شاهنامه را  می نهند و این ريشه در  دو عامل دارد يكي اين كه قهرمانان شاهنامه را به عنوان الگوی زندگی فرزندان خود می دانند.  و عامل ديگر  از روی علاقه ای است که به واسطه تکرار مکرر داستانهای حماسی شاهنامه به این قهرمانان ژیدا کرده اند.  سنت نام گذاری قهرمانان شاهنامه در بختیاری سابقه ای بسيار  قدیمی  دارد  .  و یکی از قدیمی ترین شخصیتهای شناخته شده تاریخ بختیاری به نام سام درازدست که از همراهان سلطان جلال الدین خوارزمشاه و معدود جان به دربردگان اردوی ایران هنگام عبور از رود سند بوده است نام پهلوانان شاهنامه را داشته که نشانگر قدمت سنت نامگذاری براساس شاهنامه است.1

ازدیگر مواردی که میتوان به آئین نامگذاری فرزندان بختیاری  متاثر از  شاهنامه  اشاره کرد انتخاب اسامی ترکیبی ساخته شده از اسامی مقدس و یک صفت  است برای نمونه  «اسفندیار» که  نام یکی از پهلوانان شاهنامه و اسمی ترکیبی از کلمه «اسفند» (یکی از امشاسپندان) و کلمه «یار» میباشد را در نظر آوریم، پی می بریم که اسامی متداول کنونی در بختیاری مانند علی یار، محمدیار،  و... نیز بر اساس همین سنت ساخته شده اند که به دلیل تغییر مذهب و تغییر مصداقهای اعتقادی تقدس، به این صورت بکار برده شده ا ند .

 مطالعه شاهنامه در میان بختیاریها زمان های مشخصی داشت، هنگام طلوع خورشید یکی از این مواقع بود. و  بختیاری ها پس از خواندن نماز به شاهنامه خوانی می پرداختند. معمولا آدمهای باسواد در میان عشایر ملایانی بودند که به کودکان تدریس میکرده و قرآن نیز میخواندند و پس ازبجا آوردن نماز به قرائت قرآن و یا مطالعه شاهنامه می پرداختند. دلیل آن نیز ممکن است گرفتن پندهای اخلاقی و یا حفظ اعتماد به نفس و روحیه حماسی بوده باشد.

 حفظ اعتماد به نفس وبالا بردن روحیه شجاعت به منظور مواجه با خطر  از مهمترین دلایلی است که بختیاریها را ترغیب به خواندن شاهنامه می نمود که به نمونه هایی از آن اشاره می شود:

یکی از زندانیان  همبند مرحوم علیمراد امامی از ناراضیان تحت تعقیب حکومت پهلوی که در سال 1352 دستگیر و تیرباران شد نقل میکند که مرحوم علیمراد  قبل از اعدام توسط مأمورین هنگاميكه از او درمورد آخرين خواسته اش پرسيده مي شود می خواهد تااجازه بدهند ابتدا نماز و سپس شاهنامه بخواند. به احتمال زیاد مرحوم امامی می خواسته تا درهنگام مواجه با مرگ آرامش و اعتماد به نفس كامل داشته باشد .

  از دیگر زمانهای در نظر گرفته شده برای شاهنامه خوانی در بختیاری هنگام مبادرت به جنگ می بود که کاربرد  تشجیع نیروها و بالابردن روحیه سلحشوری داشت.برای این کار در هر دسته کسانی به نام شاهنامه خوان که تخصص و صدای مناسب برای این کار را داشته اند مشخص می شد و وظیفه این شخص حواندن شاهنامه در برابر سایرین و تحریک نیرو ها می بود

 گزارشات فراوانی از سوی جهانگردان و ایرانیانی  که در تماس با بختیاری ها بوده اند دراین مورد وجود دارد. که به شاهنامه خوانی بختیاریها پیش از آغاز به جنگ اشاره  کرده اند. .

 از آن جمله در خاطرات  «یرمولف» فرمانده روسی در جنگهای ایران و روس می خوانیم که:"دسته ای از ارتش ایران که بختیاری نامیده می شدند همواره پیش از شروع به جنگ اقدام به خواندن شاهنامه و حماسه های ملی ایران  می کردند آنهاپس از خواندن این داستانها چنان تشجیع می شدند که هیچ چیز جز مرگ جلوی آنهارا نمی گرفت "4. هنوز هم خانواده های بسیاری  دربختیاری هستند  که هنگام مواجه به خطر و یايك موضوع استرسزا برای آرامش و کاهش نگرانی خود اقدام به خواندن شاهنامه میکنند.

در حال حاضر نیز بختیاریها براساس سنتهاي خود در هنگام خاکسپاری عزیزان برای بازیابی روحیه و التیام نگرانی خود در آئین سوگواری در مراسم  از شاهنامه را  می خوانند  .

سنت شاهنامه خوانی در بختیاری سنتی است دیرين که احترام به خانواده و وطن دوستی،شجاعت  وجوانمردی وستایش خداوند را توصیه می کند .اندرزهایی که حکیم ابولقاسم فردوسی در سراسر شاهنامه انسان ایرانی را به آنها رهنمون می گرداند و بختیاری آن را صدها سال با گوش جان شنیده و به کار بسته است .    

 

 

 

 

 

۱-       کتاب کیانرسی و چهارلنگ نوشته امیر آرمین

۲-    نقل از آقای حیاتقلی رضایی از زندانیان سیاسی دوران پهلوی

۳-      به نقل از خاطرات ژنرال یرمولف

 سامان فرجی بیرگانی

 

+ نوشته شده توسط saman در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 و ساعت 16:24 |

کتیبه سنگی «لال مزی» سندی بر مظلومیت قوم لر

 

 

 سامان فرجی بیر گانی

در منطقه الوار گرمسیری شهرستان اندیمشک، در شمالی ترین نقطه خوزستان کتیبه ای سنگی وجود دارد که به رغم کوچکی ابعاد و مختصر بودن محتوای خود اسرار تکان دهنده ای از وقایع تاریخ معاصر ایران را در خود نهفته است.

این کتیبه در «لال مزی» که  اطراقگاهی عشایری در  فاصله 800 متری شرق روستای «چکیره» است. بر روی یکی از تخته سنگهای موجود به خط فارسی و به تاریخ 1305 شمسی  نگاشته شده .

  منطقه دور افتاده «شاهزاده احمد»  محل قرار گرفتن «لال مزی» تا 4 سال قبل فاقد جاده دسترسی و راه ماشین رو بود و تا پیش از سال1364 بخشی از استان لرستان محسوب می شد. اما امروزه در گستره جغرافیایی خوزستان واقع شده است.

 بقعه «شاهزاده احمد»  که زیارتگاهی است مورد احترام برای عشایر لرستان ،شناخته شده ترین مکان نزدیک به این سنگ نوشته است.

در اطراف این بقعه چندین روستا واقع شده که ساکنان آن را طوایف «پاپی خدمه»، خادمان سنتی  بقعه «شاهزاده احمد» تشکیل می دهند. شاید بتوان منطقه «شاهزاده احمد» را محروم ترین جای استان خوزستان نامید .

  سنگ نوشته مذکور به دستور «سرتیپ محمد حسین فیروز » فرمانده «لشکر جنوب» رضا خان و توسط  شخصی به نام «سلیمان پاپی» نوشته شده که در ارتفاع  یک متری از سطح زمین قرار دارد.

عبارات زیر بر کتیبه نقر شده است :

کتیبه لال مزی

یادگار قوای اعزامی لشکر جنوب به ریاست سرتیپ میرزا محمد حسین فیروز به تاریخ 1305شمسی

مضمون کتیبه اشاره به اعزام نیروی نظامی پهلوی اول به منظور سرکوب عشایر منطقه دارد.

به غیر از این کتیبه سنگی آثاری از اطراقگاه نیروهای نظامی در اطراف زمین مسطح نزدیک به کتیبه و همچنین محل دپوی سنگهایی که به دستور فرمانده نظامی جمع آوری شده اند دیده میشود.

آنچه از این واقعه درخاطر اهالی باقی است حکایت از دستگیری، کشتار و کوچ اجباری هزاران تن از مردم طوایف پاپی و بیرانوند دارد. مردم منطقه از این واقعه با نام دوران «کربگیری» به معنای (پسر بگیری) یاد می کنند. *

گفتگو با مردم منطقه در این خصوص ابعاد وسیع جنایتی تاریخی در هشتاد و سه سال پیش و استمرار آثار آن بر زندگی هزاران انسان تا به امروز را روشن می کند.

واقعه تاریخی که این کتیبه به آن اشاره دارد مربوط به لشکر کشی قوای پهلوی برای سر کوبی عشایر لرستان و کشتار بی رحمانه  ده ها تن از مردم  و تبعید صدها خانوار دیگر از آنها به شهر های«کاشمر» «ورامین» و منطقه «پلور» دارد.*

 داستانهای زیادی از رنج مردم در این کوچ اجباری و سالهای غربت و  بازگشت بخشی از آنان بر زبان اهالی جاریست.**

 نشانه این غربت و باز گشت را اگر کمی بجوییم خواهیم یافت: در این روستاهای دور و صعب العبور هنوز هستند پیرزنان و پیرمردانی که در اوراق هویتی شان محل تولد آنها «ورامین» ثبت شده . 

واقعه از این قرار است که رضاخان به دنبال سیاست تمرکز گرایی خود اقدام به لشکر کشی به لرستان می کند که با مقاومت شدید مردم مواجه می شود. در سرکوب طوایف لرستانی صدها تن از مردم به خاک و خون کشیده شدند و قصاوتهای بسیاری انجام گرفت.

بخشی از این وقایع در کتاب خاطرات سرتیپ امیر احمدی «قصاب لرستان» که مامور به انقیاد در آوردن لرستان بوده آورده شده است .

اما سرکوب  منطقه «بالاگریوه» که عمدتا محل سکونت طوایف مختلف ایلات «پاپی»  وقلاوند است به  سرتیپ «محمد حسین میرزا فیروز» فرمانده لشکر جنوب سپردهشده بود.  این لشکر کشی برای زهر چشم گرفتن از عشایری بود که با ایجاد پاسگاه های حکومت پهلوی در قلمرو خود مخالفت می کردند.

با  اعزام نیروی نظامی به منطقه مردم دفاع سر سختانه ای از خود نشان می دهند . * اما بالاخره مقاومت مردم درهم می شکند و حکومت پهلوی برای خاموش کردن همیشگی این مقاومتها اقدام به کوچ اجباری صدها خانوار از عشایر به نقاط دیگر کشور   می کند.

به گفته اهالی پس از سقوط حکومت پهلوی اول تعدادی از این خانوارها اقدام به بازگشت به موطن اصلی خود می کنند. اما صدها خانوار دیگر از بازگشت به سرزمین پدری خود باز می مانند . اعقاب این مردم در حال حاضر در ورامین و کاشمر و «پلور» ساکن هستند و جمعیت قابل توجه ای را تشکیل می دهند.  به رغم گذشت هشتاد و سه سال از این واقعه هنوز روابط خویشاوندی خود را با اهالی حفظ کرده و رفت آمد به  منطقه می نمایند.

کتیبه «لال مزی» سند مهمی است بر مظلومیت قوم لر که نسل کشی و کوچ اجباری این مردم  را در  سالهای حکومت پهلوی اول نشان می دهد و نیازاست تا تحقیقات گسترده تاریخی و اجتماعی در این خصوص  صورت گیرد.


 *البته آنچه از این معنا استنباط می شود تنها به معنای دستگیر کردن پسران نیست و لفظ «کر» در معنایی خاص تر به فرزندان غیور و رشید اطلاق می شود .

**لرهای منطقه «پلور» درشمال تهران از اعقاب تیره سبزعلی وند ایل پاپی و اصالتن از روستای «تنور بلند» بخش الوار گرمسیری به  محل فعلی کوچانده شده اند.  در ورامین و «قرچک» عموما «پاپی خدمه ها» با نام خانوادگی «خادمی»سکونت دارند. در روستاهای «ریحان آباد» و «موسی آباد »در مسیر تهران به ورامین نیز جمع کثیری از لرهای منطقه «بالا گریوه» سکونت داده شده اند .

 *** در  این نبرها داستانها و اشعار حماسی بسیاری در خصوص قهرمانان محلی شکل گرفته و سر بر آورد که از آن جمله است داستان رشادتهای زنی به نام  «قدم خیر»
 

+ نوشته شده توسط saman در شنبه هشتم اسفند 1388 و ساعت 11:40 |
ششه دالو

 

 

 

 

احمدیل و مهمدیل فوته کلوسی

گردل  ، گردل ایکنن به دور طوسی

 

  ششه دالو" رمزی از باورهای کهن

 

در تقویم های  عامیانه مردم سرمای زمستان به دو" چله" بزرگ و کوچک تقسیم شده است «چله بزرگ»از اول زمستان و شب یلدا (شب اول چله)آغاز می شود و  چهل روز ادامه دارد «چله کوچک» هم بلافاصله پس از آن تا آخر بهمن و به مدت بیست روز به طول می کشد.

 در باور بختیاریها روزهای زمستان تقسیم بندی ها و نامهای دیگری نیز دارد آنچه این تقسیم بندی ها را به وجود آورده است به احتمال زیاد تحمل پذیری سرما و یخبندان زمستان بوده   و  این فصل طاقت فرسا را این گونه قطعه قطعه و خرد خرد می کردند تا تحمل آن آسان تر بنماید .

لذا در زمستان تقسیم بندی های فراوانی دیده می شود و از آن جمله  از مقطعی «ده روزه»  به عنوان سردترین روزهای سال یاد شده که نخستین روزهای چله کوچک را شامل می شوند و عبارت است از دو  چهار روز که «چارچار» خوانده می شوند و یک مقطع «دو روز» که به  «لهر کور کورک» موسوم است و از  دهم تا بیستم بهمن ادامه دارد دهم بهمن مقارن با جشن سده و روز اول چله کوچک نیز هست و باور بر این بود که این ده روز به خصوص در «لهر کورکورک» که هیجدهم تا بیستم بهمن است زمستان به  اوج خود  می رسد و زمین سردترین روزهای سال را تجربه می کند.

بعد از این از این دو «چله» سرمای زمستان تمام شده و هوا رو به اعتدال میرود*.

بر اساس همین باور زمستان را شش روز دیگر هست که در شمار روزهای سرد سال آورده شده اند این شش روز که از اول تا ششم اسفند ادامه دارد واغلب با بارندگی، باد و بوران همراه است را "ششه دالو " میخوانند . در مورد این شش روز روایتهای متفاوتی است از افسانه یا باوری کهن ُ که هر کدام با اندکی تفاوت دیگری را تضمین می کند .

باور بر این است که زنی (دالو )در آخرین روز بهمن که سرمای زمستان پایان یافته و هوا رو به اعتدال میرود از خداوند مهلت میخواهد تا شتران او در این مهلت  آبستن شوند –در باور این داستان  شتر در فصل سرما جفت گیری میکند – خداوند شش روز  به زن ( دالو)مهلت میدهد ، و" دالو" هرچه  در توان دارد از باد و برف و باران در این شش روز  بر زمین می ریزد . پس از پایان شش روز" دالو" که  از آبستن شدن شترانش نومید شده است در حالیکه آتشزنه ای در دست دارد بر میخیزد و با خواندن این شعر به آسمان می رود:

احمدیلم رهد مهمدیلم رهد دل به کی کنم خش

جمتی ( چمتی ) وا دست گرم دنیا ن زنم تش

"احمدیل و مهمدیل" من رفته اند دیگر دلم را به چه کسی خوش کنم ؟

 آتشزنه ای در دست می گیرم و دنیا را به آتش میکشم  

احمدیل و مهمدیل نامهای دیگر چله کوچک و چله بزرگ است که دراین داستان فرزندان " دالو" معرفی شده اند .در ادامه داستان آمده است که پیر زن در حالیکه در آسمان آتشزنه را در دست گرفته است  تصمیم می گیرد که آتشزنه را به کوه بیاندازد یا به دریا زن داستان اگر از جفت گیری شترانش راضی باشد آتشزنه را به دریا و اگر ناراضی باشد آنرا به کوه می اندازد . و باور براین است چنانچه آتشزنه را به کوه بیاندازد سال بعد از آن توام با خشکسالی و کمبارانی خواهد بود و اگر"دالو " آتشزنه را در دریا بیاندازد سال پر بارانی در پیش خواهد بود. 

 بنا بر باور این داستان سرنوشت ترسالی و خشکسالی هر ساله در دست این  زن  است و مردم  در طول سال بعد اگربا  خشکسالی و کمبارانی در مواجه باشند می گویند:" دالو" جمت وند به که(مادر بزرگ آتشزنه را به کوهستان انداخت ) و چنانچه سالی توام با  ترسالی و نعمت باشد می گویند:" دالو" جمت وند به دریا  یعنی مادر بزرگ آتشزنه را در دریا انداخته است.

همچنین اعتقاد دیگری هست مبنی برآنکه اگر در آخرین روز" ششه دالو "برابر با ششم اسفند باران ببارد نشانه ای است از اینکه" دالو "چمت (آتشزنه) رابه دریا انداخته و سال آینده سالی توام با بارندگی است .  

 زن موجود در این داستان از بسیاری جهات شبیه به آناهیتا الهه آبها و مظهر زایش و رویش  درآیین زردشت و باورهای کهن تر ایرانی است .

احمدیل و مهمدیل که در  افسانه ششه دالو پسران  مادر بزرگ خوانده می شوند دو نام مذهبی اند  که  گویا با تعغیر آیین مردم  از دی وبهمن -که تقارن تقویمی با چله کوچک وبزرگ دارد- و ماهیت زردشتی خود تهی شده و به نامهای جدید اسلامی   درآمده اند  باید  در نظر داشته باشیم که دالو برخلاف تصور رایج نه به معنای پیرزن بلکه به معنای مادربزرگ است .کلمه" دالو"ا زدو بخش" دا"  به معنای مادر و "لو"  به معنای بزرگ ساخته شده است .

با این اوصاف  دالوی داستان" ششه دالو"

مادربزرگی است که در آسمان جایگاه داشته و قدرت آفرینش با دو باران و تگرگ را دارد همچنین این مادر صاحب دو پسر با نامهای مقدس احمدیل و مهمدیل است و در دستان خود  آتشزنه ای دارد (نماد زردشتی) که به وسیله آن سرنوشت کشت و زرع بارندگی را معین میکند .

 در باورهای اساطیری نیز آناهیتا زنی است مقدس که سوار بر ارابه ی چهار اسبی نشسته و  در آسمان جایگاه دارد . چهار اسب ارابه او شامل باران برف باد و تگرگ می شود (ممکن است  شتران دالو نیز رمزی از اسبهای  آناهیتا باشد)ّآناهیتا فرشته نگاهبان بر آبها َبادَ برف و باران است این الهه همچنین مظهر رویش و زایش نیز معرفی شده است .

تقارن تقویمی "ششه دالو "با نخستین  روزهای اسفند که همواره  آسمان جوی منقلب و ناپایدار دارد و همچنین نشانه های مذهبی این داستان در اسامی و باورهای  آن که با سایر آیینهای مربوط به آب و بارندگی در پیوند است  ما را به تفکر بیشتر در زوایای افسانه هاو تجربه های زندگی مردم وا می دارد.  

افسانه های کهن در باورهای کهن ریشه دارند ، افسانه های خود را پاس بداریم.

 

*در تقسیم بندی دیگری زمستان که خسته شده است دو بار نفس می زند و در هر دو مقطع هوا روبه اعتدال می رود یکبار در نخستین روزهای چله کوچک و موسوم به «نفس دزه» یعنی نفس دزدیده یا پنهانی که تاریخ دقیقی نداشت و احتمالن به جهت روحیه دادن و امیدواری دادن به پایان سرما بود و دیگری «نفس آشکار» که روز پایانی چله کوچک است و پس از آن برفها شروع به آب شدن می کنند در واقع «ششه دالو»مقاومت سرمای زمستاننیز طلقی می شده است که با نفس آشکار روبه زوال می رفت

+ نوشته شده توسط saman در شنبه یکم اسفند 1388 و ساعت 18:29 |
 

                                              بررسی تاثیرات اجتماعی سدسازی

        «سد زدگی»، پدیده ای اجتماعی 


«سد سازی» به عنوان یکی از محورهای توسعه کشور معرفی می شود. از ذخیره آب«سدها» برای مصارف کشاورزی و تولید انرژی، به مثابه ثروتی عظیم یاد شده است که با استفاده از آن علاوه بر تامین آب کشاورزی و آشامیدنی تولید صدها مگاوات انرژی برقابی را نیز میسر می کند . اما به وجود آمدن این ثروت عظیم مستلزم ایجاد دریاچه هایی است که در بستر آن اجتماعات انسانی و روستاهای بسیاری را در خود غرق خواهد کرد . برای نمونه می توان به وضعیت جوامع انسانی حاشیه بالا دستی رودخانه کارون اشاره داشت .  «کارون» که پرآبترین رودخانه کشور است بالطبع محل احداث مهمترین سدهای ایران نیز می باشد کرانه های این رود از دیر باز محل زندگی و عبور و مرور بزرگترین جامعه عشایری کشور یعنی  بختیاری ها ست. مجاورت عشایر بختیاری در کنار این رود در چهاردهه گذشته معضلات بسیاری را برای این ایل بوجود آورده است . سدهای ساخته شده بر کارون طی سالهای اخیر ایلراهها و محل سکونت طوایف  و روستا های بسیاری در حوزه بالادستی کارون به زیر آب برده است . امروزه تاثیرات مخرب سدسازی بر اهالی محدوده سدها غیر قابل انکار است و طیف گسترده ای از مشکلات را برای مردم منطقه فراهم کرده است،تاثیرات سوء سدسازی در خوزستان از دهه چهل و با احداث «سدهای دز» و «شهید عباسپور» آغاز شده است.

در سالهای اخیر نیز  احداث سدهای «کارون3» و «مسجدسلیمان» مناطق دیگری را به زیر آب برد و موجب تحدید و از بین رفتن محل زندگی و معیشت عشایر و روستاییان بسیاری شده است . سال آینده نیز آبگیری دو سد «گتوند علیا» و «کارون4» روستاها و مناطق دیگری را به زیر آب خواهند برد. با احداث هر «سد» اگرچه شکفتگی کشاورزی و اقتصادی در پایین دست رودها بوجود می آید اما نتیجه مستقیم آن برای آنهایی که در بالا دست و محل احداث دریاچه و مخزن سد قرار دارند از بین رفتن علایق معنوی، بافت فرهنگی و زندگی و اراضی کشاورزی است .  مردمی که محل سکونتشان در محدوده این «سدها» مغروق میشود آوارگی، بیکاری و دور شدن از هویت بومی و علایق معنوی را در پیش روی خود دارند.

مردم را در منافع حاصل از احداث «سدها» سهیم کنیم

 احداث هر«سد» صرف نظر از منافع بسیاری که در تولید ثروت  برای کشور دارد،  قربانیان  آواره بسیاری را به جا خواهد گذشت. مناطقی که در محل احداث این دریاچه ها به زیر آب می رود محل ارتزاق، معیشت و ظرف فرهنگی این آوارگان محسوب می شود. مطالعه وضعیت کنونی خانوارهایی که بر اثر احداث «سدها» جابه جا شده اند نشان می دهد که مصایب این مهاجرت های نا خواسته که به از دست رفتن دارایی ها و دلبستگی های عاطفی و معنوی و آوارگی و بیکاری مهاجران انجامیده، احساس شدید تضییع حقوق و نارضایتی را در میان این مردم ایجاد کرده است. صنعت سدسازی که در سالهای اخیر بدون کارشناسی و برنامه ریزی اجتماعی و با شتاب فراوان در حال پیگیری است منجربه ایجاد پدیده ای اجتماعی شده که این قلم از آن به عنوان «سدزدگی» یاد می کند.  این پدیده اجتماعی که  در استان خوزستان و مناطق بالادستی حوزه رودخانه کارون که محل احداث ۱۲ سد بزرگ می باشد به حدی ملموس و مشهود است که این احساس غلط در میان برخی از مردم بوجود آمده که گذشته از اهداف ذکر شده در صنعت سدسازی نیات دیگری نیز در توسعه این صنعت در منطقه دنبال می شود . 

 اگر تضییع حقوق معنوی و صدمات اقتصادی و اجتماعی حاصل از احداث سدها را در نظر آوریم در می یابیم که به رغم همه مواهب «سد سازی» در تولید انرژی و ذخیره آب برای کشور، سدسازی موجب محو هویت و آوارگی و بیکاری هزاران انسان می شود که اتفاقا بهره ای از این سدها نخواهند داشت. چه بررسی های به عمل آمده از سرنوشت مهاجرین احداث این «سدها» تاکنون نشان داده است که «سد ها» ی احداث شده قربانیانی به جا می گذارند که همواره در هیاهوی تبلیغاتی افتتاح این پروژه ها فراموش شده اند، اگر صادقانه پای صحبت این اهالی بنشینیم در می یابیم که متاسفانه بسیاری از آنان با نفرت و انزجار از پدیده سد سازی یاد می کنند.  

 روستاییان و عشایرمنطقه با به زیر آب رفتن محل سکونت خود ناگزیر ا به حاشیه نشینی شهرها و روستاهایی می شوند که  اختلاف فرهنگی فراوان با آنان دارند. 

 از طرف دیگر این مردم از مردمی «تولید کننده» به مردمی «مصرف کننده» تبدیل می شوند. نکته اینجاست که  اثرات مادی و اقتصادی سدها همواره قابل جبران است اما جبران صدمه ای که به علایق فرهنگی وحقوق معنوی مردم وارد می شود را هرگز نمی توان محاسبه و پرداخت کرد این علایق معنوی و هویتی است که طی سالیان دراز شکل گرفته  شامل همه عناصر فرهنگی آنان می شودفرهنگی که مردم به آنها دلبسته و در طول هزاران سال علاقمند شده اند جبران این خسارات حتی  اگر  صورت رضایت ظاهری مردم را در پی داشته باشد بازهم  احساس غبن بسیاری در اهالی  بوجود خواهد آورد.

ب) طرح یک اشکال حقوقی:

نیاز کشور به انرژی غیر قابل انکار است و سوای از انتقادات  «فنی»  که به صنعت سد سازی می شود ما با این واقعیت رو به رو هستیم که در کشور ما هنوز این صنعت با شتاب در حال پی گیری است .

با احداث هر «سد» و به زیر آب رفتن روستاها ناگزیر علایق معنوی بسیاری جریحه دار خواهد شد  .

 نار ضایتی های مردم محدوده «سدها» هر روزه با گسترش سطح آگاهی های آنها بیشتر می شود . از طرفی با پرداخت بیشترین مبالغ باز نمی توان اهالی را از علایق معنوی که بر اثر احداث سدها از دست می دهند راضی نگه داشت. از لحاظ قانونی کوچ اجباری مردم مناطق محدوده سدها استناد به مصوبه هیات وزیران در خصوص تملک اراضی محدوده طرح های ملی دارد.

این مصوبه که متاسفانه به یک قانون تبدیل شده است در نفس خود دارای اشکالات فراوان است و به لحاظ حقوقی نمی تواند مبنای استناد محکمی باشد زیرا  تصویب آن در جلسه هیات وزیران در سال۱۳۵۸ و در شرایطی که کشور در حالت ویژه ای بود صورت پذیرفت. لذا  هنوز توسط نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی به تصویب نرسیده و مغایرت با موازین شرع و قانون اساسی در شورای نگهبان بررسی نشده است.  ثانین حقوق طرفین در آن به خوبی ادا نکشده است زیرا در فقه اسلامی «قائده لاضرر» وجود دارد که بنا بر حدیث پیامبر اشعار می دارد «در اسلام هیچ زیانی نباید بدون جبران باقی بماند».  این مصوبه بر خلاف قائده فقهی یاد شده که مبنای بسیاری از قوائد حقوقی درشریعت اسلام است می باشد . همچنین قانون اساسی صراحتن آزادی انتخاب محل سمونت را یکی از حقوق اساسی هر ایانی بر شمرده در حالیکه مصوبه یاد شده عملن به معنای نفی بلد جمع بسیاری از هموطنان را در ~ی دارد.   استناد به آاین مصوبه زیانهای بسیاری را به مردم حوزه  پروژه های ملی  وارد آورده نیاز به اصلاح وبازنگری جدی دارد .

 ج) چاره چیست؟

نیروگاه سد های«برقابی» واحدهایی اقتصادی و در آمدزا هستند که بازگشت سرمایه آنها در اندک زمانی صورت می گیرد و سهام آن قابل عرضه در بورس می باشند، این امر فرصتی در اختیار مسئولین می نهد تا به تلطیف احساسات مردم قربانی محدوده سدها اقدام کنند. بهترین راه حل کاهش نارضایتی ها و آسیبهای حاصل از سد سازی  و ایجاد حس تعلق خاطر در میان مردم منطقه نسبت به آنها،  سهیم کردن مستقیم  اهالی محدوده سدها، در منافع و ثروت تولیدی ایجاد شده توسط این واحدهای اقتصادی درآمدزاست. اعطای سهام نیروگاه های این سدها، به مالکان محدوده دریاچه ها و سایر آسیب دیده گان معنوی راهی است تا هم احساس تعلق آنها نسبت به محیط حفظ شود و هم علایق معنوی آنها در مسیری درست هدایت و کنترل شود . چه اگر اهالی در سدهای ایجاد شده «سهام دار» باشند با دلایلی بهتر می توان آنها را نسبت به از بین رفتن محیط زندگی و علایق معنوی شان  توجیه کرد. در غیر اینصورت حتی با پرداخت بیشترین مبالغ هم در میان اهالی همیشه این احساس که به زور از زاد بوم خو رانده شده اند باقی خواهد ماندو این احساس غبن فاحش می تواند زمینه نارضایتی و دلسردی مردم را ایجاد کند.

 از آنجا که سیاستهای اصل 44 قانون اساسی نیز تاکید بر سهیم کردن مردم در صنایع بزرگ دارد طرح سهیم کردن مالکانی که اراضی آنها در دریاچه این سدها مغروق می شود همخوانی با سیاستهای کلی نظام دارد. همچنین دولت می تواند با اعطای این سهام به هدف ایجاد در آمد مستمر برای اهالی آواره و مناطق یاد شده و تضمین آینده معیشت آنها نزدیک شود و این سهام که همچون یک نهاد حمایتی  امیدواری های بیشتری برای ادامه زندگی عزتمند اهالی می دهد را به عنوان خسارت آسیب رساندن به  علایق معنوی آنها منظور نماید وبه تحقق شعار عدالت و برابری کمک کند. 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
+ نوشته شده توسط saman در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 20:5 |

 

سامان فرجی بیرگانی

 

سفر به اندیکا:

تاریخ نانوشته، جغرافیای ناپیموده

 

مقصد«اندیکا» ست شهری تازه و ناشناخته در تقسیمات جدید کشوری و سرزمینی با جای پای کهن در تاریخ زادگاه احتمالی نیای کوروش هخامنشی*، داغگاه اسبان سپاهیان داریوش** قرارگاه الیمائیدهای باستانی*** وحاکم نشین گرمسیری خوانین بختیاری که گذرگاه های مشهور این ایل به «سردسیر» در آن قرار دارد.

 ایلراه هایی که نقل حماسه های آن هنوز هم بر زبان مردم جاری است. اگر حافظه کهنسالان یاری کند،«لََلَر» و «کُُتُک» و«مُنار»، «دِلا» و« شیمبار» نامهایی آشنا و خاطره انگیز، نزد عشایر سالهای دور و شهر نشینان امروز است. اندیکا جایی ناشناخته محسوب می شود اما تا پیش ازکشف نفت، حاکم نشین گرمسیری خوانین بختیاری بود و مسجدسلیمان و همه مناطق بختیاری نشین در جنوب و غرب توابعی از آن محسوب می شدند.

من البته سال پیش هم اندیکا را دیده بودم وقتی برای تهیه خبر کشته شدن یازده تن از هموطنان در سیل «بازفت» به آنجا می رفتیم خیلی شتابزده و گذرا، تصویری هایی که از سفر پیش در ذهنم مانده؛ عبور عشایر در جاده های تنگ و کوهستانی و کودکان فقر زده با چشمانی زیبا و روشن، خانواده هایی پناه گرفته در شکاف کوه و صحنه ای از تلخ ترین ممر در آمد یک انسان _ زن سالخورده ای که در کنار روستای «پل نگین» بخش «چِلَو» با ترس و دو دلی ذغال قاچاقِ نامرغوب می فروخت، با قیمت هر کیسه فقط دو هزارتومان و بلوطهای شکسته اطراف که حرفهای ناگفته بسیار داشتند.

تازه از اهواز بیرون زده بودیم که یاد تصاویر سفر سال پیش در خود فرو بردم و حالا به دوراهی دانشگاه «مسجدسلیمان»–«اندیکا» رسیده ایم که به خود می آیم. راه اهواز- اندیکا تا اینجا همان جاده اهواز- مسجدسلیمان است و از اینجا به بعد راه جدا می شود به سمت شمال و شمال غرب، چند کیلومتر جلوتر مجتبی گهستونی در سمت راست باقی مانده های معبد «بردنشانده» را نشان می دهد و سمت چپ جاده ویرانه های این شهر باستانی را، توقف در ویرانه شهر و معبد بردنشانده جزو برنامه نیست و از کنار آن می گذریم.

به اول شیب تند دره و جاده ای که رود کارون و« سد گدار» (سد مسجدسلیمان) در آن قرار دارند وارد می شویم صخره های ستبر بزرگ روبرو خبر از ارتفاع گرفتن کوه ها می دهند. در ته دره «کارون» بی رمق، پاک و رنجور تر از آنچه در اهواز و شوشتر است می گذرد. با عرضی کم و باور نکردنی، یکی از همراهان با تعجب می پرسد یعنی این همان کارون خودمان است و دیگری توضیح می دهد که چون در این قسمت عمق رودخانه بیشتر است عرض رود کمتر می شود و رودها وقتی به دشت می رسند پهنا می گیرند  و عمق آن ها کم می شود. به هر روی تاثیر عظمت کوه هاست یا عمق دره، کارون کوچکتر از همیشه به نظر می رسد. درختان بلوط جای کُنارهایی که تا به حال به دیده می شدند را کم کم می گیرند.

تغییر پوشش گیاهی خبر از گام نهادن در اقلیمی متفاوت را می دهد . به « جعفر آباد» یکی از توابع مهم اندیکا رسیده ایم.

خانه ها و مغازه های نوساز و بعضا قدیمی در امتداد جاده و تابلویی که چهارطاقی« سیم بند» از آتشکده های مشهور ساسانی را نشان می دهد. تابلو حتما چند سال پیش نصب شده ، چه این بنای مهم تاریخی سال پیش در غفلت سازمان میراث فرهنگی فرو ریخت و البته جز حسرت و فغان مردم و چند عکس غیر حرفه ای چیزی از آن به جا نماند.

«اندیکا» شهری پراکنده و غیر متمرکز ، با هویت عشایری است. جمعیت بعضی از بخشهای آن در فصل کوچ به یک سوم کاهش می یابد و سه کلمه رودخانه،کوه و نفت، چکیده ای از هویت آنرا تشکیل می دهند.

 محل استقرار ما جزیره سد شهید عباسپور تعیین شده است، جایی با ویلاهای مدرن و شیک. پیشتر عکسهایی از آنجا که داعیه زیباترین جزیره خاورمیانه را دارد در بروشورها تبلیغاتی دیده بودم.

 استفاده مبتکرانه ای از خشکی بیرون مانده در دریاچه سد که باغچه و درختان زینتی متناسبی را در آن جای داده اند.

داستان سفر به «اندیکا» از این قرار که «حاج منصوری» مسوول روابط عمومی شرکت برق منطقه ای خوزستان سفری به قلعه خواجه برای بازدید از «تاسیسات پست انتقال برق» می کند و در آنجا از نزدیک با مشکلات این منطقه فراموش شده آشنا می شود و از سرخیر خواهی به این فکر می افتد تا اسباب رسانه استان را برای بازدید از تاسیسات انتقال برق به این منطقه بکشاند، شاید انعکاس مشکلات و کاستی های آن گشایشی برای مردم باشد. کار قابل تقدیری است و سعه صدر مدیران بالاتر را هم نشان میدهد. کاش همه مسولین اینطور بودند.

بعد از صرف شام جلسه ای ترتیب داده شده است برای دیدن فیلمی از فعالیتهای شرکت برق منطقه ای خوزستان که این سفر و افتخار آشنایی با همراهان امروز به ابتکار روابط عمومی آن اداره است. تعدادی از مسوولین محلی بخش«آبژدان» هم خود را رسانده اند، در میان آنها «ایوب سلطانی» از باستانشناسان و فعالین اجتماعی مطرح  اندیکا برایم آشناست.

بعد از پخش فیلم آماده می شویم برای شنیدن مشکلات اهالی؛ فضای جلسه دوستانه است و چون خوشبختانه تلفنهای همراه آنتن  نمی دهند جلسه یکدست و بی قطع و وصل پیش میرود. مسولین محلی ابتدا گزارشی از توانمندی های منطقه و بعد شرحی از پیشرفتهای صورت گرفته می دهند و سر آخر گلایه از کاستی ها و فرصتهایی که از دست می رود. اندیکایی ها تقسیم کار خوبی میان خود داشته اند و هریک به گزارش بخشی از مسایل می پردازد .

گلایه ها از نبود و توزیع ناعادلانه امکانات و فرصتها رفته رفته می رود به سمت اعتراض و صدا ها بلندتر می شود و آقای «آوازه» که از منتخبین شورای بخش «آبژدان» است برای اثبات سخنان خود اسنادی رو می کند.

معلوم می شود بیشتر اعتراض اهالی بر انتخاب شدن بخش«قلعه خواجه» برای مرکزیت اداری اندیکا است و اینها که نمایندگان بخش «آبژدان» هستند، با این استدلال که جمعیت «قلعه خواجه» پایین تر از «آبژدان» است و در انتخاب شدن «قلعه خواجه» اغراض سیاسی دخیل بوده، خواستار بازنگری در این تقسیم بندی هستند و دلیل شان اینکه روزانه صدها سفر اداری از «آبژدان» به مقصد دوایر دولتی مستقر در «قلعه خواجه» صورت می گیرد و این موضوع اتلاف وقت و هزینه جمعیت اکثریتی آبژدان را در پی آورده

بحثها ادامه دارد و من که حوصله ام سر رفته «ایوب سلطانی» کنار می کشم و میگویم؛ گویا همولایتی های شما اشتباه گرفته اند، ما فقط چند قلم به دست مطبوعاتی هستیم و سِمَت و مسوولیتی نداریم.

اما سلطانی هم یکی یکی مشکلات اندیکا را برمی شمرد و من اینبار ناگزیر گوش می دهم و توضیح می دهد که اهالی به انعکاس این مشکلات به دست شما دلخوشند و چون به کسی دسترسی نیست، اهالی حضور شما را در اندیکا غنیمت می دانند.

از صحبتهای او تازه متوجه می شوم که کجا هستم، شهری که در بیشتر نقاط آن مردم از پوشش رسانه ملی بی بهره اند و نشریات محلی و سراسری در آن وارد نمی شود، تلفن همراه با مشکل مواجه است و در صد نفوذ اینترنت بسیار پایین، در تنها کتابخانه این شهر نود هزار نفره، فقط دوهزارو پانصد جلد کتاب وجود دارد و بسیاری از روستاهای آن محصور در کوه ها و بدون برق و جاده و آب.

اینجا هستند مردمی که هنوز در غارها زندگی می کنند، بی خبر از معجزات هزاره سوم و آسوده از معضلات آن، با خود فکر می کنم طبیعی است که در چنین شهری حضور مطبوعاتی ها را با اهمیت بدانند و انتظار کمک داشته باشند.

 اندیکا بخش محرومی از شهر محروم مسجدسلیمان بود که مسولین تنها چاره رفع محرومیت آن را در شهرستان شدنش دیده اند و حالا این شهر در انتهای مرز خوزستان و چهارمحال بختیاری، منزوی میان کوه و رود در ابتدای راه دراز شناخته شدن قرار دارد و در هیچ  جا حتی در لغتنامه دهخدا هم جایی به خود اختصاص نداده است****.

اندیکا پراکند بر ارتفاعات شمال شرق خوزستان و خفته بر منابع عظیم نفت، با یادگارهای کهن تاریخی، سنگ نگاره ها وپلها وقلعه ها و شیرسنگیهای ناشناخته و ثبت نشده با رازهای باستانی وسر به مهر«تنگ گُندا»، «تنگ تینا»  پاریابهای «شِلال»و طبیعت زیبای« طوف موری»، «کُمُوفه» و« لَلَر و کُتُک» حرفهای ناگفته بسیار دارد. یکی از جوانهای اندیکایی صدها عکس منحصر به فرد از جاهای مختلف این شهرستان  را روی«لب تاب» خود نشان مان می دهد و تا دیر وقت در شرح و توضیح آنها می نشیند منظره یکی از عکس ها رویایی است؛ تعداد زیادی اسب در دامنه کوه بلندی که بر قله اش برف نشسته، ما مثل اینکه بر بالین بیمار در حال احتضاری که وصیتهای آخر را میکند نشسته باشیم فقط گوش می دهیم، نه دارویی در دست و نه  وعده ی بیهوده ای بر زبان تنها سکوت میکنیم.

پرس و جوها معلوم می کند که از سال 1348تا امروز که احداث دو «سد» در این منطقه آغاز شد تغیرات اجتماعی و جابه جایی های جمعیتی متاثر از آن، بر ناهمگونی بافت اندیکا موثر بوده و اختلاف امروز «آبژدانی» ها و «قلعه خواجه» ای ها ریشه در این جابه جایی های نا خواسته وبی برنامه دارد چه نزدیکی به کارگاه های ساخت این سدها و زیر آب رفتن روستاهایی که در دریاچه آنها به زیر آب رفتند موجب افزایش جمعیت در قسمت آبژدان شده است (این موضوع در مقاله مفصلی که در دست تهیه است با ذکر جزییات و به تفصیل عنوان خواهد شد)

 صبح روز بعد که از جزیره بیرون می زدیم نگاه کنجکاو «فرهاد رهبر»یکی از دوستان همراه، باقی مانده های روستایی متروک را در روبه روی جزیره می یابد، ادامه روستا تا زیر آب های دریاچه «سد» کشیده می شود دلیل جابه جایی این روستا هم که معلوم است...

برنامه آنروز با بازدید از «پست انتقال برق» شروع می شود، بعد از آن جلسه مطبوعاتی در فرمانداری که فرماندار گزارشی از پیشرفت پروژه ها می دهد و «سلطانی» تنها اندیکایی حاضر که خود را به این جلسه هم رسانده معترض است که طرح ها، طبق مصوبه زمان بندی هیات دولت پیش نمی رود . مهندس علیرضایی (فرماندارشهر) با حوصله توضیح می دهد که نهاد فرمانداری اندیکا یک نهاد نوپاست و مشکلات بسیاری حتی برای استقرار ساختمان فرمانداری داشته و متذکر می شود که به دلیل نبود زیرساختها و کم بودن نیروی انسانی نباید انتظار داشت پیشرفت پروژه ها آنگونه که در سایر مناطق است انجام شود .

برنامه بعدی شرکت در مراسم ازدواج زوج جوانی است در روستای «دینه راک» حرکت از فرمانداری و

هنوز به روستا نرسیده ایم که صدای دُهُل به گوش می رسد با ورود گروه 20 – 30 نفره ما نظم مراسم به هم می ریزد و «تشمال» ها (نوازندگان محلی) به احترام فرماندار و اسباب رسانه آهنگ خود را تغییر می دهند چند تن از معمرین خوش آمد می گویند و دنباله جشن که از ترکه بازی به رقص دستمال تغییر کرده  باضرباهنگ سنگین ساز و دهل از سر گرفته می شود خیلی زود دایره ای بزرگ از آدمها شکل می گیرد و پیر و جوان به این حلقه می پیوندند. عکاس ها شروع می کنند به شکار لحضه ها و عکس گرفتن آنها که کمی غافلگیر کننده است هماهنگی مراسم را به هم می زند، اما خیلی زود همه عادت می کنند و هرکس دنباله رقص خود را با جدیت آنطور که گویی آیین مقدسی را به اجرا در می آورد دنبال می کند .

چشم انداز سبز علفهای تازه رو و تناسب صدای ساز با حرکت دستها و دستمالها و گامهای منظم، در حیاط فراخ خانه ای که پشت به کوه دارد و روبه دشت، از یاد می برم که برای چه آمده وکجا هستم؟

به ردیف های منظم شرکت کنندگان و چهره شاد آنها غبطه می خورم از «موسوی» که از بچه های نشریه «نخل» است می خواهم تا همراهی ام کند قبول میکند و جایی در حلقه برای خود می جوییم. هرکس می تواند به آسانی خود را در این شادی شریک کند. بلد نیستم، نگاه می کنم به حرکت پاها تا یاد بگیرم، دست پر پینه کنار ی ام  انگشتهایم را می گیرد، کسی با چهره استخوانی شانه به شانه ام، کمی جوانتر با موهای آفتاب خورده، وقتی دستم را گرفت فقط لبخند زد و چیزی نگفت نفر بعد از او که مرد میانسالی است می گوید به حرکت پاها نگاه کن و به  صدای دهل گوش بده، آموختن را شروع می کنم همیشه چیزی برای آموختن هست از گرمی کنار دستی ام احساس محبت می کنم، به چهره اش نگاه میکنم بی اعتنا به جایی دور دست خیره شده من ذره ای می شوم در انبوه آدمهایی که با هم در طواف موجودی نا مرئی حلقه وار بر خلاف گردش ساعت می چرخند. به واقع گویی آیینی مقدس را به جای می آوریم همه به آرامی ودر سکوت به رقص آرام خود ادامه می دهند حرکت گامهای نا هماهنگ من نظم را به هم می ریزد، کنار دستی بر می گردد توی رویم و لبخند می زند و باز چیزی نمی گوید. در سکوتش شاید احساس تفاخری دارد به عاِلم بودن خود به این رقص و آیین و مرا تحقیر می کند؛ حق دارد چه او ذره ای است بر جای و در مدار خود و من قطعه ای کنده شده از مبدا و نرسیده به مقصد.توجه به ظاهر اندام شان توجه ام را جلب می کند به تفاوتی دیگر میان ما که از اهواز آمده ایم و آنها که در اندیکا نشسته اند، اگرچه بیشتر چهره ها تکیده و لاغر است و رنج و سوء تغذیه در آنها مشهود، اما همه شاد و آداب دان شادی و شرکت دهنده دیگران در شادی خود. یاد باقی مانده شام دیشب می افتم.

 

 شعری از خاطرم میگذرد که نام شاعر آن را به خاطر ندارم:

... سفره های خالی دهقانان

 گسترده بر اصالت بی رونق روستاها

 ...

 چند تای دیگر از بچه های مطبوعات را در حلقه می بینم «حاج منصوری» که یک گام جلوتر لباس بختیاری هم بر تن کرده «فروغی نیا» از صبح کارون و «جلیلی» و تعدادی دیگر، آنها هم ذره ای شده اند از این شادمانی مشترک همه خوشحال و دوربین ها مشغول عکس گرفتن

برای نهار میهمان فرماندار هستیم در تنها فضای سبز کاشته شده و تنها پارک بازی شهر اندیکا مشرف به دره ای بزرگ و دریاچه ای کوچک، که تمام امکانات آن شامل دو «تاب» ویک «سرسره» و هشت «نیمکت» می شود.

 نهار کباب است که لای چند نان، روی سفره قرار می گیرد فارغ از آداب پر تکلفِ رستوران «منو» گرفتن و  سفارش دادن و «پیش غذا» خوردن و... سعی شده تا همه چیز سنتی باشد . تمهید زیرکانه فرماندار برای آبرو داری شهری که رستوران ندارد، شهری که  جاده های دسترسی به آن کم عرض و انزوای جغرافیایی بسیار دارد با مردمی که درآمدشان زیر خط فقر است و با وجود جاذبه های بسیار گردشگری فارغند از گذر سال به سال مسافری که رستوران شیک بخواهد و البته که با چنین اوصافی ضرورت احداث رستورانهای مجلل هم پیش  نمی آید و احساس نمی شود. لذا تنها چاره مسولین شهر آن است که  کاستی ها را با ظرفیت های فرهنگی منطقه پوشش دهند. این طور بود که آن روز سعادت نشستن در زیر سیاه چادر فرمانداری اندیکا نصیب مان شد. و نهار خوردن روی سفره بزرگی که همه برآن حضور داشتند، از فرماندار گرفته تا شاگرد شوفر و عکاس و خبرنگار، در اندیکا به اقتضای شرایط وحساب شده  یا از سر اجبار و طبق برنامه همه چیز سنتی است و صمیمت  وجود دارد. کسی از همراهان به طعنه می گوید اینجا که همه چیز عشایری است چرا اسم آن  را شهر گذاشته اند؟

حاج « لفته منصوری» می گوید نشانه بزرگی این مردم اینکه همه چیزشان متعلق به خودشان است از سیاه چادر تا آداب عروسی و موسیقی و لباس ها همه خاص همین جاست و اصیل و این ها را از ویژگی های خوب اندیکا معرفی می کند، من در این فکر که حق با اوست و از جای اصیلی به قضیه نگاه می کند، خوشا چشم تیزبینی که اینها را دریابد.

 

*گریشمن در گزارشهای خود «قلعه بردی» در نزدیکی روستای «قلعه لیط»اندیکا را زادگاه احتمالی نیای کورش معرفی می کند.

** مشیر الدوله به نقل از هرودت در تاریخ ایران باستان از ناحیه سرسبز وخرم به نام «آردریکا» در پنجاه فرسخی شمال شرقی شوشتر یاد می کند که محل نگهداری رمه های اسبان داریوش بوده است.به دلیل شباهت این نشانه ها این نظریه وجود دارد که «آردریکا» همان اندیکا بوده است.

***در«تنگ بتا»و« تنگ تینا» در منطقه «چلو»مهمترین سنگ نگاره های ا لیمایی وجود دارد.

 ****یا دآور این نکته که متاسفانه در فرهنگ لغت دهخدا در مورد کلمه« اندیکا» چیزی نوشته نشده است.

 

+ نوشته شده توسط saman در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 16:48 |

 

 

 

تصور کن عاشق شده رو به سمت کوه می روی

دلت بگیرد و زیر سایه خود گریه کنی برای

 

 برای چشمهایش

 

 پاییز بود و بوی کاهگلهای باران خورده توی هوا، مدرسه تعطیل شده بود و بعد از ظهر و ابرهای آسمان تنگ. تله زدن را از همکلاسی های تازه یاد گرفته بودم؛ نخ بلندی بسته به چوب و کاشی شکسته ای ایستانیده روی چاله ای که توی خاکهای نرم کنده بودم، زیر ناخنهایم پر بود از گِل، دانه های سرخ انار که چندتایش را طعمه گذاشته بودم و بقیه تقسیم شده بود در دعوای همسالان. اولین تله گذاری و همه حواسم در پی شکار، نخ دراز را انداختم روی زمین و درحالی که عقب می رفتم، قوانین تله گذاشتن را مرور کردم؛ طعمه بلبل انار و طعمه گنجشک گندم بود، گنجشک مال همه بود و بلبل سهم شکارچی

 بلبل را توی قفس نگه می داشتند، دو سه روزی نمی خواند، به زور غذا می دادند تا نمیرد. وقتی خو می کرد به قفس، اول به غذا خوردن می افتاد و بعد به خواندن، اما گنجشکها هم گاهی خودشان را توی تله بلبل گیر می انداختند. سر گنجشک را فورا می کندند، تا تله را خالی نگه دارند برای نوبت بعد و آخر سر گنجشکهای سر بریده را یکجا کباب می کردند و سهم  هرکس لقمه ای،  نخ تمام شد. توی شیب منتظر نشستم و سرم را دزدیدم.

پرنده زود نشست، رفت سمت دانه های انار، کلک ساده ای بود، باورم نمی شد به این زودی فریب خورده باشد. اما پرنده رفت سمت دانه انارها و نوک زد به زمین،  اول آنهایی که بیرون بودند و بعد دانه های توی چاله، تردید نکردم. نخ را کشیدم، چوب رها شد و کاشی افتاد، اثری از پرنده نبود. دویدم و بچه ها از پی، دستم را یواش بردم زیر کاشی، پرنده توی دستم بود. زود بیرون آوردم ،خداخدا می کردم بلبل باشد، گنجشک بود.

همه اندام گنجشک توی مشتم، توان جنبیدن نداشت. خودش را بیهوده تکان می داد، بالهایش میان انگشتانم مجال حرکت نداشتند. اثر دانه انارها هنوز روی منقار و سرش را می گرداند به اطراف،م ی خواست صدمه  بزند، نوکش نمی رسید چنبر دستم احاطه اش کرده بود..

توی مشتم کاری نمی توانست بکند، همه هستی اش رو شده بود، سرش را می گرداند به اطراف. بار دیگر قانون گنجشک را از نظر گذراندم.

 قلب گنجشک میزد توی مشتم، آنقدر تند و محکم که انگاری فقط یک قلب را در دست گرفته ام. سر و دمش مانده بود بیرون، اندامش خلاصه شده بود در قلبی که تند و تند می زد و چشمهای پر احساسی که نگاه می کردند. معلوم بود با وضعیت جدید بیگانه است، قدری سرش را به اطراف گرداند و دیگر تلاشی برای خلاص شدن نکرد. جز چشمهایش چیز دیگری به نظر نمی آمد. در چشمهایش اصرار رها شدن نبود. تسلیم بود و نهیب.

رو گرداندم سمت بچه ها و همراه هلهله آنها می پریدم به هوا و بچه ها دوان به دنبالم. گنجشک توی مشتم امتیازی بود که مرا از همسالان بالاتر نشان می داد. در اولین تجربه شکارگری ام، پیروز، سربلند و مغرور، من تنها فاتح گنجشک تیز بال بودم. قلب گنجشک تند و تند میزد و من شاید از ترس اینکه ضربه های مداوم آن قلب، دستم را از هم نگشاید، مشتم را محکمتر گرفتم.

تکانهای قلبی که تند میزد نگهم داشت از لذت فاتحانه دویدن، بار دیگر به گنجشک نگاه کردم، چشمهایش همه چیز را پوشانده بود. همه اندامش را، توی چشمهایش نهیب بود و نفرت و من طاقت آنچه چشمهایش به من می داد را نداشتم. بچه ها با حسرت نگاهم می کردند و غریو شادی در صداهاشان، خودشان را در پیروزی من سهیم می دانستند هرکدام از آن ها در گنجشک سهمی داشت،«گنجشک مال همه بود»

فراموش نمی کنم، ابر غلیظی آسمان را مشت کرده بود. روی کپه خاکی بالاتر از دیگران ایستادم. چشمهای بچه ها به دست من و چشم من به چشمهای گنجشک و نگاه گنجشک به من. صدای رعد بلند شد و قطره بارانی روی صورتم نشست. گنجشک را از توی دست راست سپردم به چپ، چنگالها را جمع کرد و کشید سمت سینه، پاهایش را برای بار اول می دیدم، چند تا از پرها ماند لای انگشتهام.   

قانون کلی و بی بازگشت بود، اما من تا آن وقت هنوز جانوری را نکشته بودم. انگشتهایم جایی میان سر و تنش را جستجو کرد، پرها کنار رفت، نوک انگشتها رسیده بود به هم، گرما و لُختی گردنش احساس میشد. برای بار آخر به چشمهایش نگاه کردم. در نگاهش اصرار و ترس نبود تا خود خواهیم را ارضا کند، نفرت بود و نفرتش شخصیتم را نشانه می رفت تاب نفرت و نهیب نگاهش را نداشتم. شرمنده چشمهای او و دلی که لابد به نفرت من می تپید، همه قدرتم را توی دستهایم جمع کردم، نگاهم را از او گرفتم، دوختم توی صورت بچه های شاد، نفس عمیقی کشیدم و رهایش کردم....

مثل نقطه ای در آسمان گم شد.

 

+ نوشته شده توسط saman در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 19:59 |